چی میشه که تمام آرزوی یه آدم میشه مرگ؟ میگه دم اذان وقتی میخواد روزشو باز کنه تمام زندگیشو زیر و رو میکنه همه چیزو بررسی میکنه تا اونم مثه همه پای سفره افطار یه آرزویی برای زیر لب زمزمه کردن داشته باشه اما جز اینکه بخواد بمیره آرزوی دیگه ای نداره. غمگین نیست میخنده هیچوقت موج منفی نمیده همیشه واسه شیطنت و سربه سر گذاشتن پایه است آدم سر زنده ایه همیشه نماز میخونه وقتی ازش حالشو می پرسی میگه شکر خدا آدم نا سپاسی نیست از زندگیش هم گلایه ای نداره و حسرت دیگرونو نمیخوره.تعجب میکنم که چرا آرزوی مرگ؟ از زندگیش می پرسم.
میگه یه مادر دارم که مهربونه ولی اصلاْ مهربونی کردن بلد نیست کلمه محبت آمیز بلد نیست من وقتی میفهمم مهربونه که نمیزاره غذامون دیر بشه حواسش به رفت و آمدمون هست دلش برامون شور میزنه ولی فقط عیدا روبوسی میکنیم. گاهی میگه بیاید با من حرف بزنید اما تا یه چیزی میگیم و مثلاْ میگیم این راه خطا رو رفتیم همونو میکنه چماق میکوبونه تو سرمون قدرت تشخیص اینکه الان چی باید بگه یا نگه رو نداره کلاْ برامون الگو نیست گاهی دیگران مسخرش میکنن و حرفاشو قبول ندارن هرچند ما خودمون عیبشو میدونیم ولی وقتی کسی بهش چپ نگاه میکنه میخوایم شکمشو سفره کنیم خونمون به جوش میاد و مثه ماده شیری که از بچه اش دفاع میکنه ماهم براق میشیم و از مادرمون دفاع میکنیم دوستش داریم برامون قابل احترامه...
یه بابا دارم که تموم جوونیش یه الگوی تمام عیار بود برامون یه مجسمه تمام قد که ابهتش مردونگیش درایت اش هوشش تدبیرش برامون مثال زدنی بود یه کسی که تا شونزده هیفده سالگی برای من یکی خدا بود بچه که بودم دلم میخواست شوهرم باشه تا فقط مال من باشه و به خواهر برادرم توجه نکنه فقط و فقط مال من.... بعد از اون که فهمیدم چی به چیه دلم خواست شوهرم یکی مثه اون باشه. بعد از اون که ما بزرگ شدیم و مشکلات بزرگتر کم میاورد انگار دیگه اون درایت رو نداشت گاهی ولمون میکرد به امون خدا و محل نمیداد از پس مشکلاتمون برنمیومد میرفت چهارتا فک و فامیلو جمع میکرد خونمون که بیاید مثلاْ این دختر یا پسر میخواد بره فلان جا یا فلان کار و بکنه من بهش میگم این راه و چاهت نیست گوش نمیده شما که عمه شی خاله شی بابابزرگشی چمیدونم عموشی بیا بگو این کارو نکنه ....یه بار قهر کرد سه شب خونه نیومد من از سرکارم آژانس گرفتم کل تهرونو زیر پا گذاشتم تا پیداش کردم التماسش کردم آوردمش خونه از همون زمونا بابا دیگه الگو نبود اون بت که می پرستیدمش دیگه خورد شده بود شکسته بود تو خونه که دعوا میشد دنبال چاره نبود دست مامانمو میگرفت ببره طلاق بده وقتی پول میخواستیم نداشت باهامون حرف نمیزد میرفت از یه جا تهیه میکرد میاورد جلومون پرت میکرد خودشو کتک میزد همین دیشب همین دیشب که شب احیا بود سر داداشم دعواش شد و اونو از خونه بیرون کرد طناب آویزون کرده بود خودشو دار بزنه خواهرم با تاپ و شلوار دوید تو خیابون جیغ میزد همسایه ها بیان منم زنگ زدم عمم دو دقیقه بعد دیدیم با چادر گل گلی اومد کل راهو دویده بود وقتی رسید سیاه شده بود دیگه نفس نداشت....
خواهرم دانشجوئه با من رابطه اش گاهی خوبه گاهی بد کلاْ آدم سردیه اهل معاشرت نیست دلش میخواد همش خونه باشه دوستی هم نداره بی حوصله و بی انگیزه است... وقتی باهام خوبه چهارتا چیز ازم میفهمه وقتی هم که بد میشه همه اونا رو میریزه تو دایره و تو بوق کرنا میکنه که همه بفهمن آدم قابل اعتمادی نیست...
برادرم از همه کوچیکتره رابطش تا کوچیک بود با من خیلی خوب بود یه جورایی من مادرش بودم الان با هیچ کی خوب نیست با من کمی بهتر... درس نخوند سرکار نموند (ده بار کار عوض کرد ده بار رفت سر یه کاری به هفته نکشید اومد بیرون) یه دعوا کرد بابا بخاطرش زمین کرجو فروخت تا دیه اشو داد قلیونی شد بعد سیگاری الانم تمام درگیری های خونه ما سر اونه یه بار سه روز خونه نیومد وقتی اومد لباساش پاره و خونی بود حرفی هم نزد که کجا بوده پول میبره از خونه بیرون معلوم نیست کجا میره کجا میاد با آدمای خلافکار میگرده همه بهمون حرف میزنن و ما هم سرمون پائینه هرکاری کردیم پیش روانشناس رفتیم کلاس گذاشتیمش مسافرت بردیم بابا با خودش برد سرکار هرکاری که میشد کردیم اما اون هنوزم معلوم نیست کجا میره و میاد شایدم معتاد شده باشه هیچ معلوم نیست...وقتی هم که بهش اعتراض میکنیم میره وسط حیاط (خونه اجاره ایمون ویلائیه) فحشای ناجور به مامان و ما میده برای اینکه بهش نگیم چرا میری بیا بشین خونه شروع میکنه تو حرف نزن ج*ن*د*گ*ی تو رو که همه میدونن دیگه تو یکی دهنتو ببند همه میدونن چه کاره ای...تو همسایه ها آبرویی برامون نمونده همه شنیدن صداشو لابد همسایه ها میگن وقتی خود داداشه داره این حرفو میزنه لابد مادر و خواهرش یه کاریه هستن دیگه....
با یه کسی دوست شدم که قرار ازدواج گذاشتیم اون نامزد داشته و طلاق داده الان داره مهریه اونو میده نامزدش دختر خالش بوده .. برام خواستگار اومده بود بهش گفتم میگفت تو ازدواج کن! من ناراحت شدم و علت رو ازش پرسیدم گفت من دوستت دارم تو لیاقتت بیشتر از منه نمیخوام توام به پای من بسوزی من باید ۱۳۰میلیون پول جور کنم تا بدم بهش نمیخوام تو بخاطر من اینهمه سختی تحمل کنی...میترسم بهش بگم خوب مرد حسابی از اون اول باید فکر اینا رو میکردی حالا؟ حالا که من بخاطر تو آبروی خودمو بردم به همه گفتم میخوایم باهم ازدواج کنیم یادت افتاده؟میترسم بگه خوب من اشتباه کردم ببخشید میترسم...آتی اگه منو نخواد آبروم رفته تو که بهتر میدونی اگه بگه من نمیتونم باهات ازدواج کنم باید از کارم استعفا بدم چون جلوی همکارام ضایع شدم باید دیگه کلاس نرم چون جلوی اونا هم ضایع شدم منی که تو دهن همه میزدم و میگفتم این با همه فرق داره دارم از الان حرفاشونو میشنوم که میخوان بگن چی شد اینم خرت کرد حالشو برد و رفت ....
تو یه جایی کار میکنم که حقوقم در ماه صد تومنه دارم بیگاری میکنم خسته ام از زندگی خسته ام خیلی دعا خوندم خیلی نذر کردم خیلی التماسش کردم اما بی جوابم گذاشت چهل شب دعا خوندم چقدر صلوات فرستادم چقدر کار خیر کردم چقدر چشم و گوشو دهنمو از حرام بستم اما یه ندا هم نیومد.... تو این شبا که همه میرن گدائی در خونش یه کاری کرده که نتونم روزه بگیرم نتونم قرآن سر بگیرم نتونم برم مسجد چرا؟ چون بدنم پاک نیست.اونوقت تو میگی چرا مرگ؟ چرا مرگ نه؟
آتی انقدر به حال این دختر اشک ریخته که دیگه براش سوی چشم نمونده.
آتی از همتون التماس دعا داره
من: آتي خانوم آدم مگه چند بار ميفته تو چاه ؟! د ِ نه دِ بگو ديگه تا كي ميخواي يه اشتباه رو تكرار كني و بگي آخ اشتباه كردم ها آخه تو ديگه سني ازت گذشته نود و بوقي سالته با اينهمه تجربه باز ميخواي بگي اشتباه شد؟!
آتي: من باهاش حرف زدم از اول سنگامو واكندم گفتم من مثه اين دختراي جينگيلي مستوني كه مي بيني نيستم اصلاً تو بگير دموده اصلاً تو بگو عقب مونده سنتي ..دلم ميخواد بشينم زندگي كنم مثه همه . شوهرداري كنم آشپزي كنم برم آرايشگاه خودمو درست كنم واسه شوهرم بشينم با دوستام غيبت كنم عصرا برم خريد... بچه امو بغلم بگيرم...
من: خوب عزيز من همه اينا درست . منم قبول دارم. اما اگه گذشت و بعد مدتي گفت نه آتي خانوم من نميتونم خوشبختت كنم و از اين خزئبلات چي كار ميكني؟ها؟
.......
***********************************
يكسال پيش وقتي آتي خانوم وارد دانشگاه شد اولين پسري رو كه ديد آقاي نوازنده بود اولين كسي كه حضورش رو تو كلاس به آتي گوشزد ميكرد و يه جورايي زير دست و پاي آتي ميلوليد...ولي خوب آتي هم كه از اين دخترا نيس كه تا يكي نيگاش كرد نيشش تا بنا گوش در بره و غش و ضعف كنه آتي هم گاهي نيگاش ميكرد تا اينكه بعد از مدتي سي سي دختري كه پشت سر آتي مي نشست به اين آقاي نوازنده آمار داد و باهم دوست شدند البت سي سي جداً از اون دختراي فعال بود و نميزاشت حتي بي ريخت ترين و مزخرفترين پسرا هم از زير دستش در برن.اگه بگم در روز لااقل روزي سه چهار تا شماره ميداد و ميگرفت دروغ نگفتم خلاصه اينا دركنار هم بودن و آتي هم يه جورايي با جفتشون دوس بود باهاشون هم كلام ميشد و گاهي ميرفت و ميومد اين روال ادامه داشت تا اينكه ترم جديد شروع شد و سر و كله خانوم كتابخون پيدا شد (همون كه ذكر خيرش تو دوتا پست قبلي بود)اونهم چشمش آقاي نوازنده رو گرفته بود (چشش درآد!هههه) اين يكي كه خيلي جالب بود ميديد كه سي سي و نوازنده باهم دوستنا اما مدام ميرفت ميومد تمام تلاش زنانه اش رو بكار ميبست تا آقاي نوازنده رو به خودش جذب بكنه تا اينكه دم عيد شد و روز آخر بود بچه ها داشتند خداحافظي ميكردن كه در كمال ناباوري خانوم كتابخون جلوي جمع از آقاي كتابخون درخواست شماره كرد و اونم شمارشو داد... آتي اينا از رفتار اين دوتا خيلي بدشون اومد حتي به خود نوازنده هم گفتن ولي اون گفت كه شماره رو اشتباه داده ولي خود سي سي عين خيالش نبود فقط تو فكر اين بود كه چه جور دوتا پسر رو بيشتر مجذوب خودش كنه... بعد از عيد اينا كه فك ميكردن آبا از آسياب افتاده و خود يارو ملطفت شده رفتن سر كلاس ديدن كه نه اين كتابخون بيخيالم نميشه شماره رو داده ميگه تك بنداز رو گوشيم.خلاصه اينم خودشو ميچسبوند به نوازنده تا اينكه گند كاراي سي سي خانوم بالا زد و آوازه چه كاره بودنش تو دانشگاه و كل محل دانشگاه پيچيد و بين اين دوتا نميدونم چيا رد و بدل شد كه يه دعواي سهمگين و خطرناك در گرفت و خلاصه سي سي خانوم هم بدون اينكه به كسي چيزي بگه بي سر و صدا دمبشو گزاشت رو كولشو كسي نفهميد چه جوري انتقالي گرفت و رفت و با رفتن بي سرو صداش اذهان عمومي رو در هاله اي از ابهام قرار داد...
زندگي به روال عادي برگشت... في كمان(كمال؟؟؟؟) سابق(سمیرجان فرمودن : "گویا منظور کما فی سابق بوده باشد" ههههه این بچه آخر ادبیاته ثابت کرد همون نمره ۱۵ از سرشم زیاده) آقاي نوازنده اصلاً طرف خانوم كتابخون نميرفت ولي تا دلتون بخواد اين دختر آويزون بود من نميدونم بعضي از اين دخترا چه فكري ميكنن آخه اين چه كاريه اگه دوستت داشته باشه مياد سراغت ديگه نياز نيس كه دختر انقد خودشو كوچيك كنه كه!
آتي و نوازنده يه روز باهم سركلاس سر يه موضوعي دعوا حسابي كردن كه آتي قيافشو هشت در چهار كرد رفت نشست يه گوشه ايي و نوازنده هم جو كلاسو نتونست تحمل كنه زد بيرون ولي بعد از اون نوازنده معذرت خواهي كرد و دوستيشون انگار پررنگ تر شده بود آتي فقط به چشم يه دوست يه همكلاسي به نوازنده نگاه ميكرد با توجه بهمين دوستي كه ازقبل با آقاي نوازنده داشت يه موقع هايي باهاش شوخي ميكرد تو سر و كله هم ميزدن و سر اينكه با كتابخون حرف ميزنه كلي متلك بارش ميكرد اونم ميگفت بابا اينا رو به ما نبنديد ما باهاشون كاري نداريم....گذشت تا رسيديم به روز ثبت نام ترم تابستون اگه يادتون باشه تو يه پستي اومد گف كه ميخواد بره ثبت نام ترم تابستون همون روز چندتا از بچه ها از جمله آقاي نوازنده و خانوم كتابخون اونجا بودن تو تموم مدتي كه اونجا بودن آقاي نوازنده با آتي حرف ميزد و ميرفتن اينور و اونور و خانوم كتابخون هم انگار ميخواست اينا رو از هم جدا كنه مثه چي مي پريد وسط حرف اينا و ميگف مثلن بيا نمره فلانو ببين اونم ميگفت تو برو من ديدم. البت آتي اينو به هيچ حسابي نگزاشت چون اگه گذاشته بود سريع ميومد اينجا گزارش ميداد.ترم شروع شد و آتي و نوازنده مثه سابق بودن شايد صميمي تر تو كلاس آقاي نوازنده برميگشت طرف آتي و اونم لبخند ژكوند تحويل آقا ميداد.يه روز بايستي يه سي دي رايت ميكردن آتي به شوخي گف بچه ها بيايد بريم خود آقاي نوازنده واسه همه رو حساب ميكنه آقاي نوازنده هم گف آره حساب ميكنم اما نه براي همه رو فقط براي تو رو.يه بارم داشت توطئه صورت ميگرفت كه كلاسو تعطيل كنن آتي رفت بين جمعي از پسرا كه باعث و باني اين امر خير بشن كه آقاي نوازنده اومد و گفت تو برو كنار من خودم صوبت ميكنم حالا اين بين پيگيري آقاي نوازنده واسه اون درس افتاده آتي كه گفتم با فنچولك رفتن و استاد دلش سوخت نمره داد و لبخندهاي مكرر رو هم اضافه كنيد كه طفلك آتي هيچكدوم رو به منظور نگرفت...
يه روز كه تو سايت بودن آقاي نوازنده به آتي خانوم گف شمارتو بهم ميدي آتي هم عادي برگشت بهش گف واسه چي ميخواي گفت همينجوري ميخوام اذيتت كنم (آهاي هيچي به آتي من نگيدا بچه يه كم پنج ميزنه اما خوب شما ديگه به روش نياريد....) بازم آتي به منظور نگرفت فك كرد مثه دوتا همكلاسي مثه دوتا دوست معمولي.... شايد اين ذهنيت از زموني شكل گرفت كه آتي اونروزاي اول حس كرد آقاي نوازنده چشش دنبال سي سي بوده و به اون فك نميكنه وگرنه اگه همونطور كه آتي حس ميكرد آقاي نوازنده به اون نگاه ميكنه هرگز با سي سي دوست نميشد.
خلاصه گذشت تا اينكه اس ام اس هاي روزي سي چهل تايي شروع شد اونجا تازه دوزاري مچاله شده آتي خانوم بالاخره اوفتاد چه بسا اگه از قبل ميدونست شمارشو به اون نميداد.ديگه اينكه كلي قربون صدقه كلي دليل و برهان واسه اينكه من از اول تو رو ميخواستم تو دفعات قبل هم من به هيچكس شماره ندادم اونا شمارمو گرفتن من خيلي سعي كردم كه بهت بفهمونم كه دوست دارم دلم ميخواس خودت شماره بدي آتي هم برگشت گف زهي خيال باطل من اگه برا كسي پرپر بشم فلج اطفال بگيرم هم نميرم واسه دوستي يا هرچيه ديگه پيشقدم بشم(حالا تو كه ديگه جاي خود داري)اينو تو دلش گفت. كلي عاشقانه واسه آتي حرف زد آتي هم زياد محلش نميداد روز نيمه شعبان اين تو خونه مونده بود و بخاطر آتي با خانوادش نرفته بود مسافرت كه بتونن باهم چت كنن يا چميدونم حرف بزنن و از اينكارا... آتي هم با دسته اي از اراذل و اوباش گزاشتن رفتن تجريش گردي و پارك قيطريه و كلي صفا سيتي هيچم نگفت خرت به چند من... اونم اين وسط هي اس ام اس ميزد كه كجايي چيكار ميكني اين ورم كه سر و صدا نميزاشت دير به دير يه اس ام اس كي ميزد كه آره اينجاييم داريم حال ميكنيم... يه اس ام اس زد كه وقتي گوشيت زنگ خورد گوشيو بردار فقط گوش كن آتي هم گوشيو برداشت وسط اونهمه شلوغي يه دفه يه صداي خيلي غمگين شنيد كه آهنگ الهه ناز رو ميزد خيلي دلش سوخت براش ولي هيچ جوره نميتونس برگرده...يه بارم رفته بودن فرحزاد خانوادگي داشتن حال ميكردن اينم اون وسط هي اس ام اس ميزد آتي هم يه خط درميون جواب ميداد تا اينكه يه دو سه ساعتي خبري ازش نشد آتي ازش خبرگرفت كه كجايي زد فردا تو دانشگاه باهات كار دارم. بهش گف دلخوري؟ بگو الان بگو حرفتو.. اونم با يه حالت غمگينانه نوشته بود: از بعداز ظهر كه ازت خبر نداشتم انگار يه چيزي گم كردم ميخوام بگم تنهام نزار من با تو دوباره شكل گرفتم . اسم تو برام مقدسه. باورم كن... يه بار ديگم كه آتي قهر كرده بود زياد محلش نميداد وقتي رفتن دانشگاه ديد خيلي پريشونه آتي با سمي رفتن پيشش گفت چي شده خسته اي ؟ زياد اس ام اس بازي كردي؟ گفت از صبح زياد اس ام اس دادم اما كم جواب گرفتم با سمي اومدن اينور سميرا گفت آتي چه جور دلت مياد؟ اشك تو چشماش جمع شده بود....
از اين حرفا زياد زده شد آتي هم گرچه دلش ميسوخت ولي گوشش از اين حرفا پر بود نميخواست تجربه بدي داشته باشه نشست صاف و پوست كنده باهاش حرف زد كاري كه هيچوقت قبل از اين نكرده بود.بهش گفت كه هدفش جنگولك بازي نيست و به زندگي و آيندش فك ميكنه اگه آقاي نوازنده دنبال يه تجربه است بهتره راهشو بگيره و بره ولي اگه قراره كه واقعاً بمونه ؛ بمونه....اونهم گفت من تو رو واسه هميشه ميخوام دلم نميخواد از دستت بدم ميخوام كه تا هميشه باهام بموني...
از اونروز آتي همش مورد آزمايش و امتحان قرار ميگيره آتي عاشق غيرته اونم غيرت نشون ميده و هواي آتي رو خيلي داره تو دانشگاه هم كه همه فهميدن تو اين ميون بينشون درگيري هاي كوچيك و مسخره هم زياد پيش مياد مثه اينكه چرا رفتي چرا اومدي چرا اينو پوشيدي؟مثه همين الان كه اس ام اس زده : ديگه دوستت ندارم. البته شايد راست بگه....
* هم اكنون طي يه تماس تلفني آقا اقرار كرد كه دروغ گفته و ميخواسته حرص آتي رو در بياره و بيشتر از اون دوستش داره....
* امتحانام تمام شد بايد بگم افتضاح بود من اينروزا به دليل گرسنگي ناشي از روزه نميتونم دست به سياه و سفيد بزنم هيچ كاري يعني واقعاً هيچ كاري(خريد- كارهاي روزانه معمولي- بيرون رفتن-حتي كارهاي اداره) نميتونم بكنم همين بود كه گفتم از طرفي ماه رمضون……. سميرجان.
* تو رو خدا نصيحتم نكنيد به اندازه كافي خودم ترس دارم ….
امضاء
آتي درگير
خدایا مرا به من چگونه وا میگذاری...؟
در گیرهای ذهنی و کاری یک سری مشکلات توی روابطم با آقای نوازنده و امتحانات پایان ترم و از فردا هم که ماه رمضان باعث شده کمتر نت بیام از همه معذرت میخام.از بابت نگرانی هاتون هم ممنون. مرسی که به فکرم هستید.من آقای نوازنده رو یکسال که میشناسم ولی مدت کوتاهیه که با هم هستیم حواسم به خودم هست.حالا توی اولین فرصت همه چیز رو تعریف میکنم و به همه سر میزنم .
ارادتمند
آتی
آقاي نوازنده: آتي جونم حوصله نداري؟
- تو دوباره از اون كتاب گرفتي؟
آقاي نوازنده: بخدا من بي تقصيرم خودش آورد انداخت رو ميز. اون سمي شاهد.
- ميري همين امروز كتابو بهش پس ميدي و بهش ميگي كه ديگه باهات كاري نداشته باشه در غير اينصورت...
قيافش متفكر ميشه با حميد مشورت ميكنه ميدونم كه اون با حرف آتي موافقه آتي هم حميد رو بعنوان يه آدم پخته و جا افتاده قبول داره نميدونم حميد چي ميگه ولي مي بينم كه اون بهش ميگه زشته بابا... آتي دلش ميگيره و پيش خودش ميگه باشه آقا اجبار كه نيست تو كار زشتي انجام نده من اجبارت نكردم بهت حق انتخاب دادم گفتم اگه ميخواي با اون حرف بزني دور منو خط بكش من كه نميتونم هميشه مواظبت باشم حالا هم نميخواد خودتو اذيت كني... به محض اينكه وقت آن تراك بين دو كلاس ميرسه كيفشو برميداره و از جلوي حميد و آقاي نوازنده رد ميشه اونا هم نگاه ميكنن. تا دم در دانشگاه نرسيده آقاي نوازنده زنگ ميزنه.
* كجا؟
- هيچي ميرم بيرون.تو بازم از اون كتاب گرفتي قولت يادت رفت.اين بود كه ميگفتي من بهش ميفهمونم؟
* من كتابو بهش پس دادم.كجايي ؟
- كافي نت .
* زود برگرد دانشگاه.
- حوصله دانشگاه رو ندارم.
* خوش باشي.
گوشي رو قطع ميكنه ايندفعه آتي زنگ ميزنه .
- چي گفتي؟
* هيچي گفتم خوش باشي.
- من يا تو؟
* بابا بهت ميگم كتابشو بهش پس دادم باور نميكني بيا از حميد بپرس.
- من تازه اومدم زشته پاشم بيام بيرون ده دقيقه ديگه برميگردم.
* زشت نيست پاشو بيا دانشگاه.زودا.
- اومدم.
آروم از پله ها مياد بالا بچه ها ميگن چه زود برگشتي ميگه كافي نت شلوغ بود ديگه نموندم.همونجا آقاي نوازنده رو ميبينه كه داره ميره طبقه بالا يه لبخند فاتحانه به آتي ميزنه و رد ميشه با بچه ها ميرن تو بوفه چندتا اس ام اس مياد.خانومم قهر نكن ديگه بيا پيشم كتابشو كه پس دادم....
از بوفه مياد بيرون تو راهرو ميگرده ميبينه نيست.يه اس ام اس ميده من دم در كلاسم بيا اينجا.يك دقيقه ديگه اش دم كلاسه.
آقاي نوازنده ميگه: كتابشو پس دادم بهش گفتم ديگه برام كتاب نياره.
- جداً؟
· بابا بخدا. بيا بزار زنگ بزنم حميد بياد از حميد بپرس.
- پس چرا جلوي من اينكارو نكردي؟
· تو نبودي.وقتي رفتي همونجا پس اش دادم.
- نميخوام من فقط گوشيتو ميخام اگه باهاش كاري نداري گوشيتو بده به من تا خودم بهش حالي كنم.
· بيا اين گوشي مال تو.
آتي گوشيو ميگيره و ميره تو نماز خونه همون گوشه رو فرش ميشينه كفشاشو هم در نمياره يه اس ام اس تايپ ميكنه: لطف كن ديگه به من نه زنگ نه اس ام اس نه كتاب بده.سند ميشه دٍليوري اش هم مياد يك دقيقه بعدش جواب مياد: چشم.
انگار دل آتي خنك نشده اس ام اس دوم رو مينويسه: شمارمو هم پاك كن من به كس ديگه اي علاقه دارم كه هيچ دلم نميخواد بخاطر تو همه چيز خراب بشه. جواب مياد : به من چه؟ باي.
پا ميشه راه ميفته تو راهرو گوشيو ميده دست آقاي نوازنده و ميگه برو بخون ببين چي نوشتم براش يه لبخند ميزنه و ميگه خيلي مرسي.
ميره از بوفه سمي رو صدا ميكنه سمي ميگه هيچ معلوم هست داري چيكار ميكني؟ يه دفه ميزاري ميري مياي.. ميگه برات ميگم ميبرتش ته سالن جايي كه بدون مزاحم حرف بزنن تمام وقت باقيمانده رو براي سمي همه چيزو تعريف ميكنه.بعد استاد رو ميبينن كه داره وارد كلاس ميشه بدو بدو دنبالش ميرن و آتي و سمي باخنده از اين كار آتي وارد كلاس ميشن وقتي چشمش به حميد و آقاي نوازنده ميخوره ميبينه كه اونا هم دارند ميخندند .حميد از اونور كلاس ميگه آفرين خيلي خوب بود آتي خانوم.تمام طول كلاس رو بهم نگاه ميكنن و ميخندن.در عوض دوست كتابخون مثل مرغ پركنده ميمونه همش با موبايلش ور ميره.... ميره بيرون ، مياد...معلومه حالش اصلاً خوب نيست.
بعد از كلاس همه پاشدن كه برن آتي پشت سر خانوم كتابخون داره ميره بيرون كه حميد ميگه آفرين خوشم اومد كار خوبي كردي اينكار بايد قبل از اينا ميشد.عالي بود.يه دفعه نگاهش ميخوره به دوست كتابخون با شيطنت ميگه افتضاح بود از كلاس امروز هيچي نفهميديم.آتي تو دلش به كار حميد ميخنده.
ازش ميپرسه داري جدي ميگي يا شوخي ميكني؟ دوباره بيرون از كلاس حميد ميگه اينكارو بايد خودش انجام ميداد كه نتونست تو براش انجام دادي كار خيلي خوبي كردي.بعدم همه خداحافظي ميكنن و ميرن آقاي نوازنده ميگه از جسارتت خوشم اومد.مرسي.تا يه مسيري باهم ميرن و آتي از ماشين پياده ميشه تا برسه خونه آقاي نوازنده از تو گوشي مواظب آتي هست باهاش تا دم در خونه حرف ميزنه كه به سلامت برسه خونه.شب هم اس ام اس ميده كه:
اس ام اسايي كه فرستادي به خانوم كتابخون رو الان دوباره خوندم دارم از خنده ميميرما ديونه دودمان يارو رو به باد دادي بهت افتخار ميكنم خيلي با حالي.
جواب آتي: قربونت.قابل نداشت اما دلم براش سوخت ولي خوب حقش بود تا اون باشه چشم به مال من نداشته باشه .
فدات بشم خانومم من مال توام . توام فقط مال مني.
امضاء
آتي فعلاً معشوقه
