پنج شنبه از دانشگا تشنه و گشنه رسيدم خونه ديدم مامان خانومي رفتن يه عالمه سبزي گرفتن كه واسه من و خودشون خشك كنن..يه دو سه كيلو هم خيار ريز كه برام خيارشور بزارن... تا رسيدم گفت: خانوم زنگ زدم شوهرت گوشيشو جواب نداد. من با قيافه نالان: مامان اٍ ببين چه كارا ميكنيا واسه چي زنگ ميزدي؟ گفت يعني چه خالت فردا افطار دعوت كرده هاااا ... تدارك ديده اگه نياد من خجالت ميكشم... گفتم اون نمياد ديدي كه تلفنشو جواب نداد.
شب ساعت 9 اس ام اس داد سلام ببخشيد من بهشت زهرا بودم نشنيدم زنگ زدي.... منم هيچ جوابي ندادم ساعت ده و نيم وقتي گفتم اينجوري اس ام اس داده مامانم پاشد به موبايلش زنگ زدو چاق سلامتي كرد و بهش تاكيد كرد كه برنامه فردا رو يادت نره اونم گفته بود كه مادرم خورده زمين پاش ضرب ديده شايد نتونم بيام (بهانه رو داشته باش) مامانم گفت بهرحال چندساعته... واسه شما تدارك ديدن وگرنه من كه هر روز دارم خواهرمو مي بينم بعدم گفت باشه من زنگ ميزنم جوياي حال مادرت هم ميشم..بعدم يكم قربون صدقه هم رفتن مادر زن دوماد و قطع كردن بعد مامانم ورداشت زنگ زد به مامانشو يكم صحبت كردنو بعد گفت نسرين خانوم گوشي با آتي صحبت كنيد...منم گوشيو گرفتمو يكم حال و احوال و بعدم يكم قربون صدقه مادرشوهر(!) رفتمو بدون اينكه بخوام با همسري صحبت كنم قطع كردم(حقش بود)
بالاخره جمعه شد و از همسري خبري نشد...
دلم تاپ تاپ ميكرد اما نميخاستم پا پيش بزارم تا يه چيزايي رو بفهمه...قدر يه چيزايي رو بدونه...
جمعه بعد از سحر خوابيدم تا ساعت يك (!) كه صداي زنگ در اومد مامان حياط ميشست بابا بيرون بود بقيه هم خواب بودن به صداها اهميت ندادم و همونجوري تو تختم خوابيدم كه يه دفه خواهرم اومد گفت آتي! آتي آتي! آتيييييييييييييييييييييي پاشو شوورت اومده! يه دفه پريدم از جام اما از اونجا كه بچه پر روووو هستم گفتم ولممممممم كن به من چه كه اومده ميخام بخوابم . پتومو تا زير چونم كشيدمو خوابيدم. ...
اينبار مامانم اومد پاشو د بهت ميگم پاشو... منم احساس كردم لوس كردن ديگه بسه پاشدم..
(بابام صبح بهش زنگ زده بود كه بياد اما من خواب بودم خبر نداشتم)بچه ها زنگ زدن بابايي اومد يكم با مامان و بابا صحبت كردنو .. بابا بهش گفت ببين پسرم تو جز خانواده ما هستي اگر برات مشكلي پيش اومد بيا به خودم بگو ... اونم گفت كه ما سر شوخياي بيجاي اون با دخترعمه اش دعوا كرديم... بابام گفت ببين من هم به آتي حق ميدم هم نميدم... ولي پسرم خانوما حساسن تو بايد يه مقدار حساسيت زنا رو هم در نظر بگيري..اينايي رو كه من برات ميگم واسه خوشي زندگي خودتونه نه اينكه فك كني من به تو نصيحت ميكنم به دخترم نميكنم.. تو شايد از آتي هم يه قدم به من نزديكتر باشي تو مثه پسر خودمي......(الي آخر)
بعد بابايي باز رفت و همسري با بچه ها و مامانم نشستن به حرف زدن
اما با من همچنان تو قيافه بود... تا اينكه گفت مامان من برم ماشين بابا رو بدم و بيام اگه ميشه آتي هم باهام بياد...گفتم نه من نميام (رو نيس كه!) مامانم گفت پاشو آتي!
نمازمو خوندمو رفتيم ساعت 3 بود تا پنج نشستيم تا اينكه مامانش اينا رفتن سر نذري كه اون خدابيامرز نذر كرده بود و حالا مادرش داشت براش ميپخت... من موندمو همسري...گفت آتي بيا پيشم دراز بكش گفتم نميخام راحتم... گفت بيا لوس نشو ..نرفتم نرفتم.. تا كلي نازمو كشيد!
بغلم كرد...آخ كه چقد دلم براي بغلش تنگ شده بود ... آخ كه چقد دوسش دارم... آخ كه دنيام شده...
ساعت نزديكاي شيش بود گفت آتي شلوارمو برام بيار بريم...شلوارشو آوردم تنش كردم تا دكمه هاشم بستم.. گفت آتي تو كه اينهمه منو دوس داري چرا اذيتم ميكني؟ گفتم كي گفته من تورو دوس دارم؟ شلوارشو نشون داد و گفت معلومه نداري...
با موتور راه افتاديم اومديم افطار خونه خالم با سرعت زياد و لايي كشيدن و تشويقا و هوراهاي منو ذوق كردن همسري از دس فرمون رسيديم اونجا! چه حالي داد!
شبش گفت فردا داييم افطار دعوت كرده بيا بريم شب پيشم باش فردا هم بريم افطار...
ديشب پيشش بودم...صبح منو بوسيد و رفت سركار... امروز مادرشوهرم چه خوب شده بود با من... گوش شيطون كر... عصر اونا رفتن من موندم خونه تا همسري اومد با آغوش باز در و بروش باز كردمو خسته نباشيد گفتم بهش يكم نشستيمو بهم گفت آتي من از جونمم بيشتر دوست دارم ميدونم كه توام از ته قلبت منو دوس داري محكم بغلش كردمو بوسيدم...بعدم پاشديم رفتيم خونه دايي اش تهرانسر. شبم منو آورد گذاشت خونمون... الانم ساعت دو هست بدون اون خوابم نميبره... من خيلي خيلي دوسش دارم با تموم بديها و خوبياش....
امضا
آتي
