تبليغاتX
هي! "تو" فقط خودت باش...

حوصله ندارم... ديشب اشكامو ديدي و نازم كردي اما من هنوز تو دلم غمه ميخوام حرف نزنم ديگه باهات حرف نميزنم.

كيفي كه برات خريدمو دوست داشتي؟ همش به دختر پسرا حسوديم ميشه همش احساس ميكنم دوسم نداري تو نازمو ميكشيدي همون موقع كه قربون صدقم ميرفتي همش يه صدا تو سرم ميپيچيد

دوسم نداري ميدونم دوسم نداري...

بهت قول دادم از امروز نمازمو بخونم .ميخونم.

بهم گفتي دوستم داري باور ميكنم.


نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387  توسط آتي  | 


ميدوني چند وقته باهم بيرون نرفتيم؟

ميدوني چند وقته تو سرت شلوغه؟

ميدوني چند وقته بهم ميگي بخدا نميشه اگه ميشد من از خدام بود بريم بگرديم؟

ميدوني چند بار بهت گفتم اشكال نداره اگه حتي كوتاه باشه؟

تو چي گفتي؟ نه نميخوام كم باشه به موقعش...

من اصلن دوست نداشتم از خونه بيام بيرون.بدنم در ميكرد. خوابم ميومد.

گفتي تنبل خانوم پاشو بيا ميخام ببينمت.

من اومدم كجايي تو الآن؟

با دوستت رفتي آريا شهر؟ رفتيد خريد؟ به من ميگي شايد نتونم بيام پيشت؟

وقت كم نبود واسه بيرون رفتن با اون؟ منم خوب خريد داشتم... انقدر امروز فردا كردي تموم پولام تموم شد.

گفتي جبران ميكنم كردي؟ نميخواستم از خونه بيام بيرون بخاطر تو اومدم.

حالا تو كجايي؟؟؟ برم خونه ؟ نمياي؟

دلم ميخواد از دستت گريه كنم دلم ميخواد باهات قهر كنم....



امضاء

آتي غمگين

نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387  توسط آتي  | 


پنج شنبه صبح مهرداد اومد محل كارم تا كامپيوتر خونمونو ببره يه دستي به سر و گوشش بكشه خير ببينه درستش كرد واسم جمعه آورد.

بعد از رفتن مهرداد يه آژانس گرفتم رفتم خونه باران (همون خانومي كه پانزده سال از بچه هاش دور بوده) سر ناهار رسيدم ناهارشون قورمه سبزي بود با شوهرش سر ميز منتظر من بودن تا رسيدم ساعت 12 بود سريع ناهار خورديم منو باران آماده شديم شوهرشم رفت نماز بخونه. براي بچه هاش يكي يه كتاب كه روي يكيش نوشته بود تقديم به دخترم ستاره شبهاي زندگيم و رو يكي ديگش هم نوشته بود تقديم به پسرم كه همچون اسمش صبر زندگيم است با وسواس كامل اينا رو كادو كرده بود.لاي كتابا هم سي دي عكس هاش رو با عكس خاله و دايي بچه ها و شماره تماسش رو گذاشته بود و يه تابلوي خط و يه جعبه شيريني كه از قندعسل سعادت آباد خريده بود. منم شال برده بودم براشون مامان خانوميم بافته بود براي دخترش يه شال گردن اناري براي پسرش يه شال سورمه اي.خلاصه ساعت 12.15 آماده بوديم.

رفتيم از گل فروشي سبد گلي رو كه سفارش داده بود گرفتيم و راه افتاديم سمت دماوند (خونه بچه ها اونجاس) توي راه همش تو فكر بوديم و هيچكدوم حرفي نزديم خيلي طولاني بود مسير حسابي خسته و داغون شده بودم وقتي رسيديم ساعت 1.30 بود اما قرارشون اينجوري بود كه ساعت 2 وقتي نامادري شون بچه ها رو آورد خونه مامان بزرگشون زنگ بزنه كه ما هم بريم(كل اين جريانات خواسته شديد باران و دخترش بوده كه با تحريك نامادري ازسوي باران به اين ملاقات رضايت داده بودن اما پسرش كه ميگفت اگه مادرمون ما رو ميخواس نبايد 15 سال ما رو ول ميكرد تا حالا كجا بوده الان هم بره همون جا... شوهر سابقش هم نميدونم به چه علت اصرار داشته كه باران بياد خونه اونا و باران رو ببينه.باران خانوم هم زنشو تحريك كرده و انداخته بود تو جون شوهره كه چه معني داره مگه تو زنش نيستي خوب جلوشو بگير واسه چي ميخواد منو ببينه. هم اون زن داره هم من شوهر اين بود كه خونه مادربزرگه قرار گزاشتن)

تو ماشين سر كوچه منتظر تماس بوديم و هر كسي كه از جلوي درشون رد ميشد ما سرك ميكشيديم ببينيم آشنايي چيزي ميبينيم اما خبري نبود لحظه ها به كندي ميگذشتن همش احساس ميشد كه چند تا چشم مراقب ماست از تو مغازه ها از گوشه خيابون.... مثه يه سال گذشت به دلم افتاده بود اونا نميان. تا اينكه صبر باران سر اومد و زنگ زد به خونشون خانومه گوشيو برداشت. گفت شما هنوز خونه ايد؟ راه نيفتاديد؟ خانومه گفت نه نميشه امروز شما بچه ها رو ببينيد!!!! باران گفت مگه ما قرار نزاشته بوديم مگه ما كلي باهم حرف نزديم يعني چي نميشه؟ گفت بچه ها نميخوان شما رو ببينن باران گفت من كه دارم صداي دخترمو ميشنوم ميگه من ميخوام بيام اينا نميزارن ! چرا نميزارين ؟ مگه ما قبلن همه حرفامونو نزده بوديم گفت نه من صلاح نميدونم شما بچه رو ببينيد باران گفت مگه شما بايد صلاح بدونيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اونا بچه هاي منن كي ميخواد جلوي منو بگيره من ميام جلوي درتون صدا ميكنم بچه هامو ميبينم. خانومه گفت نه پس شما بريد تو خونه مادر بزرگه بشينيد تا ما راه بيفتيم.

منو باران كادوها و شيريني رو برداشتيم و رفتيم به سمت درشون و شوهر باران هم گفت منم ميرم يه سمتي كارتون تموم شد بگيد بيام دنبالتون. وارد كه شديم يه حياط بود كه دو تا پله ميخورد وارد ايوون شديم بعد جلوي در كفشامونو در آورديمو رفتيم تو داخل خونه يه پيرزن جلوي آفتاب نشسته بود خيلي پير و فرتوت بود در حقيقت اون مادر بزرگ پدر بچه ها بود شايد نزديك 80 نود سال داشت وقتي وارد شديم باران خودشو معرفي كرد گفت كه من مادر "س" و "ص" هستم اونم بغلش كرد و شروع كرد به گريه كردنو گفت باران جان چرا الان اومدي چرا حالا؟ بعد از كلي از اين حرفا ما نشستيم خانوم مستاجر اين پير زن از ما پذيرايي ميكرد گويا اين خانوم تنها زندگي ميكرد باز هم يك ربعي گذشت و خبري نشد باران گوشيو برداشتو زنگ زد كجائيد؟ خانومه گفت بچه ها نميان خونه مادر بزرگشون اينم از اينور عصبي شده بود ولي خودشو خيلي كنترل ميكرد كه بتونه بچه هاشو ببينه خانومه گفت تو ميتوني بياي اينجا ؟ باران هم گفت ميام ولي به شرطي كه باباشون خونه نباشه ها . بگيد بره يه جاي ديگه من فقط بچه هامو ميخوام ببينم. گفت باشه.....(ادامه دارد)

************************

دوشنبه صبح رفتم فيش خودمو مهرداد رو ريختم بعدشم رفتيم انتخاب واحد چهارشنبه و پنج شنبه رو كلاس برداشتيم و شنبه رو مخصوص روز پيچش قرار داديم!

بعدشم من "خوشتيپ" رو ديدم و شمارمو بهش دادم قرار شد كه بهم زنگ بزنه. "سمي" به خاطر اينكه پولشو نريخته بود ثبت نامش نكردن قرار شد من برم پولشو واسش بريزم ببرم دانشگاه كاراشو واسش بكنم كه ديگه اون اينهمه راهو نياد اين شد كه ديروز من صبح كه پاشدم تندي آماده شدم رفتم سر ميدون منتظر ماشين وايساده بودم كه "اخمالو" رو ديدم با مامانش اينا از جلوي پام رد شدن مامانشم چه چش غره اي به من ميرفت بيشور.

رفتم بانك كلي ديرم شده بود "اخمالو" بهم زنگ زد كه ديدمت و از اين صوبتا بعدم بحث رو كشوند به "مهرداد" و "جهان" و "علي" و بعدم پرسيد چه احساسي نسبت بهش دارم منم خيلي موذيانه بهش گفتم كه بود و نبودش برام فرقي نداره يعني چه مرده باشه چه زنده !!!!

بگذريم وقتي رسيدم ديدم اي داد بيداد كليدامو نياوردم زنگ زدم رئيسم كليدا رو آورد. تندي رفتم تو دفتر و معرفي نامه ام رو برداشتمو بردم كه برم اداره بازرگاني جلسه داشتيم تو همون چند دقيقه چندتا موي دماغ هم وارد شدن كه خانوم كار ما رو هم راه بنداز منم اعصاب خورد (!) از اينور ميخواستم برم دانشگاه از يه ور ديگه ام خانم "مي" بهم زنگ ميزد كجايي پس؟نمياي مگه؟ دير شد! از يه طرف ديگم اينا....خلاصه دست به سرشون كردم وقتي خواستم بيام ديدم رئيس خنگم كليد رو واسم نزاشته وايييييييييييييي!!!! با اعصاب خورد رفتم دانشگاه با كلي اصرار قبول كردن امروز ثبت نام كنن آخه امروز ثبت نام ما نبود واقعن خانومي كرد اين خانوم مقدم بعدم تازشم ديدم كه برگه هامو جا گذاشتم تو دفتر!!!!!!!!!!!!!! گفت اشكال نداره برو بعداً بيا قبول ميكنم منم دويدم رفتم پيش خانوم "مي"! ساعت ده و ربع بود و ما ساعت ده بايد اونجا مي بوديم. خلاصه زنگ زد آژانس و ماهم سريع سوار شديم رفتيم. قرار بود user جديد رو بهمون بدن كه با كمي تاخير بهمون دادن و با همون آژانس برگشتيم. من رفتم خونه و كليد رو ورداشتم و برگشتم محل كارم.

بعد از من رئيسم اومد با اون يكي آقاي ع !!! بيشورا خودشون چهارماه حسابدارمونو مرخص كردن بعدم از من انتظار دارن كاراي اونم انجام بدم منم جلوشون واستادم ميخواستن بگن تقصير منه كه كارا پيچيده بهم. منم گفتم هر نقصي تو كار پيدا كرديد تا قبل از رفتن اين آقا به ازاي هر اشكال 15 هزار تومن از حقوق من كم كنيد اما بعد از اون رو اصلن قبول ندارم چون بهتون گفتم كه اون نباشه كارمون لنگه دقيقاً از ساعت 1.30 تا 2.30 داشتم اينو بهشون تفهيم ميكردم و اونا سعي داشتن بگن نه كم كاري از تو بوده.نه من قبول كردم نه اونا خيلي اعصابم خورد شده بود از دستشون بايد بيشتر از اينا حواسم به كارم باشه تا نتونن آتو از دست من بگيرن.هرچي توضيح ميدادم كه اين برنامه من اصلن واسه كار حسابداري نيست منم حسابدار نيستم حقوقشو يكي ديگه داره ميگيره بازم حاليشون نشد كه نشد تازشم قبول نكردن اي دي اس ال بگيرن هرچي خودمو كشتم. احمقا بيشورا خنگا دهاتيا !!!!!! (اعصابم خورده ايراد نگير دست خودم نيس)

با ناراحتي تموم رفتم دانشگا برگه هاي سمي رو دادمو خانوم مقدم كاراشو كرد بعدم رفتم پيش خانوم اصغري. حالا خانوم اصغري چقدر نازه (دوستمه) اونم كارمو راه انداخت درصورتيكه جلوي خودم از بچه هايي كه امروز ثبت نامشون نبود برگه قبول نميكرد ميگفت اصلن نميشه. الهي خير ببيني مادر.. تو آموزش سرك كشيدم به برگه ها ديدم اولين امتحان اين ترممون 30ام خرداده.خدا به خير كنه.

بعداز ظهر رفتم پارچه خريدم بدم خياطم برام يه كت شلوار حجاب دار بدوزه بيرون بپوشمش.ديگه اينكه يه برس سه چهار تا كش و سنجاق سر خريدم با ذرت و مخلفات كه يه ذرت مكزيكي توپول بزنيم به بدن كه اونم نشد چون بلد نبود بدون خيس كردن ذرت از ساعت 7 تا 12 گذاشتم بازم نپخته بود هههههههه

دوتا هم فيلم خريدم "دستهاي خالي" و "بي وفا" اولي رو كه همه داشتن و من نتونسته بودم ببينم هروقتم ميومدم امانت بگيرمش نميشد دومي رو هم اسمشو نشنيده بودم اصلن همينجوري احساس كردم نبايد بد باشه.دستهاي خالي رو ديشب با مامي و خواهري ديديمو خوابيديم.



امضاء

آتي

نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387  توسط آتي  | 


اونروز بهش گفتم دارم ملودي ميخورم خوشمزه است مزه محبت ميده. گفت فدات بشم عزيزترينم ناز من يه ملودي رو چند روز ميل ميكني محبتيم هست از شماس نازمن.

بهش گفتم ميخوام برم بيرون خريد ! گفت تنها نرو با خاله ات برو گفتم نميشه اينجوريه و اونجوريه! ميبيني من خيلي تنهام تو باور نداري.. گفت من خودم نوكرتم چرا تنها . تو عشق مني.آخه دوس ندارم با غريبه ها بري نميشه بزاري هفته بعد با خودم بري گفتم چرا نميشه.

گفت آتي من بدجور بهت عادت كردم تا حالا هيچ كس تا اين حد به من نزديك نبوده باورش برات سخته ولي من همچيو تو ؛ تو ميبينم.نميدونم چرا انقد واسم مهمي ولي نميتونم فك كنم كه نباشي هرچند كه ميدونم مال من نيستي....

گفتم مهرداد من تا هميشه دوستت دارم گفت من تا هميشه باهاتم.

دوشنبه هفتم بود كلي باهم حرف زديم و اس ام اس بازي كرديم از هميشه بيشتر بعد ياد اونروزي افتاديم كه باهم رفتيم انقلاب بنر سفارش داديم و ساندويچ خورديمو حميد رو ديديمو دانشگاه رفتيمو من سفارشو دادمو مهرداد كلي قربون صدقه من ميرفتو اون روز اولين روز بود هميشه اولين ها مهمن اتفاقاً اونروز هم هفتم بود هفتم دي! يكماه مثله برق و باد گذشت...

سه شنبه طي يه اتفاق غير منتظره مهرداد به من گفت با علي بيا بريم بيرون!!! من ساعت 3 رسيده بودم و اون ميگفت 4بيا اصلن نميشد چون بدون دوش از خونه امكان نداشت برم بيرون رفتم ناهار خوردمو دوش گرفتمو آماده شدم و راه افتادم خونه فقط خواهري و خاله بودن مامي بيمارستان واسه آزمايش رفته بود بابي هم نبود. با زري هماهنگ شدم و گفتم با اون ميرم سر كلاسش آخه معمولاً من بدون برنامه قبلي اونم اون مدلي (بدو بدو) هيچ جا نميرم.سوار يه ماشين شخصي شدم تا وسط راه يارو منو برد و اونجا رو انگاري بلد نبود منم بلد نبودم. منو وسط جاده پياده كرد بيشور. گريه ام گرفته بود و ترسيده بودم.پرسون پرسون راهو پيدا كردمو سوار يه ماشيني شدم كه خيلي خفن بودن اولش متوجه نشدم چون دير بود بايد زودتر ميرسيدم.يارو همش با چاقو ضامن دارش ور ميرفت منم داشتم سكته ميكردم اين شد كه گوشيو برداشتم تا برسم به مهرداد. با اون حرف زدم و بهش گفتم از پشت گوشي مواظبم باشه. مردم تا رسيدم به مهرداد و اونور خيابون ديدمش.

ساعت 4.30 سوار ماشين شدم و ع رو براي اولين بار ديدم.كلي حرف زديم آقاي ع خيلي راحت بود منم معذب نبودم ولي ميدونستم كلمه اي حرف بزنم بعداً فكم پايين خواهد اومد بخاطر همين منم مثه دختر خجالتياي طفلكي رفتار كردم اما خدايي چه نگاهي ميكرد اين آقاي دوست! اونروز هم مهرداد نا اميد شد منم از همه بدتر ولي خوب اونم روزي بود ولي احساس كردم بعد از اون اصلن محلم نميده هرچند كه ميگفت همه اينكارا رو واسه خودم انجام داده...

چهارشنبه بعد از محل كارم رفتم ميلاد جواب آزمايش مامي رو بگيرم بعدم با يكي از دوستام رفتيم ونك خريد.البته مهرداد تا ميلاد رو خبر داشت چون اگه ميگفتم با يكي از دوستام ميرم خريد ونك الان ديگه آتي نداشتيم. بگذريم خدايي حراج واقعي بود من يه پالتو خيلي ناز ديدم و پسنديدم اما خيلي كوتاه بود نحريدمشL  اما دوستم يكي خريد. يه بافت رو مانتو گرفتم وقتي قيمتو ديدم فك كردم يه صفر كم ديدم اما نه واقعن 5 تا هزاري ناقابل بود.ديگه اينكه از همه اينا بگذريم رفتيم شهر كتاب من واسه ترم جديد خريد كنم كه چيز به درد كار من بخوره پيدا نكردم ولي كلن هميشه از اين كه تو شهر كتاب ول بخورم لذت ميبردم كلي سر زنده شدم البته يه تقويم خيلي ناز واسه مهرداد خريدم كه البته نبايد الان بهش بدم چون قضيه لو ميره.دوستم هم نامزدشو پيچونده بود اومده بود اونم كلي داستان داشت با تلفناش.خلاصه ساعت 8 شب خسته و نالان با پادرد فراوان برگشتيم منزل.

ديگه اينكه من يكيو ميشناسم كه 15ساله از شوهرش طلاق گرفته و بچه هاشو (يه دختر يه پسر) توي تموم اين مدت حتي يه بار هم نديده البته نزاشتن كه ببينه چندروز پيش به من زنگ زد كه با بدبختي تموم حاضر شدن اين بياد بچه هار و ببينه. از من ميپرسيد چي براشون بخرم و از اين صوبتا. از خوشحال رو پاش بند نميشد حلاصه اينكه به من گفت توام با من بيا از طرفي به علت نسبتي كه ما با اينا داريم خيلي دلم ميخواست برم از طرف ديگه هم اگه حتي هفت پشتش هم غريبه بود بازم دلم نميخواس اين صحنه رمانتيك رو از دست بدم.به مهرداد قضيه رو گفتم فكر نميكردم مخالفتي داشته باشه اما صراحتاً گفت خيلي خوشحالم كه انقد مورد قبول همه هستي كه ميان از تو مشورت ميخوان اما خانوم خوبم شما نميخواد بري من 5شنبه ميخوام بيام پيشت.من موندمو كلي حسرت اما رفتم حالا بعداً ماجرا رو ميگم چون حتماً ميخوام لحظه به لحظه اش رو ثبت كنم كه تا هميشه خاطره 10بهمن 87 جاودانه بشه اما حالا بايد برم ناهار خونه مريم دعوت هستم. زشته ساعت 2 شده.توي اولين فرصت مينويسمش.

پي نوشت: سيستم ام خاموش شد اما همه اين نوشته هامو Word عزيزم برام نگه داشته بود مرسي.

 

امضاء

آتي

نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387  توسط آتي  | 



ادامه SmS هاي ديروز

مهرداد:خوب و بد كارت به خودت مربوطه هنوزم جواب اس اس امو ندادي كه مهم نيس. تو عصبانيت نديدي من عصباني بشم عرش ميلرزه.مواظب خودت باش.

من:كارام به خودم مربوطه؟يعني هركاري بكنم؟؟؟مهم نيس؟واقعاً مهم نيس؟

(جواب نميده هي من صداش ميكنم اونم اس ام اس بي ربط ميزنه منم شروع ميكنم به خود زني)

من:تو سختترين شرايطت با تو بودم وقتي پدرتو از دست دادي منم كم گريه نكردم تويه تموم اون 40روزيه كه غمگين بودي هركاري از دستم برميومد برات انجام دادم اما حالا كه تو بدترين شرايط گير كردمو بيشتر از هميشه بهت نياز دارم تنهاي تنهام...

مهرداد: چه خوب بود اگه كاري برام كردي منت نميزاشتي منم آدمم ميفهمم كه تو همه جوره بودي وگرنه نميگفتم همه كس مني. تنهايي؟ من آب ميخورم به تو ميگم اما...

من: منت نميزارم بهت ميگم كه بدوني ازت توقع دارم.   زري پنج شنبه پيش اومد خونه ما از گريه شونه هاش ميلرزيد پا به پاش گريه كردم به حرفاش گوش دادم راهي كه به عقلم رسيد و بهش گفتم شنبه اش بهم گفت كه مسئله اش حل شده اما از اون شنبه تا حالا كجاست؟مهرداد از هيچكي جز تو توقع ندارم.

مهرداد: عزيز دل آخه تو كه حرف نميزني فقط ميگي يه چي هست اگه من چيزي نگم تو كمك ميكني؟ ميشه؟خوب بگو ديگه. من غريبه ام؟ به حضرت عباس (راستترين قسم مهرداد) من تا آخر باهاتم.

من:تو غريبه نيستي اما هيچ فرصتي پيش نيومده كه صحبت كنيم. مهرداد جان م اينجاس گير داده ميگه گريه كردي؟ هرچي ميگم نه بابا خوابيده بودم باورش نميشه. كاكائويي كه خريدي رو آوردم براش گفتم تو خريدي گفت اين ديگه خوردن داره.

مهرداد:نوش جونت فدات شم.تو چرا ديروز حرف نزدي عزيز دل من. ناز من به جون تو فكر اينكه يه روز نباشي ديوونه ام ميكنه كاش مال من بودي كاش.

من:بعضي وقتا بدجوري احساس تنهايي ميكنم مثه ديشب. بدجوري دلم ميخواد باهات حرف بزنم.

 

مهرداد: تو تنها نيستي اگه يه ذره به من فكر كني ميبيني تا جايي كه تونستم باهات بودم ولي غصم از اينه كه چرا هر لحظه باهات نيستم. تو خيلي خوبي عشق من.

من: داري چيكار ميكني؟

 مهرداد: هيچي فدات شم كتاب ميخونم تو در چه حالي راستي تاريخ و جاي اين آزمونا رو نگفتيا فردا يه سرچ بزن. كاميپيوترو كي درست كنم.

من: باشه فردا ميرم باز.ميگم تو كامپيوتر ete سيو كردمش پرينتشو واست ميگيرم.

 مهرداد: مرسي ناز من.آتي پنج شنبه يه سر ميام ete سيستمو ميگيرم جمعه ميارمش ديگه چه خبر در چه حالي؟

من: اگه آوردمش خبر ميدم. منم نشستم دارم به حرفاي م گوش ميدم.

 مهرداد: امري با من ندارين رئيس. اجازه مرخصي ميدين؟

من: خواهش ميكنم من كي باشم كه بخوام اجازه بدم.مراقب خودت باش خدانگهدار.

 مهرداد: شما صاحب اجازه اين بانويي سروري رئيسي عشقي خوشگل مني.شب خوش.ياعلي.

(آتي لوس ميشود)

من: مهرداد برام بستني ميخري؟شب بخير.

 مهرداد: آره ديدمت حتماً ميخرم ديروز برات بستني گرفتم رفتي پس دادم. اومدي ملودي گرفتم.

من: دستت درد نكنه الان با چايي خوردم ...ياد گرفته با يه نازي ميگه سلااااااااام. به من مهلت نميداد بخورم عاشق كاكائوه. كوكو ديروز چطور بود؟

 مهرداد: عشق من اين خوشمزه ترين كوكويي بود كه ميل كردم مخصوصاً كه گرسنه ام بودم مرسي. آتي من تقريباً رسيدم. شبت بخير ناز مني.

من: نوش جونت شب بخير.

 

امضاء

آتي خانوم

نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387  توسط آتي  | 


نشد پنج شنبه پست قبليمو را آپ كنم اين شد كه امروز دوتا آپ گذاشتم! مهرداد ساعت2 اومد اينجا بعدشم رفتيم كافي نت تا 6 اونجا بوديم و من اومدم خونه تا دو شب بيدار بودم پروژه رو تكميل كردم صبحم زنگ زدم اومد پيشم پرينتشو گرفتيم و تكميلترش كرديم و رفتيم دانشگا امتحان داديم بعد از امتحان به خوشتيپ گفتم كه بهش زنگ زدم گفت من ديگه اونجا نيستم گفت شماره جديدمو بهت ميدم ومنم اوكي دادم همش نگاه بود... تا سه دانشگا بوديم پروژه رو تحويل داديم و با ادبي برگشتيم خونه برام شكلات تلخ خريده بود...

اس ام اساي امروز

من:مهرداد سلام صبح بخير ديشب خيلي نياز داشتم باهات صحبت كنم اما خوب تو نميتونستي.

مهرداد:سلام صبح توام بخير.چرا چي شده.چته فدات شم؟

من:چيزيم نيس مگه واسه با تو حرف زدن بايد دنبال بهانه يا موضوع گشت؟ دلم ميخواست. ديروزو بهم ميگي چيكار كردي؟

مهرداد:نه ولي گفتم شايد اتفاقي افتاده.وقتي رسيدم ناهار ميل كردم.بعد بازيه پسراي آبي رو ديدم 2-1برد بعد دراز كشيدم تا 18.30 بعد رفتم پاي كامپيوتر سي دي احسانو زدم بعد 101 ديدم بعد شام ميل كردم سپس يوسف ديدم با ديدن زليخا كلن ياد تو بودم بعد حمام و خواب.

مهرداد: شما چه خبر بانو؟ نگفتي چت بود ديروز چه خبر بود ملودي ميل كرد؟

مهرداد: آتي؟

(من داشتم با بي ميلي آماده ميشدم بيام سركار) 

من: آره مرسي.تازه دارم ميرم سركار انگيزه نداشتم از جام پاشم.ديروز يه اس ام اس 4 صفحه اي نوشتم يه نيم ساعتي به اسمت تو گوشيم نگاه ميكردم بعدم انقد ليستمو بالا پايين كردم بالاخره فرستادم به يه آدم بي ربط اونم كلي ؟!؟!؟! فرستاد منم گوشيو خاموش كردم.

من : كجا موندي؟

مهرداد: همينجام نميدونم جواب اس ام اس تو چي بدم 5 بار خوندمش ولي....

من:ولي چي؟نامفهومه؟

مهرداد:آخه اينا چه معني ميتونه داشته باشه من روحيه ندارمو اس ام اس دادم به كسيو 4 صفحه نوشتم ولي حرف زدن با من دليل نميخواد و اگه به يكي بگي بياد خواستگاري بده يا نه و... من قرار بوده كسيو معرفي كنمو حالم بده و به من ربطي نداره و من به تو محبت ندارمو...

من:تو واسه چي پازل ميچيني؟ديروز يه روز مستقل بود واسه خودش دلم ميخواس باهات حرف بزنم از كش جورابم تا چميدونم هرچي كه مهم باشه.ديروز دلم ميخواس با من ميموندي دانشگا يا حداقل ميرفتيم بيرون ميدوني ما از كي با هم حرف نزديم؟ مهرداد

 

من:مهرداد ببين چقدر كم حوصله شدي.اگه من غم دارم تو حوصله نداري اگه من حرف دارم تو حوصله يا وقت نداري من فقط تو رو دارم اما تو... تو همچي داري من هميشه تنهام اين اصلاً تازگي نداره اما تنهاترم. تو حواست با من نيس حوصله اين چيزا رو هم نداري ميدونم. مهرداد قول ميدم ديگه حرف نداشته باشم ديگه غم هم نداشته باشم.

 

مهرداد: من با قبلم هيچ فرقي نكردم كه هيچ تازه اگه متوجه شده باشيديگه حرف رفتنو از اين چيزام نميزنم آخه خودمم بهت عادت كردم از الان دارم حرف عيدو ميزنم كه چه كنم واسه دلم اما بخاطر اينكه كلاس نداريم تو هي گير الكي ميدي كه فعلاً منم كه همه جوره گيرمو بدبخت.

 

مهرداد:منمو حسرت با تو ما شدن... ولي تو خودت ميدوني كه...... منم گفتم كه تو لايق ميخواي. حقم با توئه تو مختاري و آزاد همين.

 

من: (بعد از گذشت مدت زماني) مهرداد كجائي؟

 

مهرداد:جواب اس ام اس قبليو ندادي

 

موندم! هرچند كه دلم ميخواد دل بكنمو بگم واسه هميشه تموم منو تو به هيچ جا نميرسيم اما جراتشو ندارم...

 

امضاء

آتي همچنان مفلوك

 

نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387  توسط آتي  | 


امروز يه روز برفيه ! خوبه كه هوا برفيه آخه تو همچين هوايي كمتر ارباب رجوعان محترم تشريف ميارن (نو حين نوشتن همين جمله يه ارباب رجوع اومد تو!!!! سق سيا در خدمت شوماس ههههه)

قراره امروز مهرداد بياد پيشم آخه اون امروز سركار نميرفت. توي محل كارم هستم با يه عالمه كار تلمبار شده روي هم كه ميخام هر طور شده امروز سرو سامونشون بدم.لباس خوشگلامو پوشيدم خودمو عطر بارون كردم.روژ جديدمو به لبم زدم حالا چه ضدحالي ميشه اگه نياد!

هميشه دلم ميخواست يكي تو زندگيم پيدا بشه كه عاشقم بشه حاضر باشه به خاطر من همه كاري بكنه واسه اينكه منو خوشحال كنه از هيچ چيز دريغ نداشته باشه منم بشم فرشته مهربون زندگيش منم بخاطر اون چشامو رو همه ببندم بخاطرش حاضر بشم تا اون سر دنيا برم بخاطر با هم بودن! توي زندگيم هيچوقت اين آرزو درست و حسابي برآورده نشد. هميشه(!)به قول مهرداد هميشه رو خوب اومدم! يكي دوباري قسمت دوم آرزوم برآورده شد اما چي بگم از قسمت اول كه هميشه كارو خراب ميكرد ... من عاشق شدم دوبار! حاضر شدم واسه خاطرش از همه زندگيم بگذرم اما قسمت اولش...

شايد بخاطر اين بود كه اين هميشه تو ذهن من متصور بود و اونا هيچ تصويري از اين آرزوي من نداشتن و اينبار اون مرد مهرداده كه اصلن آدم كاملي نيس يعني اصلن با اون معيارهايي كه من تو ذهنم از مرد آرزوهام داشتم همخوني نداره من بوضوح رفتاراشو ميبينم. منظورم اينه كه ميگن عاشق كور ميشه اما من ميدونم مهرداد چه جور جونوريه اما دوسش دارم واسه اينكه دوست داشتنيه... اون هميشه سعي ميكنه منو راضي نگه داره منو داشته باشه نميدونم شايدم ميخواد يه جورايي دهنم بسته باشه(اما اين بدبينانه ترين حالتشه) هر روز هرجايي كه فرصتي گير مياره سعي ميكنه به من زنگ بزنه حتي اگه كوتاه باشه. هميشه كارايي كه من دوست دارم ميكنه. چيزايي كه من دوست دارم ميخره برام. حرفايي كه من دوست دارم ميزنه هميشه ميگه من همه كسشم. جز من تو دنيا هيچ اميدي نداره البت اينا فقط تو حرفاش نيس من ميبينم كه چقدر به من وابسته است وقتي حال يكي از ما دوتا خوب نباشه بوضوح حال اون يكي هم حتماً بد ميشه. چند روز پيش غصه تعطيلات عيد رو ميخورديم كه مجبوريم چقدر از هم دور باشيم قبل از اين غصه تعطيلات عاشورا رو داشت كه بحمداله از فضاي روحاني استفاده بهينه برده و همش باهم بوديم و لحظه اي از هم بيخبر نبوديم. ميدوني ما زود بهم گره خورديم اما من تو قلبم يه خلاء احساس ميكنم اين مثه جريان كليد اصلي و فرعي ميمونه. ببين! هر جدولي يه Primary key داره كه اصولن بدون اون هيچ جدولي معنا پيدا نميكنه و يه foreign key كه بسته به شرايط بود و نبودش معني پيدا ميكنه ولي در كليت قضيه بودنش الزامي نيست احساس ميكنم بودن منم پيش مهرداد حكايت غريب همين كليد فرعيه...

نميدونم اين چه حسيه اما همين باعث شده من به اين حال و روز در بيام كه هركي (اين كه ميگم هركي واقعيتشه از دربون دانشگاا گرفته تا زري كه مثلن يه روزي دوست صميمي من بود) به من ميرسه بفهمه من يه مرگيم هست و همون آدم سابق نيستم ! ميدوني هميشه عاشق غيرت مردونه و رگ غيرت و اين صحبتا بودم . البت نه از جنس غيرت بابا و داداش كه از توش چيزي جز زورگويي و قدبازي در نمياد. يه غيرت مردونه از اون جنسا كه به آدم اين حسو ميده كه اين آقا بخاطر اينكه ميترسه من از كس ديگه اي يا كس ديگه اي ازمن خوشش بياد مواظبه كه نكنه كسي نيگاه چپ به آدم بندازه يه جورايي تو اين غيرت حسادت نهفته اي هست من اين جنس غيرتو خيلي دوس دارم. احساس خوبي بهم ميده ميدوني احساس ميكنم انقدر براي اين آدم مهم هستم كه حسادتشو نسبت به مرداي ديگه برانگيخته كه نميخواد هيچ كي نيگام كنه. اصلن دوس ندارم يكي انقد بهم اعتماد داشته باشه كه باعث بشه ديگه بهم اون غيرتو نشون نده! مهرداد قبل از اين روي غيرتي خودشو زياد بهم نشون ميداد اما حالا... شايدم نميخواد من اذيت بشم آخه اينروزا بيشتر از هميشه هواي منو داره و مواظبمه ميدونه كه اينروزا به مو بندم. ميدونه كم طاقت شدم.ميترسه كه بزارمشو برم اينو بوضوح درك ميكنم از حركات و رفتارو حرفاش اما نميدونه كه من بيشتر ميترسم. ميترسم كه حرفامو بهش بگم انقدر تو دلم حرف دارم كه خدا ميدونه. اما يه چيزيم هست اونم اينه كه من اصلن طاقت ندارم ببينم مهرداد پيشم نباشه واقعاً خارج از تحملمه اخه من كه الان از دو دقيقه نبودنش بيرون نرفتنمون اينجوري بهم ميريزم داغون ميشم چجوري ميتونم نبودنشو تحمل كنم؟! خيلي فك كردم فقط و فقط تنها چاره اينه كه قبل از دل كندن ازش براش يه جايگزين هميشگي پيدا كنم. من بايد ازدواج كنم واسه جاي اون بايد يه نفرو پيدا كنم يه كسي كه بتونم دوسش داشته باشم.اي بابا اشكمو در آوردي پسر..

بگذريم.......................... كامپيوتر خونم خرابه حس وحال اش هم نيس كه ببرم يه جايي درستش كنم از طرفي هم پروژه آخر ترمو بايد تحويل بدم اينه كه از كامپيوتر اينجا استفاده بهينه ميكنم! از طرف ديگم نميشه تو خونه زياد نت اومد چون هر كي از يه ور مياد سرك ميكشه تو مونيتور و چه بسا آدرس اينجا رو پيدا كنن و آبرو حيثيتمون زير سوال بره واسه اينه كه گاهي گداري اگه بشه ميام اينجا و از اينترنت كمترين سرعت!!!(آخه ديگه كم سرعت به اين نمياد كمترين بيشتر لايقشه) استفاده ميكنم.

ديروز رفتم بانك اين پسره كه هر ماه ميبينمش رو دوباره ديدم دوباره همون نگاه ها و همون لبخندا بينمون رد و بدل شد و باز بي هيچ حرفي پاشدم اومدم سركارم.. وسوسه شدم بردارم زنگ بزنم بانك باهاش صوبت كنم اما شيطون رو لعنت كردم و نشستم سرجام و گفتم دختر يه كم سنگين باش بابا! ببينم اين مريم چيكار ميكنه خدا رو چه ديدي شايدم باهاش مزدوج شدم ههههههه! يه چيز ديگم بگم و پرچونگيمو تموم كنم من نميدونم چرا هروقت ريسك ميكنم هميشه پشيمونم و هيچوقت تو ريسكام برد نداشتم هيچوقت! و همچنين هر وقت ريسك نميكنم مثه چي پشيمون ميشم و اين حس بهم دست ميده كه اگه يه ذره دل و جرات به خرج ميدادي الان وضعيتت خيلي بهتر از اين بود كه الان هستي. دفه بعد يادم باشه از وضعيت كاريم يه كم بيشتر بگم.اينم يه شعر مرتبط با اوضاع

من كه در دام بلا افتاده ام

من كه چون اشكي به خاك افتاده ام

عاشقي ديوانه اي افسرده جانم

بي دلي بي حاصلي بي آشيانم

من كيم درد آشنايي بي نصيبي بي نوايي

منم غباري به كوي تو

منم كه مستم به بوي تو



امضاء

آتي مفلوك
نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387  توسط آتي  | 


با اینکه میدونم.... همه چیزهایی که از تو باقی مونده اند،هیچ نیستند جز خاطرات مبهم...خاطره هایی که در ذهن منجمد شده من مثل عکسهای یک آلبوم کهنه خاک گرفته یکی پی از دیگری ورق میخورند و بدون اینکه بخوام روزها و شبهای منو میسازن......هیچکس به اندازه خودم نمیدونه که چقدر از تو خالیم.که بعد از تو دیگه هیچ چیز، دوست داشتنی نیست.چطور میشه بی تو اما با تو بود؟سرمو به دیوار تکیه میدم.....از لابلای تارهای موهام که توی صورتم ریخته اند و از اشکهام خیس خیسند به چهره تو، توی عکست که حالا از پس پرده اشکهام تار شده خیره میشم....و بعد بغضهای فرو خورده امروزم رو در تنهایی گریه میکنم....که این اشکها گواهی بر این دل شکسته است.با من بودی و اینهمه از من جدا؟.........چرا؟دنبال چی میگشتی که اینقدر راحت از اینهمه خاطره گذشتی؟

یاد اونروز می افتم.به من نگاه کردی...نگاه کردی و خندیدی.از پشت دوربین تماشات میکردم.و در این فکر بودم که چطور میشه برق این نگاه رو برای همیشه جاودانه کرد.دستتو زده بودی زیر چونه ات و با همون نگاه همیشگیت خیره شده بودی به من.منم خیره شده بودم به تو.....

تو می گفتی.....اما من نمی گفتم.شاید چون بلد نبودم.شاید چون می ترسیدم.....

بارون میومد....بهار بود و من رنگین کمان رودر انتهای جاده میدیدم....جاده ای که انگارتا ابد میرفت.....تو رانندگی میکردی.صورتت مثل همیشه پر از لبخند بود....دستامو از پنجره بیرون میبردم و وقتی از قطره های بارون پر میشد میمالیدم به صورت تو... وتو می خندیدی.....

میگفتی:یعنی تو واقعا مال منی؟بعد یه کم فکر می کردی و می گفتی:........ام...چشماتو میدی به من؟می گفتم:آره ....اگه توام چشماتو بدی به من...معامله خوبیه.

وقتی رانندگی میکردی دزدکی نیمرخ قشنگتو تماشا میکردم.چشمهاتو که آفتاب میزد توش.تو یقه پیراهنتو میدادی بالا و در حالی که به روبرو خیره بودی میگفتی:اینطوری نگام نکن...بعد شروع میکردی به شکلک درآوردن.بعد سرتو می انداختی پایین . لبات می لرزید.و ساکت میشدی.

وقتی برمیگشتیم مثل همیشه بغضم می گرفت.یواشکی گریه میکردم.بعد تو میگفتی:چی شده باز؟ اشکامو پاک میکردی و دستامو محکم میگرفتی و مثل کیف میزدی زیر بغلت.بعد دوباره یهویی میزدی زیر آواز.دوباره خنده ام میگرفت.و همه چیز یادم میرفت.

هیچی نمی تونستم بگم.اون لحظه ها درمانده ترین لحظه های زندگیم بود.لحظه هایی که آرزو می کردم زندگی یه نقاشی بود تا میتونستم برگردم وبا یه پاکن جادویی خیلی چیزها رو از توش پاک کنم.شاید اگر می شد.....شاید..... همیشه پیشم می موندی.

تو باید می رفتی....آره باید می رفتی.من و تو سهم هم نبودیم.سهم من.....سهم من چی بود؟ از دنیا جز تو چیزی نمی خواستم.تو جز من خیلی چیزا میخواستی.چیزایی که فقط رویا بود.چیزایی که هرگز بدست نمیاری.

می بخشمت.نه برای همه کارهایی که کردی.نه.می بخشمت چون دوستت دارم.می بخشمت چون میخوام رها باشی.میخوام بری....بری و تا میتونی ازم دور بشی.....دور دور.....جایی که اصلا فراموش کنی که ما روزی زیر اون درختها و پای اون رود و در امتداد اون جاده خاطراتی با هم داشتیم.....چون میدونم که من و تو دیگه هیچوقت ما نخواهیم بود.....

مواظب خودت باش.....مواظب اون چشمهای قشنگ... اون دل کوچیک و مهربون.مواظب رویاهات.مواظب کودکی که توی قلبت هنوز زنده بود و نفس می کشید....

ما از رویای با هم بودن بیدار شدیم...بیدار شدیم.

من موندم....تو رفتی....تا باور کنم که تو....همه چیز داشتی ...جز عشق....

و من...هیچ چیز نداشتم...جز عشق.




نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387  توسط آتي  |