<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هي! &quot;تو&quot; فقط خودت باش...</title>
<link>http://aatie.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 08 Jan 2010 17:40:16 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://aatie.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>برنامه مشهد خانواده مادر شوهرم از قبل چيده شده بود تقريبا براي ما هم برنامه خاصي نداشتند جز يكي دو تا تعارف الكي.... تا اينكه اين سه شنبه زنگ زدن كه ما فردا داريم ميريم مشهد... دايي براي شما هم جا گرفته بيايد بريم..... من مونده بودم بدون اينكه با ما هماهنگ كنه جا گرفته؟ واسه فردا؟ بريم مشهد؟ گفتم مرسي من پنج شنبه امتحان دارم نميام... يه بار ديگه زنگ زدن نميشه نري؟ گفتم نه عزيزم! امتحانه.... يه بار ديگه زنگ زدن پس ما ميريم واسه شما هم بليط ميگيريم بعد از امتحان با همسري بيايد تا دوشنبه ميمونيم .... گفتم نه فدات شم همسري بايد از شنبه بره سركار .... يه بار ديگه زنگ زدن آتي جان! بله... بيايد بابا ميگه مشكلي نداره خوب دوشنبه ميره سركار.... تو دلم گفتم آتي لعنت لعنت به تو بياد كه واسه اين كار پيدا كردي ايشالا بميري ايشالا جوون مرگ بشي ديگه از اين غلطا نكني..... اين بار گفتم مادر جان شما بريد خوش بگذره ما ايشالا</description>
<pubDate>Fri, 08 Jan 2010 17:40:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aatie&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>aatie</dc:creator>
<guid>http://aatie.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو سنگي و منم شيشه...</title>
<link>http://aatie.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تو ميشكني و گناهكاري.... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;منم ميشكنم و گناهكارم....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دايي ام كاراشو رديف كرد از فردا بره سركار پيش خودش...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ديروز كلي دمق بود بهش گفتم اگه با اين كار مشكل داره من اصراري ندارم. با تموم دوندگي هايي كه دايي ام براش كرده تا تونسته اين كارو شب عيد واسش رديف كنه اگه نميخواد بره من اجبارش نميكنم اگر الان نره خيلي بهتره تا بره و كار نكنه و بياد بيرونو آبروي دايي بره...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفت آره از كارش خوشم نمياد(مادرش يكي از اصليترين عوامل اين صحبتاست! چون پسرشو خيلي دست بالا گرفته و يادش رفته اينجا ايرانه! واسه آبدارچي شدنم ليسانس ميخاد و پارتي) گفتم باشه ولي يكي دو نكته رو من ميگم اول اينكه تو كار سابقت با پارتي بازي وارد شدي اونم بعد از 2سال بيكاري... الانم 2ماهه بيكاري هيچ احدي هم برات تره خورد نكرده .. باز دايي من و شوهر خالم دو تا كار برات جور كردن كه هركدومو خواستي ميتوني انتخاب كني.. به قول مامانت كه ميگه دايي ات مدير فلان اداره است و همه جا حرفش برو داره گفته بود واسه ادارشون فقط يه سرايدار تو شمال ميخوان!!!!!! حالا بازم ميل خودته اگه نميري من زنگ ميزنم و ميگم نمياد. گفت نه نميرم خوشم نمياد از كارش...گفتم باشه.گفت ناراحت شدي گفتم نه .. اگه دايي من هم واست كاري كرده به خاطر درخواست خودت بوده و اينكه زندگيمون پا بگيره وگرنه اون احتياجي نداره تو اونجا باشي يا نباشي اگه بري كار هم نكني اونو كه اخراج نمكنن فقط ممكنه خجالت بكشه از معرفي تو به اونا... وگرنه جاي دايي من محكمه كه تونسته تو اين شرايط تو رو هم اونجا جا بده...گفتم اوكي ميگم نميري...تو دلم گفتم اگه نره سر اينكار همه چيزو بهم ميزنم ميگم نه اخلاق داره نه كار نميخامش تو لحظه هاي آخر گفت ميرم ساده نشو... كار پيدا نميشه كه... گفتم بس بچسب به كارت نبينم ميگي كارش سخته نبينم قاطي اين كاركنان اونجا بشي نبينم حرفتو جايي بزني ها گفت باشه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شب قبلش كه رفتم خونه عمه اش ديدم آقا با مادرش اينا نشستن جلسه گذاشتن! اونجا ميگفتن آتي به نظرت كدوم كار بهتره؟ من دهنم وامونده بود آخه كلي سفارش كردم به كسي نگو شوهر خاله ام هم كار جور كرده. ديدم شوهر عمه اش رفته دوستشو كه تو شركت دايي ام كار ميكنه رو آورده اونم نظر داده واسه خودش آره بيا پيش خودمون من ميارمت زير دست خودم... بعد شوهر عمه اش ميگفت ميخاي ببرمت اون شركتي رو هم شوهر خاله آتي معرفي كرده ببيني؟ من گفتم به نظر من چون شركت دايي اينا جا افتاده و معتبره بهتره البته اون شركت هم معتبره چون رئيساش از سرشناسان ولي خوب دنگ و فنگ ش زياده چون نو پاست..مادرش گفت وا؟ تو بري تو شركت.. اينكار رو بكني؟ من خيلي ناراحت شدم اول از اينكه بعد از اينهمه سفارش رفته بود به همه گفته بود كار دوم رو...دوم اينكه شوهر عمه اش يه جوري رفتار ميكرد انگار دايي ما قاق بوده و اينهمه دوندگي نكرده واسه اين آقا.. حالا كه همچي جور شده رفته دوستشو آورده. اونم اگه كاره اي بود باز آدم دلش نميسوخت ..اومده ميگه ميارمت زير دست خودم! بعد از اونور شوهر عمه هه ميگه بيا ببرمت اون يكي شركتم نشونت بدم.اگه يه ذره شعور داشتن مي فهميدن كه شوهر خاله من بعنوان مدير شركت.. ميخواد اونو به رئيس اين شركت كه از دوستاي صميميش هست معرفي كنه اونم اگه اين بخواد بره. حالا چه اتفاقي ميفته اگه همسر من بدون هماهنگي با شوهرخالم با شوهر عمه اش پاشه بره اونجا رو ببينه. خوب مطمئناً واسه خالمو شوهرخالم خيلي بد ميشه ولي واقعاً انگار يه ذره درك و فهم ندارن يكي نيس بهش بگه شوهر عمه! فوضول! داروغه! اگه تو كار كن بودي كه تو اين چند وقت واسه نمونه يه كار جور ميكردي ديگه يا همون دوستت اول از همه كه به اون گفتي اونم گفت هيچ نيرويي نميخوان.. حالا كه همه چيز تموم شده ميخوايد همه چيزو به نام خودتون تموم كنيد ؟ واقعاً كه.. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از طرفي مادرش اينهمه گفته همه شون گفتن خودش گفته من كار ميخام هر كاري بشه ميكنم بايد زندگيمو بچرخونم.. اونوقت حالا كه پيدا شده مادره ميگه تو بري فلان كارو بكني؟ خيلي آدم ميسوزه خودشو خيلي دست بالا گرفته.اين زنو خدا ساخته فقط مدام اهل پز دادنو غر زدن باشه ... از طرفي يكي از اينا كه مطمئنم عمه اش بوده ور داشته زنگ زده (شماره رو از 118 گرفته) به رئيس دايي من كه سفارش همسري رو بكنه فك كن يه آدم غريبه چي داره به رئيس بگه تازه خودشو دايي معرفي كرده...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الو سلام آقاي دكتر....؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سلام نخير بنده دكتر .... هستم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خوب حالا هرچي!!!!!!!!!!!! (نه معذرت خواهي نه چيزي)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و الي آخر....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دكتر هم زنگ زده به دايي ام گفته فلاني تو به من سفارش كردي منم گفتم جا ندارم ولي واسه تو يه كاريش ميكنم اين ديگه كي بوده ورداشته اينجوري گفته...خلاصه آبروي داييمو بردن منم همه اينا رو گفتم به همسري گفتم حواستو جمع كن. تموم مسائلو با جزئيات و بدون كم و كاست گفتم تا حرفي رو دلم نمونه... يكم هم كه دپرس شده بود واسه آبرو ريزي خونوادش بود و اينكه به غرورش برخورده بود.. چون مدام پز فك و فاميلشونو ميداد كه خدايي هيچي نيستند هيچي... چرا تو سه چيز از خونواده ما سر هستند... يكي قليون و دود يكي رقص و يكي ديگه هم لودگي و مسخره بازي كه تو خونواده ما از همش در حد معقولش هست ولي اونا دختر پسراشون جز اين سه تا هيچ هنر ديگه اي ندارن حتي تحصيل كه الان تو هر خانواده اي سه چهار تا تحصيل كرده هست...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بگذريم... ديگه از حرص خوردن گذشته... رفتم امروز حقوق بيكاريمو گرفتم اين 9 ماه رو برام حساب كرده بودن حدود 2400 شد كه منم بردم پول دانشگامو ريختم آخر ترمي! چون ميدونستم جنبه اش رو نداره به همسري اصلاً چيزي نگفتم از اين پول. از نظر ذهني آرامش بيشتري پيدا كردم چون حداقل از اين بي پولي در اومدم و ميتونم براي وقتم بهتر برنامه ريزي كنم... امتحانام شروع شده حسابي درگير كارام هستم حسابي هم سرما خوردم اين سرما خوردگي رو هم به همسري انتقال دادم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يواشكي: دارم سعي ميكنم با مهرداد آشتي كنم چون به هيچكس اندازه اون نياز و مهمتر از همه اعتماد ندارم هرچند كه از من كناره گيري ميكنه اما من دوباره بهش دست پيدا ميكنم. ميدونم تموم دنيا رو هم بگردم مثه اون نميتونم دوستي پيدا كنم. اون فقط و فقط دوستمه و هيچ خيال ديگه اي از اين ارتباط هم ندارم ولي اون هميشه حتي بعد از عقدم هوامو داشت مثه يه پشت! نميتونم بگم مثه يه برادر چون هنوز تو چشماش عشق بود و من اونو از خودم روندم با اينكه نه باهام تماس ميگرفت نه برام مزاحمت ايجاد ميكرد نه بيرون ميرفتيم فقط هرجا كه لازم بود مثه يه دوست باشه بود هميشه پشتم بود. شايد تو خيابون يا هر جايي نياز پيدا ميكردم زنگ ميزدم پيداش ميشد... اگه ناراحت بودم مشكل داشتم پول نداشتم يا حتي توي درسي مشكل پيدا ميكردم ... با استادا حرف ميزد و نمره واسم ميگرفت آخه اون شاگرد اول كلاسه! استادا ، همكلاسيا بهش ميگفتن اون كه بهت خيانت كرد چرا ولش نميكني ولي اون به همشون گفته بود حساب اون و من يه چيز ديگه است اونو با دختراي ديگه مقايسه نكنيد ... كارورزيمم اون جور كرد وگرنه دانشگاه منو قبول نكرده بود.هرجا ميرفتم سفارشمو ميكرد مغازه ، مطب ، هر جا.... بدون هيچ توقعي پشتم بود منم مدام بد رفتاري ميكردم و اونم تحمل ميكرد تا اين آخريا كه بد باهاش برخورد كردم خيلي بد . من از خودم روندمش و فك نميكردم يه دفه اينجوري پشتم خالي بشه... نياز دارم كه باشه هرچند كه نباشه... ميدونم تموم دنيا رو هم بگردم مثه اون نميتونم دوستي پيدا كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دختر خالم دو سه روزه بستريه يه دل درد عجيب داره كه نفسشو بند آورده ولي دكترا تشخيص نميدن چيه... چند وقته... ميگفتن چيزيش نيس خودشو لوس ميكنه...اما اين آخريا بيچاره از درد زبونش بند ميومد... الانم تو تهران كلينيك بستريه هنوز هم تموم آزمايشاتش سالمه و هيچيو نشون نداده...خالم پيششه.. ميگن حالش خوب نيس... حالا موقع امتحاناي دانشگاش هم هست.. طفلك بيست سالشه... خدا كنه خوب بشه....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امضاء&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آتي&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 Jan 2010 21:57:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aatie&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>aatie</dc:creator>
<guid>http://aatie.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این منم؟</title>
<link>http://aatie.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یلدا بود ویه عالمه کادو من بودمو یه عالمه غم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روزهای بعدش بخاطر اون رفتم پیشش گفت بیا میخام امسال دیگه تنها نگردم نذر دارم میخام باشی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من رفتم اما دلم راضی نبود هی برمیگشتم باز میومد دنبالم دلم اونجا طاقت نمیاورد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تاسوعا شد.. من لباسامو ندادم... شرم کردم... دعوا شد ... کتک خوردم داشتم میمردم... چاقو گذاشت زیر گلوم... با دستاش داشت خفم میکرد.. با کمربند زد... بدنم درد میکرد... اومد سمتم بوسم کرد نمیخواستم گفتم من پاتو میبوسم بزار برم گفت ببوس برو... داشتم میبوسیدم کیفمو داد دستم داشت می انداختم بیرون... گریه میکردم التماس میکردم روسریمو بده تو رو حضرت عباس گفت من عباس نمیشناسم گفتم بابام خریده از مال تو نیست به خدا گفت نمیدم ضجه میزدم گریه میکردم هولم میداد دستاشو میبوسیدم گه خوردم ببخش ... غلط کردم ببخش... تو رو قرآن... قرآن چیه؟ نمیدونم.. جون خواهرت جون مادرت گه خوردم گفت آهان به گه خوردن افتادی حالا گمشو برو تو....میگفتن دیدی؟ چه جور روز تاسوعامونو خراب کردی؟ من میخاستم برم نزاشتن... تا عصر عاشورا با حال مریض موندم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو دسته ها دعا نکردم ........گفت بیا دستتو بکش به علامت هر حاجتی داری بگو صورتمو گرفتم اونور و گفتم هیچ حاجتی ندارم........حتی یه قطره اشک هم نریختم...... هیچ نذری نکردم.......زیارت عاشورا هم نخوندم... فقط نگاه کردم فقط نگاه ... عاشورای امسال با پارسال از فرش تا عرش فاصله داشت....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالم بده ... حالم بده... دارم می لرزم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زنگ میزنه حالمو میپرسه میگه غلط کردم من ازش بدم میاد من ازش بدم میاد دلم میخاد بمیرم میگه ببخش یه فرصت بده درست کنم خودمو می بخشی؟ میگم واگذارت کردم به عباس هرچند که نمیشناسیش اما حلالیتو از اون باید بگیری من حرفی ندارم فقط تو روز تاسوعا با چشم گریون با دل شکسته واگذارت کردم به عباس...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سرما خوردم شدید...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خرابم... داغونم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 19:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aatie&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>aatie</dc:creator>
<guid>http://aatie.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هنوز</title>
<link>http://aatie.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>هفته پيش يكشنبه باز يه دعواي ديگه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين بار هم سر زن عموش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فكر كردم اين بار ديگه همه چي تمومه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست و پامو گم كرده بودم ميگفت وسايلتو پس ميارم مادرش ميگفت بزار تموم بشه بابام ميگفت بزار تموم بشه من دستام يخ كرده بود ميدونم اونم نميتونست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازم يه تشنج ديگه خطشو عوض كرد آشتي كرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما من هنوز با خودم  درست كنار نيومدم بخاطر دلم باهاش مهربونم اما بخاطر اتفاقات يه دفه قاطي ميكنم نميدونم بخشيدمش يا هنوز ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امتحانا شروع شده درگيرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز بيكاره و بي پول.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امضاء&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آتي&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 08:52:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aatie&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>aatie</dc:creator>
<guid>http://aatie.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همین دیگه</title>
<link>http://aatie.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;الکی درگیرم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الکی وقت کم دارم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الکی الکی سرم مشغوله &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صبحم شب میشه بدون اینکه یکی از کارای عقب افتاده ام پیش بره...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز همسری رفت واسه مصاحبه گفتن زنگ میزنیم بهت.خدا کنه زودتر بگن بیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگه اون بره سرکار منم یکم به کارام میرسم اونم از این کسالت در میآد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیشب رفتیم حاجی خورون یکی از فامیلای همسری تو خیابون فرشته بود فضای قشنگی داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همسری ماشین بابا رو گرفت به بهونه رفتن به مهمونی بعد قبل از رفتن به اونجا یه سیستم براش بست به قول خودش امپراطور :)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب که اومدیم بابا و مامان دیدن کلی ذوق کردن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فردا میرم خونه خالم باهاش برم سرویس پذیراییمو بخرم میگه سمت خونشون مغازه های شیکی هست. پنج شنبه هم وقت دندون پزشکی دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همین دیگه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امضا&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آتی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 13:54:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aatie&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>aatie</dc:creator>
<guid>http://aatie.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داغونم رفيق</title>
<link>http://aatie.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>اين همسري مدتيه مشكوكه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱-وقتي مياد پيش من هر طور هست ميخاد خودشو ساعت ۴ به خونه برسونه وقتي ازش ميپرسم چرا ميگي ديرم ميشه؟! ميگه منظور خاصي ندارم... اما هيچوقت مطابق معمول بهم خبر نميده كه رسيده خونه يا نه.. بعدشم تا دو سه ساعت در دسترس نيس منم كه زنگ ميزنم گوشيشو جواب نميده... هر دفه هم يه بهونه مياره الانم رفته واسه اينكه من زنگ نزنم اس ام اس داده دارم ميرم قدم بزنم ساعت ۷ -۸ ميام. واسم قابل قبول نيس چون اهل قدم زدن نيس... اگر الانم جواب گوشيشو نده به بابا ميگم يه فكري به حال كاراي مشكوكش بكنه....از طرفي مامانش اينا دارن ميرن مشهد اون نمياد اما نميدونم چه اصراري داره منو حتماً بفرسته مشهد... حقيقتو بگم اصلاً بهش اعتماد ندارم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-دايي ام واسش كار پيدا كرده از سه شنبه هفته آينده ميره سركار...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳-گردن درد شديد دارم رفتم دكتر گفت اسپاسم هست عصبيه چند تا قرص داده گفته تا هفته آينده خوب ميشي...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴-بابام ماشينشو ديروز گرفت... احتمالاً فردا قربونيشو ميكشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵-دندون پزشكي واسه ۱۹ وقت بهم داده...من موندم و دو تا دندونه نصفه جلويي و هزاران سوال... هركي ميبينه ميكه اااااااااااااا دندونت چي شده... ديگه خجالت ميكشم. اين دكتر منم انگار حاليش نيس خوب آدم آبرو داره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-۶-اصلن درس نميخونم ... نميدونم اين ترم چه بلايي ميخواد سرم بياد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استرس دارم زياد زياد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امضا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آتي&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 13:28:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aatie&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>aatie</dc:creator>
<guid>http://aatie.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قوز بالا قوز</title>
<link>http://aatie.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>تونستم بالاخره پولمو از صاحبکارم بگیرم البته از اون که نه از دادگاه... سه میلیون و دویست و سی تومن ..سی تومن اش میره بابت یه نذر... ۱۶۰ تومنش هم میره بابت بدهی که این مدته بالا آوردم..۴۰تومنشم هم بابت قسمتی از شهریه دانشگا که نریخته بودممی مونه سه تومنش اونم که حق ندارم دست بزنم چون اگه بره دیگه رفته...در نتیجه باز بی پولی... امیدم به ۱۱ دی هست که قراره حقوق عقب افتاده این مدته (بیکاریم) رو بگیرم... تا اون موقع واقعاً بی پولم واقعاً... کی باورش میشه من حتی ول ندارم برم دندانزشک که دندونمو درست کنم.. تو این وضعیت دندون جلوم شکسته فک کن!!!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای همسر عزیز هم که دیگه سر اون کار نرفتن چون روز اول با صاحبکارش دعواش میشه... الانم یک هفته است بی کارند ! بیا اینم قوز بالا قوز...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ذهنم شدید درگیره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امضاء&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آتی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 09:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aatie&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>aatie</dc:creator>
<guid>http://aatie.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزگارم بد نیست</title>
<link>http://aatie.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>مثل همیشه برگهای زندگی بدون وقفه ورق میخورن خوب یا بد میگذره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اوضاعم بد نیست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط شدید درگیرم و بی پول...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درگیر تهیه لوازم زندگی و درگیر کار سابقم که هنوز نتونستم یه قرون از صاحبکار بدجنسم بگیرم  و اجباراً پای ما رو به دادگاه باز کرد... درگیر درسام که این ترمای آخر بدجور سنگین شدن و تحقیقات سنگینی دارم و بدمدل بی پول که هیچ کس باور نمیکنه حتی خودم...درگیر مهمون بازی با همسری... راستی همسری هم کارشو عوض کرد اگه جور بشه ایشالا از این هفته میره سر کار جدیدش ..امروز استعفاشو نوشت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازم شکر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امضا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آتی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 13:47:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aatie&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>aatie</dc:creator>
<guid>http://aatie.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این چند روزه</title>
<link>http://aatie.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;۱.سلام&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲.مامان بابام از شمال برگشتن خواهر بیشورم یه چیو بهونه کرد و گریه زاری راه انداخت تا اونا از راه رسیدن. مامانم اینا طرف اونو گرفتن منم بعد از اینهمه پخت و پز کششو نداشتم ورداشتم زنگ زدم به همسری گفتم یه خونه بگیر منو از اینجا ببر! بابام قاطی کرد گفت همسری بیاد خونمون . اون اومد و گفت فردا وردار ببرش.اول بریم از شناسنامه بیرونش کنم بعد هرکاری میکنه بکنه... منم داد و قال راه انداختمو با همسری رفتم خونشونو تا صبح گریه کردم ... صبح نذاشتن بیام دانشگا با مامانش رفتم خونه مادربزرگ همسری(با اون قیافه) شب همسری اومد گفت مامانت گفته با بابات بیاید اینجا تکلیف عروسیتونو مشخص کنیم... من گفتم نریم همسری قبول نکرد... شب با باباش سه تایی رفتیم..یه آبروریزی کامل بابا مامانم راه انداختن... منو کامل ضایع کردن آخر سر هم مجبورم کردن مثه بز صورت مامان بابا رو ببوسم و عذر بخوام...بابام میگفت ما نمیتونیم به اون چیزی بگیم تو یه امید داری(منظورش همسری بود) اما اون چی!!!! گفت الهی خیر نبینی...دلم بد شکست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳.از فرداش تا پنج شنبه یه سره صبح رفتم دانشگا عصر اومدم خونه بدون کلامی با احدی خوابیدم.(بابام خورده زمین پاش ترک برداشته)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴.پنج شنبه صبح رفتم واسه همسری یه بلوز خریدم...طوسی و خوشگل بود ۱۸ میگفت به من ۱۲ داد...فروشنده گفت شمارمو میدم زنگ بزن گفتم متاهلم گفت عیب نداره!!!!!!!!!!!!!&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt; بعد اومدم دانشگا اصلا انتظار نداشتم یه ساعت بعد همسری زنگ زد گفت دم دانشگاتم بیا پایین بریم خونمون. فک کنم یه جور امتحان هم بود چون اصلا قرار نبود بیاد اونجا... (کادوشو دادم کلی خوشحالید)رفتیم خونشون ناهار خوردیم خوابیدیم بعد رفتیم بهشت زهرا بعد رفتیم دکتر بعدم اومدیم شام خوردیم.مامانش اینا رفتن خونه مامان بزرگش.منو همسری هم پاشدیم رفتیم بیرون یه مانتو مشکی واسم خرید منم یه کتونی واسه خودم خریدم یه کم هم تخمه خریدیم و اومدیم خونه فیلم نگاه کردیم رفتیم حمام بعدم خوابیدم... همسری به آموکسی کلاو حساسیت داره شبو همش بالا میاورد&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; height=18&gt; صبح که بیدار شدیم فرستادمش رفت بربری خرید صبحونه خوردیمو رفتیم بیرون یه گشت زدیم بعد اومدیم خونه من یه استامبولی بد مزه پختم(!) که خودم نمیتونستم بخورم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt; شفته شده بود. اما همسری دو بشقاب خورد کلی هم تشکر کرد. بعد بازی فوتبالو دیدیم بعدم اومدیم خونه مامان بزرگش ... شب هم به سختی از هم جدا شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۵.امروز هم از صبح دانشگا بودم این کار ورزی لعنتی تموم بشو نیس که نیس.. الانم تو کافی نت هستم... کامپیوتر خونه هم به حمدالله ترکیده...اهان یه چیز دیگه پول نداشتم شهریه بریزم ازم تعهد گرفتن ثبت نامم کردن&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; height=18&gt; کلاسای گندم هم دوشنبه جمعه شد. لعنت به این شانس.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ارادتمند&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امضا&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آتی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 17:27:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aatie&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>aatie</dc:creator>
<guid>http://aatie.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دل من حالش خوشه...</title>
<link>http://aatie.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>

&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;چهارشنبه و پنج شنبه هفته پيش خونه همسري جونم بودم.جمعه برگشتم. چهارشنبه كه
عصر رفتم پنج شنبه تا ساعت 12 ظهر خواب بوديم حدود ساعت 4 بود رفتيم بهشت زهرا.
اگر تو اونروز دو تا خنگ ديديد كه سوار موتور زير بارون شديد غش كردن از خنده بدانيد
و آگاه باشيد كه اون دوتا منو همسري بوديم. جمعه برگشتم خونه خودمون. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;شنبه مامان بزرگ و عمه همسري برام كادوي عيدمو آوردن با غذا و ميوه.مامان
همسري هم تو خونشون كادومو داد چون اولين عيد فاميلشون بود نيومدن خونمون. مامانش يه
پيراهن خواهرش لباس زير مامان بزرگش يه بلوز بافتني كه فاميلشون از انگليس آورده عمه
اش برام مرغ و قورمه سبزي پخته بود (مثه اينكه رسم دارن كه شب عيد شام عروس رو
براش ببرن)و خود همسري يه اتوي مو و يه سشوار. شبشم همسري زنگ زد گفت آتي ديروز گفتي
دلت گرفته امروز حقوق گرفتم آماده باش دارم با خواهرم ميام دنبالت سه تايي بريم
بگرديم.اومدن رفتيم پارك ارم اول سوار يه وسيله شديم كه اسمشو دقيقن يادم نيست كه
من سر گيجه گرفتم دومي مه نورد بود اينو همسري گفت بريم من خيلي ميترسيدم خيلي
خيلي وحشتناك بود هم دور اون محور ميچرخيديم هم 360 درجه دور خودمون من كه سكته
كرده بودم &lt;span&gt; &lt;/span&gt;ساكت فقط نگاه ميكردم چه جور
وسايلم از تو كيفم ميره پايين. همسري هم كلي شلوغ ميكرد طفلي خواهرش هم كه پاهاش
رفته بود هوا دقيقن پاهاش رو گردن نفر جلويي بود.... وقتي پياده شديم خيلي خنديديم
خيلي . بعدم رفتيم سفينه سوار شديمو كلي حنجره پاره كرديم ... وحشتناك بود ولي حال
داد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بعدم رفتيم شهرك غرب يه دوري زديم محل كار همسري رو ديديمو برگشتيم خونه همسري
و فرداش منو همسري با موتور و مامانش اينا با ماشين رفتيم ورامين خونه اين
فاميلشون كه ختم داشتند.بعدم منو همسري برگشتيم خونشون و يكم خوابيديم و برمگردوند
خونمون.مامانم اينا نبودن منو گذاشت خونه مامان بزرگم و موقع رفتن بابام سيگار
كشيدنشو ديده بود و كلي ضايع شده بود منتها ديگه از خجالت واينستاده بود...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;هفته پيش خالم گفت به شوهرش ويلا دادن شمال از طرف بانك (محل كار شوهرش) بيايد
4تايي با همسري بريم ماشينم از ما... هم رفت و آمد هم جا هم خورد و خوراك مجاني
بود همسري درست حسابي جواب نداد يه بار گفت ميريم يه بار گفت نه اين شد كه از
دستمون پريد الانم مامان و بابايي و خاله اينا رفتن مسافرت... همسري خيلي پشيمون
شده بود مامان اينا هم گفتن ما نميريم شما بريد ولي من قبول نكردم ما تو اين چند
ماهه دو بار شمال رفتيم گناه داشتن اونا... حالا من موندم و خواهر برادرمو همسري.
ديشب اومد خونمون من سوپ پخته بودم رفتيم گشتيم (توي كوچه باغايي كه پر از سگه و
تاريك حتي يه تير چراغ برق ندارن منو خواهرم كه داشتيم از ترس ميمرديم) كلي گفتيم و
خنديديم زنگ خونه ملتو زديمو در رفتيم... امروزم شامي كباب پختم چون دير صبحانه
خورديم 5 ناهار خورديم.شام هم هنوز مردامون بيرونن بيان ببينيم تكليفمون چيه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;فعلن شب خوش&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt; بعد نوشت : سه شنبه رفتم اداره كار واسه تجديد نظر راي دادگاه قبلي نايب رئيسمون اومده بود با هزار زحمت دويست تومن از پولو كم كردن من رضايت دادم امضا كردم چون ديگه حوصله كش مكش رو نداشتم ولي قلبن راضي نيستم ايشالا حرومشون بشه... گفتن راي تا بيست روز ديگه صادر ميشه بايد اونا سه ميليون و دويست بهم بدن و اون نه ماه رو هم بيمم كنن... حالا اگه باز اعتراض نكنن تا آخر ماه پول مياد دستم بعدم ميتونم برم واسه بيمه بيكاريم اقدام كنم. چون رسمي بودم گفتن بايد راي دادگاه معلوم بشه تا بتوني بيمه بيكاري بگيري.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;امضاء&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;آتي&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 17:12:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aatie&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>aatie</dc:creator>
<guid>http://aatie.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
