اين آتي قصه ما امروز خيلي مهربون و خانوم و متين اومده بود سركارش و با همه با ملاطفت ذاتي!!!!!!!!!! كه داره برخورد ميكرد و تقريباً همه چي رو فرم بود تصميم گرفته بود صبح پاشه بره پيش استادشون تا ببينه كاري از پيش ميبره يه نه؟
آيا استاد چاقالوشون بهش نمره ميده يا بايد شنبه هاشو به گند بكشه... ساعت ده ونيم پاشد رفت پيش استادهه هي از آتي التماسو چاخان كه استاد من خرج زن و بچه ميدم نميتونم بيام كلاس و شبا ميرم مسافر كشي از استاد بي رحمم انكار كه نه نميشه برو يكم درس بخون اگه به تو نمره بدم به ده نفر ديگه هم بايد كمك كنم فقط تو نيستي مشكل داري برو يكم سختي بكش براي خودت خوبه !!!
آتي انقدر ناراحت شد كه خدا ميدونه آخه ميدوني يه چيزي هست بنام عزت نفس كه آتي خيلي بهش اعتقاد داره و فك ميكنه كه بخاطر التماس به همچين استاد درپيتي (استادي كه ادعا ميكنه دانشجواش دارن رباط ميسازن اونوقت خودش از پس سوالاي دانشجواي كلاس برنميومد)پايين اومده الانم حسابي ناراحته انقد كه قلبش تير ميكشه... بعد از پيش استاد رفت بانك واسه وام پدر جان سوال كنه كه اونم رئيس بانك فرمودن هنوز هيچ وامي اعطا نميشود بخاطر اينكه تورم رو كاهش بدن دولت بودجه در اختيار شعب قرار نميده !!! مسخره است به خدا اين دولت نتونس دوتا كار مفيد رو با هم انجام بده مياد يه كار انجام بده گند ميزنه به صد تا كار ديگه...
آتي خانوم امروز كلاس داره پس بنابراين آقاي نوازنده (مهرداد) رو مي بينه اين آقا هم داره يه سري مطالعات و آزمايشها فرا رابطه اي روي آتي انجام ميده كه هيچكدوم از اين تستها رو سازمان سيا براي استخدام كاركنانش رده بالاش هم انجام نميده اين آتي هم هي خانومي ميكنه هي از پس مشكلات برمياد يكي پشت ديگري مسائل رو از سر ميگذرونه تا مهرداد خان باورش بشه كه آتي به غير از اون به هيچ كس ديگه اي فكر نميكنه حالا ببين كي اين آتي صبرش تموم بشه و افسار گسيخته بشه و قيد همه چيزو بزنه و بگه مهرداد جان برام فرقي نداره بموني يا بري ديگه دوست ندارم.... فعلاْ که صبر کرده ببینه به کجا میرسه...
فردا روزي كه سه شنبه باشه آتي اينا آش پزون دارن آش چي؟ پشت پاي داداش كوچولو..واي خداي من باورم نميشه انقدر بزرگ شده باشه كه حالا براش آش سربازي بپزن خود آتي هم باورش نميشه يه عالمه دلش براش تنگ شده آخه داداشيشو از شنبه تا حالا نديده.. فردا همه فاميل خونه آتي اينا جمع هستند امروز بايد بره آرايشگاه سر و صورتي صفا بده و لباسي مهيا كنه و خونه رو آب و جارو كنه و...
يه نكته اساسي رو هم كه قابل ذكر كه اينجا بگم اينه كه آتي خانوم مدتيه با سوسكهاي مشكي براق بزرگ و زيبا همزيستي مسالمت آميزي رو شروع كرده و ديگه به وجود دوستاي خوبي مثه اونا عادت كرده..همنشين سوسكي!
امضاء
آتي ميخي


يه چند وقتي كه آتي خانوم فيش موبايلشو پرداخت نكرده و قطع شده افتاده يه ور ... اين از آتي بعيده چون اونو خونوادش اصلن آدم فيش هاي مونده؛ ظرفهاي كثيف؛ قرارهاي دير كرده ؛ قسط هاي عقب افتاده نيستن كلن آدماي منضبطي اند و يه جورايي سرشون بره قولشون نميره...البت اين موبايل قطع شده شايد يه دليلش اين باشه كه آتي فك ميكنه كسي كمتر از اين شماره ثابت خبر داشته باشه بهتره واسه همينم يه خط اي*را*نس*ل انداخته تو گوشيش.يكي ميگفت اگه چند وقتي بگذره و مبلغ معوقه پرداخت نشه خط رو ميفروشن و طلبشون برميدارن من نميدونم اين چقد صحت داره.... تو هفته پيش دوباره آتي و آقاي نوازنده دعواشون در اومد يكي اين بگو يكي اون بگو قضيه بالا گرفت آتي از اينور قهر كرد نوازنده از اونور!
آتي شارژ نداشت اگه داشت هم سراغ نوازنده رو نميگرفت چون جداً از دست نوازنده ناراحت شده بود توي اين مدته(همين شنبه شد دو ماه) كه اين دوتا باهم دوستن آتي كلاً يكي دوتا شارژ بيشتر نخريده همه شارژها رو آقاي نوازنده براي آتي ميخريد اونروز هم خبر داشت كه گوشي اين شارژ نداره نيم ساعت بعد از دعوا يه كد شارژ اس ام اس كرد كه اين كد رو وارد گوشيت كن خبرشو به من بده! آتي هم كه اصلن آروم نشده بود و هنوز عصباني بود جواب نداد و بعدش چندتا اس ام اس عصباني از اونور اومد كه "با تو بودما".. آتي بدجوري عصباني بود براش زد كه "وارد كردم ازت ممنونم."بعد اون انگار واسه اينكه مطمئن بشه كد رو چك كرده بود ديده بود كه آتي اونو استفاده نكرده ناراحت و عصباني شده بود آتي هم عين خيالش نبود پيش خودش ميگفت نميشه كه آقا! تو ميخاي بزني سرمو بشكني بعد دامنمو پر گردو بكني!!!! با خيال آسوده رفت آرايشگاه و بعد هم خونه .نوازنده هم هر نيم ساعت زنگ ميزد ميپرسيد كجايي داري چيكار ميكني! آتي هم بي تفاوت جواب ميداد و وقتي اون ميپرسيد كاري نداري ميگفت: نه خدافظ !!! بهمين بي تفاوتي و سردي... چون شارژ نداشت و تمايلي به شارژ كردن هم نداشت فقط تماس يه طرفه بود اون هر نيم ساعت سراغ آتي رو ميگرفت آتي هم بدون هيچ حرف اضافه اي فقط جوابشو ميداد بعدم با يه خدافظي ساده قطع ميكرد اين گذشت تا دوشنبه كه دانشگاه كلاس داشتند اونجا با هم رفتارشون عادي بود چون قرارشون اين بوده كه هر اتفاقي هم بينشون افتاد هيچ كس نفهمه كه چي شده فقط بين خودشون بمونه! بعد از كلاس آقاي نوازنده اومد پيش بچه ها به آتي گفت محمود اينا دارن ميرن بيا ما هم باهاشون بريم (!) آتي هم كه نميخواست پيش بچه ها ضايعش كنه رفت ولي اگه جلوي اونا نگفته بود عمراً نميرفت خلاصه رفتن و تو راه خاله نوازنده زنگ زد كه بابات حالش بده زود بيا بيمارستان... يه آن ديد لب و لوچه اش اويزون شد... آتي آروم بهش گفت چي شده مگه الان كه كاري از دستمون بر نمياد تا به يه جاي درستي برسيم صبر كن به محض اينكه از اينا خداحافظي كرديم برميگرديم.چرا اينجوري كردي قيافتو؟ حالا اينا فك ميكنن بين ما چي شده كه تو اينجوري شدي.اونم سعي كرد خودشو حفظ كنه! به محض اينكه از اونا خدافظي كردن سوار ماشين شدنو برگشتن تو راه نوازنده به آتي گفت شانس آوردي ميخواستم حسابتو برسم به من دروغ ميگي ؟ منتي نيست اما اون شارژ پنج تومني واسه من ده تومن آب خورد تا سريعتر به دست تو برسونمش اونوقت تو... آتي هم گفت تو اينو گفتي! اين كارو كردي! من نميخواستم باهات بيام بيرون ولي تو جلوي بچه ها گفتي...خلاصه به اينجا رسيد كه آقاي نوازنده معذرت خواهي كرد و از آتي دلجوئي كرد و بهش گفت تو همه كس مني ببخش اگه حرفي زدم....
سه شنبه هم براي آتي يه شارژ خريد و چهارشنبه كه عيد بود از صبحش آتي اينا مهمون داشتند مامان آتي زنگ زده بود مامان بزرگ آتي رو واسه ناهار دعوت كرده بود كه به همه خوش گذشت ازشون دوباره دعوت بعمل اومد تا شام هم دور هم باشن عصر بود كه يه دفه سيل مهمونهاي بي دعوت به خونه آتي اينا جاري شد از اينور هم تازه روابط آتي و نوازنده حسنه شده بود نميشد بهش بگه زنگ نزن اونم هي زنگ و چت و اس ام اس از اينور هم كلي مهمون و كلي بچه سرتق پر رو كه ميومدن تو اتاق آتي از روژ و پن كيك گرفته تا لاك و استون برميداشتن و ميوردن ميريختن رو ميز جلو مهمونا!!! آتي هم گوشي بدست هي بچه رو ميزد زير بغلش مياورد وسط پذيرايي ميگف ببخشيد من يكم كار دارم ميرفت و در و ميبست و دوباره بچه ها ميومدن تو اتاق هيچكي هم نبود جمعشون كنه...
خلاصه تعدادي رفتند يه خاله گرام با فنچولك موندن با مقاديري لباس كه حاكي از اين بود كه اين قصه سر دراز داره...مامان بزرگ طفلك و عمه گرام هم با حالتي سرسام گرفته بعد از شام تشريف بردن.آهان اينو هم بگم كه آتي اينا چند وقت پيش خونه مامان بزرگ اينا افطار دعوت بودن كه حرف از كتاباي خطي افتاد كه بابابزرگه بابابزرگ آتي نوشته يعني 4 نسل قبل حدوداً مال دويست سال پيشه... اين كتابا يه قرآن يه كتاب دعا يه كتاب جوشن كبير و يه حافظ بوده كه تموم اونها به غير از قرآن دست عمو و پسر عموي آتي بود كه هركدومو با يه ترفند از چنگ مامان بزرگ آتي در آورده بودن قبلاً هم اين عموي نامرد يه خونه پدري رو تو شهرستان بدون اينكه به كسي بگه فروخته بود و پولشو خورده بود يه ليوان آب هم روش.... همينطور يه چرخ خياطي قديمي عتيقه(شغل خانوادگي پدر آتي اينا خياطي بوده) رو برده بود كه بچه هاش به چكش و گوشكوب به خدمت اون چرخ بد بخت هم رسيده بودن مثلاً اونو ميخواستن مدرن كننن كه ازش كار بكشن كه خورد و خميرش كردن واقعاً عتيقه اي بود اونا هم واقعاً احمقند ولي چون به مقدار زيادي قلدر تشريف دارن كسي جرات نداره بهشون بگه بالاي چشمتون ابروئه هركاري دلشون ميخواد ميكنن.آتي پيش خودش فك كرد كه احتمالاً عمو جان دادن اون كتاب حافظ خطي رو هم نوه هاشون باهاش موشك درست كردن و اون كتاب دعا رو هم دفتر نقاشي بچه ها فرمودن آخه اونا چه ميفهمن اينا چه ارزش بزرگي داره اينا بغير از ارزش مالي احتماليش ارزش فرهنگي داره اصالت يه خانواده رو ميرسونه اما دريغ كه دست چه آدمايي افتاده... واسه همين گفت تا اين كتاب اينجا هست و كسي به يغما نبرده ببرمش به آقاي نوازنده نشونش بدم واسه همين اونو به امانت گرفت نميدونيد گرفتن اون كتاب توي دست با اون ورقهاي نازكي كه از گوشه هاي پوسيده شدن با اون جلد چرمي قهوه اي ش كه از يه گوشه كنده شده و اون تيكه رو با يه نخ سفيد به جلد وصل كردن چه حس نوستالژيكي به آدم ميداد .. كتابو به آقاي نوازنده نشون داد و همون شب عيد به عمه گرام تحويلش داد.
پنج شنبه قرار بود كه آتي با دوستش بره بگرده و يكم خريد كنه.. اينو به نوازنده گفته بود اونم موافقت كرده بود(هرجا كه اين دوتا برن با اطلاع و هماهنگي هم ميرن و اگه جايي باشه كه نوازنده بگه نرو آتي نميره) از صبح خاله تو گوش آتي خوند ول كن بابا كجا ميخاي بري بمون باهم ميريم خونه رو ميبينيم(ميخواد خونشو بياره دولت) بعدم ميريم تجريش كيف ميخريم.آتي هم خام شد و گفت باشه زنگ زد به زري گفت امروز كار داره نمياد به نوازنده هم خبر نداد البت نميدونم چرا هيچ لزومي واسه پنهون كاري نبود ولي دلش خواست كه اون خبر نداشته باشه خلاصه رفتند خونه رو ديدن و قرار بنگاه گزاشتن و ظهر خاله گفت خسته ام بريم خونه ناهار بخوريم بعدش بيايم ملاقات (مامان بزرگ آتي مادر مادرش توي مركز قلب تهران بستريه)و خريد خلاصه برگشتن بعد ناهار هم رفتن ملاقات و اين خاله..فلان.... از يوسف آباد گرفته تا گاندي همه جا بردشون غير از تجريش آتي هم كه عمراً دهن باز نميكرد بهش بگه...خلاصه يك روز تموم آتي رو مثه عروسك دور خودش كشوند همه جا برد از كار و زندگي انداختتش آتي داغون بود خسته خسته ...اعصابش بهم ريخته بود اما نميتونس به اون حرفي بزنه! نوازنده بيچاره هم هي ميگفت چته تو چرا ناراحتي چرا انقدر داغوني بيام ببرمت دكتر ؟بيرون چيزي خوردي؟ من ديگه نميزارم تو با اين زري بري بيرون.....خلاصه خاله خانوم روز جمعه هوس كوفته تبريزي كردن و دستور دادن اون يكي خاله هم چتر خونه آتي اينا بشه و كوفته درست كنه اون خاله هم از ساعت هشت صبح با پسرش آرش اومدن خونه آتي اينا خودتون فكرشو بكنيد ديگه اون از ديروزش اينم از جمعه كذايي...... خاله خانوم تشريف بردن خوابيدن فنچولك لوس با آرش هم افتادن بهم!!! مامان طفلك هم كه كوفته درست ميكرد. آرش موي اونو ميكشيد فنچولك جيغ ميكشيد گريه ميكرد....اين يكي صداي تلوزيونو زياد ميكرد اون يكي داد ميزد .... سگ ميزد گربه ميرقصيد....بعد از ناهار خانوم خاله كه دست به سياه و سفيد نزد تشريفش رو برد واسه خواب بعد از ناهار ...آي حرص آتي در اومد... آي حرص آتي در اومد... فقط دلش ميخواس با تيپا بندازتشون بيرون تازه خورده فرمايش هم ميدادن ..آب بيار...يه كم ميوه بيار دهنمون خشك شد....واي هوس بستني كردم...بچه هاشون هم كه از يه طرف حداقل پا نميشدن بچه هاشونو جمع كنن...عصر وقتي ديد فنچولك خيلي داره گريه ميكنه گفت خاله من بچه رو ميبرم حموم يه ذره آب بازي كنيم وقتي صدات كردم حوله بيار دور بچه بپيچ بيار خونه لباساشو بپوشون...با يه لحن تند گفت به من چه!!!!!!!!!!!!!!! من حال و حوصلشو ندارم؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! گفت آخه داره گريه ميكنه گفت بزار انقد گريه كنه تا جونش درآد...واي انگار نه انگار بچه اون بود خيلي آتي حرصي شده بود ديگه تحمل اين وضع براش ممكن نبود...بچه رو برد حموم و بعد از اون اصلن به خاله محل نداد تا بالاخره جمع كردن ساك و وسايلشونو رفتن خونشون... آتي شب به مامانش گف اگه يه بار ديگه اين بخواد بياد اينجا تلپ بشه من نميزارما...مامان آتي هم گف مادر جون من خودم هركاري ميكنم اين از ما نميكنه چيكارش كنم آتي گفت تو صبر كن من درستش ميكنم اين نشد كه بياد شب تا صبح خونه ما بخوابه ما رو از كار و زندگي بندازه هي دستور بده حتي بچه خودش رو هم جمع نكنه!!!!
شنبه با آقاي نوازنده رفتن سينما..دومين ماهگرد دوستيشونم بود فيلم كنعان رو ديدن بد نبود ولي فيلمنامه متفاوتي نداشت مثه همه فيلما فقط بخاطر فروتن رفتن البته سينما هم خيلي شلوغ بود براي آتي يه سي دي ابي زده يه سري از قشنگترين آهنگاشو خيلي نازه الان دارم گوش ميدمش.... دوتا هم پاستيل براش خريده بود آتي كلي حال كرد... ولي بعد از اينهمه وقت همو ميديدن اما نوازنده خيلي ساكت بود يه جورايي انگار بي تفاوت بود چند تا مسئله كه الان وقت بازگو كردنش نيست باعث شد كه آتي گريش بگيره تازه اونموقع بود كه انگار نوازنده از خواب بيدار شد يدفعه تموم اون محبت و تموم اون كارايي كه آتي دلش ميخواست از اون ميديد توي لحظات خداحافظي ديد...
ديروز هم كه با زري رفت خيابون خواجه نصير واسه اينكه زري تست گويندگي بده من احساس ميكنم اين زري به شدت از موهبتي به نام عقل خلاصه!!! برد نود تومن(واسه هر ماه) واسه چند جلسه داد به يه موسسه كه سه ماه ديگه گوينده از اونجا بياد بيرون يه جايي كه هيچ شباهتي به موسسه نداشت اصلن كاراش به يه دختر سي و چند ساله نميخوره خيلي ساده ست...اينبار هم آتي به نوازنده نگفت كه كجا ميره اين دومين بارشه نميدونم چرا اين كار رو ميكنه براي من كه اصلن اين رفتارش قابل توجيه نيست...امروز آقاي نوازنده تست ورزش داشت اون تو آزمون آتش نشاني شركت كرده اين آزمون دومشه اگه امروز هم قبول بشه ميتونه توي سازمان آتش نشاني استخدام بشه دعا ميكنم هرچي به صلاحشه همون بشه...
پ.ن: خوبه بهت گفتم مشكل دارم كمكم كن اگه نميگفتم ميخواستي چيكار كني من كه نميخواستم حرفي بزنم تو اصرار كردي ميدونستم مشكلم حل نميشه ميدونستم آخر سر گوشيو روم قطع ميكني من كه خودم مشكل داشتم چرا تو باهام اينجوري ميكني من خودم داغون هستم نميخواد توم رو زخمم نمك بپاشي اگر دوا نيستي درد هم نباش ... منو با "ف" يكي ميكني ؟ اگه منو نميخواي چرا اينهمه بازي در مياري اگه بهم بگي سر به زير تر از اين حرفام كه .... دلم ميخواست مشكلاتمو بهت ميگفتم و تو برام حلشون ميكردي دلم ميخواست انقدر تدبير داشتي كه زندگيمو بسپرم دست تو اما صد حيف!!! ميدوني سنگ زيرين آسياب چيه ؟ دلم ميخواس سنگ زيرين آسياب بودي قرص و محكم نه يه ديوار خشتي كه به يه نسيم بنده فوتش كني ريخته زمين...
پ.ن: واي دستم شكست چقد نوشتم ;)
وقتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز
عشق تو تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز
به جون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم
نمیدونم چی میشه بدجوری گوشه گیر میشم
ممنونم که بچه بازیهامو طاقت میکنی
هرچقد بد میشم اما تو نجابت میکنی
هرکجای دنیا باشم با منی و در منی
نگران حال و روزم بیشتر از خود منی....
بعد نوشت:نيازمند قالبي زيبا هستم لطفاً كمكم كنيد....اگر دوست داريد معادل اسمتونو به خط ميخي بدونيد يه سري به اينجا بزنيد
امضاء
آتی 


شنبه اي (روز پيچش) آتي خانوم پاشد راه اوفتاد دنبال آقاي نوازنده و باهم رفتن خيابون گردي اين دفه از بلوار كشاورز بگير تا فلسطين از فلسطين بگير تا ايتاليا و وليعصر خلاصه يه دو سه ساعتي راه رفتن و فك زدن درباره آينده درباره خودشون خانواده هاشون و مشكلات عديده آقاي نوازنده فلك زده ... يه سري مشكلاتي پيش اومده واسه اين نوازنده البته از قبل بودا ولي تازه سر باز كرده كه الان جاش نيس بعداً كه حال و حوصله اي بود تعريف ميكنم كه چيا شده!!! چي ميگفتم آها! تو اين بل بشو اين نوازنده خان هم عوض اينكه واسشون راه حل پيدا بكنه داره صورت مسئله رو پاك ميكنه عوض اينكه واسته ببيني چه جوري ميتونه از پسشون بربياد ميخواد يه جوريي از يه راهي فرعي چيزي بپيچي كه اصلن بهشون بر نخوره حالا حتي اين فرعي هم خودش پر چاله چوله باشه و جلوبنديشو بياره پائين ... چميدونم اين آتي هم هرز از چند گاهي هي ميگفت نه نميشه تو بايد يه جوري حل كني مسئلتو اما كلن انگار يه قفل گنده زده باشن در دهنش چيز زيادي نميگفت يعني وارد بحث و مناظره نميشد نميگفت كه آقا جانِ من اين چه كاريه گيريم يه ترم مرخصي گرفتي كارتم عوض كردي چيزي حل نشده كه صورت مسئله همونه تو فقط جاتو موقعيتتو عوض كردي اما يه واقعيت تلخ به اين آتي خانوم نمايان شد و اونم اينه كه به واقع اين نوازنده ما آدم ترسوئيه و کلن مرد ميدون نيست ایییییی خواهر چی بگم ول کن بابا واسه ما که دل و دماقی نمونده ایشالا شما خوش باشید و عیدتون مبارک باشه حالا این ماه برکت که تموم بشه و انرژی تحلیل رفته ما برگرده میام کلی پست مینویسم پس فعلاْ 
امضاء
آتی خانوم
* دیدی بعضیا وقتی میخوای که خودشونو معرفی کنن یه خانوم یا آقا میبندن به خیک خودشونو فامیلیشونو میگن جریان امضای آتی هم همینه!!! :دی
