تبليغاتX
هي! "تو" فقط خودت باش...

۱.سلام

۲.مامان بابام از شمال برگشتن خواهر بیشورم یه چیو بهونه کرد و گریه زاری راه انداخت تا اونا از راه رسیدن. مامانم اینا طرف اونو گرفتن منم بعد از اینهمه پخت و پز کششو نداشتم ورداشتم زنگ زدم به همسری گفتم یه خونه بگیر منو از اینجا ببر! بابام قاطی کرد گفت همسری بیاد خونمون . اون اومد و گفت فردا وردار ببرش.اول بریم از شناسنامه بیرونش کنم بعد هرکاری میکنه بکنه... منم داد و قال راه انداختمو با همسری رفتم خونشونو تا صبح گریه کردم ... صبح نذاشتن بیام دانشگا با مامانش رفتم خونه مادربزرگ همسری(با اون قیافه) شب همسری اومد گفت مامانت گفته با بابات بیاید اینجا تکلیف عروسیتونو مشخص کنیم... من گفتم نریم همسری قبول نکرد... شب با باباش سه تایی رفتیم..یه آبروریزی کامل بابا مامانم راه انداختن... منو کامل ضایع کردن آخر سر هم مجبورم کردن مثه بز صورت مامان بابا رو ببوسم و عذر بخوام...بابام میگفت ما نمیتونیم به اون چیزی بگیم تو یه امید داری(منظورش همسری بود) اما اون چی!!!! گفت الهی خیر نبینی...دلم بد شکست.

۳.از فرداش تا پنج شنبه یه سره صبح رفتم دانشگا عصر اومدم خونه بدون کلامی با احدی خوابیدم.(بابام خورده زمین پاش ترک برداشته)

۴.پنج شنبه صبح رفتم واسه همسری یه بلوز خریدم...طوسی و خوشگل بود ۱۸ میگفت به من ۱۲ داد...فروشنده گفت شمارمو میدم زنگ بزن گفتم متاهلم گفت عیب نداره!!!!!!!!!!!!! بعد اومدم دانشگا اصلا انتظار نداشتم یه ساعت بعد همسری زنگ زد گفت دم دانشگاتم بیا پایین بریم خونمون. فک کنم یه جور امتحان هم بود چون اصلا قرار نبود بیاد اونجا... (کادوشو دادم کلی خوشحالید)رفتیم خونشون ناهار خوردیم خوابیدیم بعد رفتیم بهشت زهرا بعد رفتیم دکتر بعدم اومدیم شام خوردیم.مامانش اینا رفتن خونه مامان بزرگش.منو همسری هم پاشدیم رفتیم بیرون یه مانتو مشکی واسم خرید منم یه کتونی واسه خودم خریدم یه کم هم تخمه خریدیم و اومدیم خونه فیلم نگاه کردیم رفتیم حمام بعدم خوابیدم... همسری به آموکسی کلاو حساسیت داره شبو همش بالا میاورد صبح که بیدار شدیم فرستادمش رفت بربری خرید صبحونه خوردیمو رفتیم بیرون یه گشت زدیم بعد اومدیم خونه من یه استامبولی بد مزه پختم(!) که خودم نمیتونستم بخورم شفته شده بود. اما همسری دو بشقاب خورد کلی هم تشکر کرد. بعد بازی فوتبالو دیدیم بعدم اومدیم خونه مامان بزرگش ... شب هم به سختی از هم جدا شدیم.

۵.امروز هم از صبح دانشگا بودم این کار ورزی لعنتی تموم بشو نیس که نیس.. الانم تو کافی نت هستم... کامپیوتر خونه هم به حمدالله ترکیده...اهان یه چیز دیگه پول نداشتم شهریه بریزم ازم تعهد گرفتن ثبت نامم کردن کلاسای گندم هم دوشنبه جمعه شد. لعنت به این شانس.

ارادتمند

امضا

آتی

نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388  توسط آتي  | 


چهارشنبه و پنج شنبه هفته پيش خونه همسري جونم بودم.جمعه برگشتم. چهارشنبه كه عصر رفتم پنج شنبه تا ساعت 12 ظهر خواب بوديم حدود ساعت 4 بود رفتيم بهشت زهرا. اگر تو اونروز دو تا خنگ ديديد كه سوار موتور زير بارون شديد غش كردن از خنده بدانيد و آگاه باشيد كه اون دوتا منو همسري بوديم. جمعه برگشتم خونه خودمون.

شنبه مامان بزرگ و عمه همسري برام كادوي عيدمو آوردن با غذا و ميوه.مامان همسري هم تو خونشون كادومو داد چون اولين عيد فاميلشون بود نيومدن خونمون. مامانش يه پيراهن خواهرش لباس زير مامان بزرگش يه بلوز بافتني كه فاميلشون از انگليس آورده عمه اش برام مرغ و قورمه سبزي پخته بود (مثه اينكه رسم دارن كه شب عيد شام عروس رو براش ببرن)و خود همسري يه اتوي مو و يه سشوار. شبشم همسري زنگ زد گفت آتي ديروز گفتي دلت گرفته امروز حقوق گرفتم آماده باش دارم با خواهرم ميام دنبالت سه تايي بريم بگرديم.اومدن رفتيم پارك ارم اول سوار يه وسيله شديم كه اسمشو دقيقن يادم نيست كه من سر گيجه گرفتم دومي مه نورد بود اينو همسري گفت بريم من خيلي ميترسيدم خيلي خيلي وحشتناك بود هم دور اون محور ميچرخيديم هم 360 درجه دور خودمون من كه سكته كرده بودم  ساكت فقط نگاه ميكردم چه جور وسايلم از تو كيفم ميره پايين. همسري هم كلي شلوغ ميكرد طفلي خواهرش هم كه پاهاش رفته بود هوا دقيقن پاهاش رو گردن نفر جلويي بود.... وقتي پياده شديم خيلي خنديديم خيلي . بعدم رفتيم سفينه سوار شديمو كلي حنجره پاره كرديم ... وحشتناك بود ولي حال داد...

بعدم رفتيم شهرك غرب يه دوري زديم محل كار همسري رو ديديمو برگشتيم خونه همسري و فرداش منو همسري با موتور و مامانش اينا با ماشين رفتيم ورامين خونه اين فاميلشون كه ختم داشتند.بعدم منو همسري برگشتيم خونشون و يكم خوابيديم و برمگردوند خونمون.مامانم اينا نبودن منو گذاشت خونه مامان بزرگم و موقع رفتن بابام سيگار كشيدنشو ديده بود و كلي ضايع شده بود منتها ديگه از خجالت واينستاده بود...

هفته پيش خالم گفت به شوهرش ويلا دادن شمال از طرف بانك (محل كار شوهرش) بيايد 4تايي با همسري بريم ماشينم از ما... هم رفت و آمد هم جا هم خورد و خوراك مجاني بود همسري درست حسابي جواب نداد يه بار گفت ميريم يه بار گفت نه اين شد كه از دستمون پريد الانم مامان و بابايي و خاله اينا رفتن مسافرت... همسري خيلي پشيمون شده بود مامان اينا هم گفتن ما نميريم شما بريد ولي من قبول نكردم ما تو اين چند ماهه دو بار شمال رفتيم گناه داشتن اونا... حالا من موندم و خواهر برادرمو همسري. ديشب اومد خونمون من سوپ پخته بودم رفتيم گشتيم (توي كوچه باغايي كه پر از سگه و تاريك حتي يه تير چراغ برق ندارن منو خواهرم كه داشتيم از ترس ميمرديم) كلي گفتيم و خنديديم زنگ خونه ملتو زديمو در رفتيم... امروزم شامي كباب پختم چون دير صبحانه خورديم 5 ناهار خورديم.شام هم هنوز مردامون بيرونن بيان ببينيم تكليفمون چيه.

فعلن شب خوش

 بعد نوشت : سه شنبه رفتم اداره كار واسه تجديد نظر راي دادگاه قبلي نايب رئيسمون اومده بود با هزار زحمت دويست تومن از پولو كم كردن من رضايت دادم امضا كردم چون ديگه حوصله كش مكش رو نداشتم ولي قلبن راضي نيستم ايشالا حرومشون بشه... گفتن راي تا بيست روز ديگه صادر ميشه بايد اونا سه ميليون و دويست بهم بدن و اون نه ماه رو هم بيمم كنن... حالا اگه باز اعتراض نكنن تا آخر ماه پول مياد دستم بعدم ميتونم برم واسه بيمه بيكاريم اقدام كنم. چون رسمي بودم گفتن بايد راي دادگاه معلوم بشه تا بتوني بيمه بيكاري بگيري.

امضاء

آتي

نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388  توسط آتي  |