تبليغاتX
هي! "تو" فقط خودت باش...

وقتي منو همسري باهم نامزد شديم من واقعاً بهت زده بودم اصلن هيچ درك و شناختي نسبت به مسائل دور و برم نداشتم....

بزار از اول بگم روز19 فروردين عمه من زنگ زد بهم گفت فلان وسيله رو ميخام بخرم بيا بريم از آشناي تو بخريم گفتم عمه جان من ديگه سركار نميرم بعد آروم گفت به مادرت اينا چيزي نگو عصر كجايي؟ گفتم من دانشگا دارم خوب يادمه روز چهارشنبه بود گفت باشه من زنگ ميزنم كه راحت بتونيم حرف بزنيم اما به كسي چيزي نگو... تا گوشيو قطع كردم مامان گفت كي بود منم همه چيو راست و پوس كنده گفتم بش! بعد ازظهرش زنگ زد به من گفت مادر يكي از شاگرداي عمه ات (عمم معلمه) چند مدتيه گير داده من از خانواده شما خوشم مياد يه دختر براي پسر داداشم معرفي كنيد.ميگه چند ماهي دست به سرش كرده تا ديده اين ول كن نيست . اومده به اين يكي عمم گفته (چون عمه كوچيكم كه معلمه با مامانم رابطه خوبي ندارن از مامانم ميترسيده كه حرفي بزنه واسه همين واگذار كرده به عمه بزرگم) اونم كلي خانومه رو برده آورده و اتمام حجت كرده كه ما خانوادمون الن و بلن و حساسن و فلان اونم حسابي مطمئنش كرده بوده.. بعد گفت بيا در مغازه تا شرايطو بهت بگم من گفتم باشه ولي نرفتم پنج شنبه دانشگا بودم زنگ زد گفت عمه جان نيومدي (راستش من اصلن جدي نگرفتم قضيه رو) گفتم وقت نشد بعد پشت تلفن شرايطشو گفت و بعدم گفت بگو اصلاً قصد ازدواج داري؟ كسيو زير نظر نداري؟ گفتم نه .. گفت اينا منتظر جوابن من ميگم شما بيايد مغازه يه نظر هم ديگه رو ببينيد اگه از هم خوشتون اومد قرار بزاريد خونه... گفتم من جواب ميدم جمعه كه 21 فروردين باشه صبح زنگ زد گفتم جواب ميدم بعدم همه چيو به بابام تعريف كردم بابام هم زنگ زد به عمه جان و گفت اگه ميخاي بگو بيان خونه من صلاح نميدونم كه آتي بياد بيرون ببينن اگه هم قراره نپسندن تو خونه بهتره ... عمه گفت باشه من زنگ ميزنم بيان كي بيان؟ بابا گفت بزاريد واسه هفته بعد آخر هفته ولي من گفتم نه همين امروز بيان (واقعاً با اون همه تعريف كنجكاو شده بودم ولي اشتياقي در كار نبود ضمن اينكه من 80 درصد فك ميكردم كه اينم ميره پيش بقيه) عمه هم گفت اصرار دارن زود بيان بابا گفت باشه بگو امروز عصر بيان اما نگو كه داداشم امروز گفته. بگو من چند روز پيش گفتم برادرم ديروز گفت باشه فردا بيان!

من واقعاً تو فكرم نبود كه جور ميشه چون خيليا خيلي جدي تر و رسمي تر و با برنامه ريزي بيشتر اومده بودن و جور نشده بود... حمام نرفتم ! به بابام گفتم بگو گل ور ندارن بيارنا مثه سري قبل همه همسايه ها ببينن مثه يه مهمون ساده بيانو برن بابا هم به عمه گفته بود اونم به اونا گفته بود كه اونام گفتن ما رومون نميشه دست خالي بيايم يه شيريني كه ديگه چيزي نداره گل نمياريم اما بدون شيريني نميشه! به بابام گفتم ميوه زياد نخر! به مامانم گفتم چايي كافيه شربت نيار! مامان گفت اتاقتو مرتب كن گفتم ول كن  من نميخام باهاش حرف بزنم فقط ميخام ببينمش ولي مامانم گوش نكرد اتاق هميشه شلوغ منو خودش مرتب كرد.... به بابا گفتم اگه گفتن اجازه بديد حرف بزنن اجازه نديا بگو جلسه اوله ايشالا بعداً بيشتر با هم آشنا ميشن (تو خواستگاري قبلي يه خاطره بد داشتم كه تو همون جلسه اول با يارو رفتيم تو اتاق در حاليكه من اصلاً از قيافه و تيپ يارو خوشم نيومده بود مجبور شدم يه ساعت هم تو اتاق تحملش كنم كه ضجر آور بود)....يه بلوز سفيد آبي كه به خاطر خواستگار قبلي خريده بودمو پوشيدم با يه شلوار طوسي كه هيچ مناسبتي با هم نداشت با شال آبي و چادر سفيد سرم كردم تا اينكه ساعت 3 رسيد...

عمه گرام من با همسري با پدر و مادر و مادربزرگ و عمه اش از در حياط وارد شدن من از پنجره آشپزخونه داشتم ديد ميزدم تيپ پدر مادر و عمه اش امروزي و خوب بود خود داماد هم خوب بود البته قيافشو درست نديدم.. وارد اتاق شدن منم پشت پذيرايي پشت در نشسته بودم حرفاشونو گوش ميكردم... پدرش خيلي متين و خوب صحبت ميكرد .. مادربزرگش هم خوش صحبت بود عمه اش هم هر از چندگاهي يه چيزايي ميگفت حسابي صحبتا گل انداخته بود بهم آمار ميدادن بابام از خودشو خانوادش ميگفت اونام از اينكه يه روزي هم محلي ما بودنو حالا هم كه عمه و مادر بزرگش هم محل ما هستن تعريف كردن و گفتن مادر و پدر همسري دختر خاله پسر خاله اند... بابام قربون صدقه مادر بزرگه ميرفت... مادرش ساكت بود ولي باباش از خانواده ما تعريف ميكرد... عمه اش واسه ما نوشابه باز ميكرد... عمه ام از وجنات اونا تعريف ميكرد... مامانم دور همسري ميگشت... خلاصه همه ما رو به كلي يادشون رفته بود.. تا اينكه گفتن اين عروس خانوم فلك زده هم بياد بد نيست واي يه دفه دلم هوري ريخت پايين...عمم اومد گفت آتي خيلي نازه پسره اگه نپسندي واقعاً بد سليقه اي. پاشو بيا تو اتاق كه ميخان ببيننت. منم چندتا قل هو الله خوندم و وارد شدم سلام كردم همه به پام بلند شدن با خانوما رو بوسي كردم و قربون قد و بالام رفتن به آقايون هم رو كردم و خوش آمد گفتم و نشستم زمين ... پذيرايي شروع شد در همين حين هم نگاه هاي مختلف روي من . منم سرم پايين خجالت ميكشيدم. عمه اش گفت تو ام سرتو بالا كن يه نگاهي به پسر ما بنداز منم لبخند ميزدم. عمم يواشي در گوشم گفت حالا عينكتو در بيار تا بدون عينك هم ببينن منم حرصم در اومده بود بعد از چند دقيقه عينكمو درآوردم...همينطور كه سرم پايين بود ديدم عمش داره از همسري نظرشو ميپرسه سرمو بالا كردم ديدم همسري قلبشو نشون داد.

عمش گفت پسر ما كه شما رو پسنديد شمام بيا بالا رو مبل پيش مادرشوهرت! بشين خوب ببينيش .. رفتم بين عمه و مادرش نشستم. عمه اش با زيركي تمام صورت منو از فاصله 5 سانتي خوب برانداز كرد و بعد از دقايقي به عمم گفت بزاريد اين دوتا يكم صحبت كنن ببينن از طرز صحبتشون هم خوششون مياد يا نه. قيافه همسري واقعاً قشنگ بود هيكلشم بد نبود يكم شكم داشت هنوزم داره.. تيپش هم معمولي بود شرايط كاريش هم خوب بود از يه خانواده كم جمعيت بود . همسري فقط يه خواهر داره با يه پدر مادر جوون.عمم بهم نگاه كرد با چشم علامت تائيد دادم!!!! به بابام گفت داداش اجازه ميدي بابا طفلي گفت حالا اين جلسه آشناييه ايشالا جلسه بعد .عمه آروم در گوشش گفت آتي راضيه. بابا يه نگاهي بهم كرد و منم خنديدم گفت باشه بفرماييد..

اول من رفتم پشت سرم همسري هم اومد .. تو اتاق يكم از خودمون اين كه چه كاره ايم چقد درس خونديمو اينا گفتيم بعدم من گفتم نون حلال برام مهمه شراب خوري تو ما نيس من دوس دارم شوهرم نمازخون باشه من به سيگار آلرژي دارم دوس ندارم سيگار بكشه... دوس دارم درس بخونيم .. دوس دارم كار كنم گفت با درسو كارت مشكل ندارم بقيه حرفاتم قبول دارم يه راز هم بت ميگم به كسي نگو من وقتي فهميدم اسمت آتيه كلي ذوق كردم چون هميشه توي ذهنم با همسري زندگي ميكردم كه اسمش آتيه باهاش ميخوابيدم بلند ميشدم غذا ميخوردم حتي گاهي خوابشو ميديدم من كه هيچكدوم از روياهام به واقعيت نپيوسته كاش جوابتون بله باشه و به اين آرزوم برسم... گفت من دوس دارم حجابت خوب باشه  نه خيلي محدود نه جلف ...اينا سر فصلش بود حدود 20 دقيقه صحبت كرديم بعد پاشديم كه بريم بيرون پاي جفتمون خواب رفته بود گفت اينم اولين تفاهم خنديديمو از اتاق اومديم بيرون همه به ما دو تا نگاه ميكردن وقتي ديدن ميخنديم گفت خوب خدا رو شكر راضين همه دست زدنو... عمه اش شيريني رو باز كرد و پخش كرد نشستيمو گفتن با اين شيريني چايي ميچسبه اونم چايي كه عروس خانوم بياره ... رفتم آشپزخونه چايي ريختم و با دستاني لرزان آوردم اول چايي رو به مادر بزرگ بعد به باباش تعارف كردم كه چايي همسري رو هم برداشت گفت دستش خسته نشه.. بعد بابام بعد بقيه خانوما... يكم نشستن و نگاه ها رد و بدل شد و قرار شد كه چند روز ديگه زنگ بزنن به عمم خبر ازشون بگيرن و پاشدنو رفتن منم زنگ زدم مادربزرگم هم اومد و شامو با هم خورديم و من همش تو فكر بودم مامانم اينا هم كه پسنديده بودن فقط ميگفتن اول بايد تحقيق كنيم بعد جواب بديم.....


امضاء

آتي

نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388  توسط آتي  |