يكي از مشكلات عمده اي كه هميشه گريبانگير آتي بوده شخصيتشه و اينكه ديگران درك درستي از رفتار و شخصيت اون ندارند. البته من نميدونم روانشناسي ماههاي تولد چقدر ميتونه صحت داشته باشه ولي چيزي كه توي همين طالع بيني ها درمورد متولدين خرداد بهش تاكيد شده شخصيت چندگانه اونهاست كه البته بنا به تصادف آتي متولد خرداده و اتفاقاً شخصيت چندگانه اي هم داره...
به شدت روحيه اش، افكارش ، حرفاش تو صورتشه.. يعني اگه از كسي خوشش نياد و با تمام قوا سعي كنه كه اينو بروز نده از اون حس درونيش طرف مقابل باخبر ميشه و اينو به شدت لمس ميكنه.مثلاً يه چيزايي هست كه به شدت درونيه و اون نميخواد كه كسي ازش سر در بياره رو اغلب همه ميفهمند يه چيزي تو وجود آتي هست كه خودش داد ميزنه و به همه ميگه كه آهاي من اينجام!! آي مردم ببينيد آتي عاشق شده يا آتي غمگينه يا حتي آهاي ملت آتي رو ببينيد كرم داره(و همه بهش مشكوك ميشن) البته تو همه موارد اينطور نيس چون بلاخره اين آتي خانوم ما هم هي بدك بازي نميكنه و خوب ميتونه از پس نقشهاي جورواجور بر بياد!
يادم مياد يه روزي با يكي از دوستاش بنام ندا نشسته بودن از دوست پسراشون واسه هم تعريف ميكردن كه يهو ندا گف كه يه زموني يه دوس پسري داشته كه باهم قصد ازدواج داشتن اما پدر مادرش رضايت نميدادن چون پسره ميخواسته بره خارج(!) كه صد البته به نظر آتي اين حرفا احمقانه اومد چون باباي ندا يه كارخونه دار نسبتاً معروف بود كه يه پاش تو كشوراي اروپائيي بود چطور ممكن بود با همچين موقعيتي مخالفت كنه خصوصاً اينكه داماد پسره يكي از كله گنده ها باشه كه پولش از پارو بالا ميره... ولي خوب به روي خودش نياوردو خودشو به خريت زد ندا گفت كه دلش خيلي واسه اون پسره تنگ شده و تنها نشوني كه ازش داره يه شماره تلفنه كه دست يكي از كارمنداي باباي پسره است اون به آتي گفت كه ميتونه زنگ بزنه به اين يارو و آمار اين پسر فرنگ رفته رو در بياره؟! يه آدرسي اي ميلي شماره تلفني چيزي.. حالا خدا ميدونه با اين پسره چه خورده حسابي داشت كه شديداً اين قضيه براش اهميت داشت.. اولش آتي نميخواست چنين كاري بكنه چون يه كوچولو ترسوئه ولي خوب چون مقدار زيادتري كرموئه و اين كه ميخواس بدونه چه خبره كي به كيه اين يارو كي ميتونه باشه كه ندا با اينهمه پك و پوز در به در دنبال ياروئه...ورداشت اس ام اس زد به يارو و شماره پسره رو خواست پشت خط يه پسري بود كه البته هر مغز فندقي هم ميدونه كه كسي همينجوري نديده و نشناخته آمار كسيو نميده.
از اينور ندا هم هي هندونه ميداد زير بغل آتي كه من ميدونم فقط كار خودته تو جنم شو داري و اين حرفا...خلاصه آتي هم هي تلاش ميكرد و به در بسته ميخورد يه روز تصميم گرفت از راه دوستي وارد بشه گفت كه آقاي مهربون تو كي هستي كه من عاشق صدات شدم اصلاً گور باباي فلاني من فقط ميخام باهات حرف بزنم يارو هم اونور غنج ميرفتا اما عشوه خركي ميومد(آتي تو دلش گفت تا من تو رو آدمت نكنم آتي نيستم) خلاصه تيريپ لاو شد و مدتي گذشت اصلاً سراغ دوس پسره ندا رو هم نميگرفت تو همين گير و دار ندا هم هي زنگ و اس ام اس كه چي شد آتي هم ميگفت كه واسا دارم رو مخش كار ميكنم اونم كه طاقت نداشت و ميخواس بيشتر سر در بياره ببينه چه خبره هي زنگ ميزد كه من دارم ميرم ايران زمين يه دوري بزنم بيا باهم بريم...يا اينكه آتي با مامانم اينا باغ كرجيم كجايي بيام دنبالت...
حالا ديگه آتي اصلاً فكر اينكه آمار دوس پسره ندا رو دربياره نبود فقط ميخواس اين پسره قُد(اسمش مهدي بود) رو آدمش كنه واسه همينم ندا رو ميپيچوند...تا يه روز ندا برداشت زنگ زد به اين يارو هرچي ليچار بلد بود بارش كرده بود اين يارو هم زنگ زد به آتي گفت اين دوستت شيدا(آتي و ندا دوتا شخصيت خيالي ساخته بودن واسه اين يارو)خيلي لاته من آمار هيچ كسو نميدم از اين بابت خيالت راحت باشه معلوم نيس اين بابا سر دوستت چه بلايي اورده كه اونم افتاده دنبالش...اما آتي بازم كوتاه نيومد پسره (مهدي) خيلي از خود راضي بود آتي بهش گفته بود كه اسمش مريمه بابا مامانش ازهم جداشدن و اين با مامانش زندگي ميكنه و بيماري قلبي داره و خونشون آرياشهره! بگذريم كه يه بار گير داده بود كه هوا تاريك شده بزار من برسونمت در خونتون آتي هم با چه كلكي پيچوندتش...
يه مدتي به همين منوال گذشت اين بابا تفكرات جالبي داشت مدتها با آتي حرف ميزد و آتي از اينكه با يه تفكر جديد آشنا شده لذت ميبرد و خيلي باهاش وارد بحث ميشد مثلاً يكي از چيزايي كه اين بابا ميگفت اين بود كه اگه من با كسي دوست باشم و ازش محبت ببينم محال ممكنه كه به كس ديگه ايي نگاه كنم مثه اين ميمونه كه به من يه لقمه نون و پنير داده باشند و من سير باشم حالا اگه شيشليك هم بزارن جلوم سيرم ديگه ميلي به اين غذا ندارم اينكه چقدر راست ميگفت اصلاً براي آتي مطرح نبود فقط نكته جالب توجه اين بود كه چقدر جالب مسائل رو حلاجي ميكرد و تفسير ميكرد و براي هر مسئله اي تفسير بلند بالايي داشت كه از نظر آتي جالب ميومد آتي گاهي تو قالب همون مريم باهاش دردو دل و يا مشورت ميكرد در عوض اونم حاضر بود بدون هيچ چشمداشتي هر كاري واسه آتي بكنه يادمه همون روزاي اول آتي گفت كه دلش گرفته و دلش يه زيارت ميخواد اونم گفت كه حاضره بليط بگيره واسه آتي تا به خرج اون آتي بره مشهد با هزينه هتل و همه چيز اما آتي قبول نكرد بعد مهدي گفت اگه بهش شك داره و نميخواد بدونه اون چه تاريخي ميخواد بره مشهد يه شماره حساب از هركسي كه دلش ميخواد بده تا اون هزينه كامل سفر رو براش واريز كنه البته اين كه ميگفت در حد شوخي يا تعارف نبود جداً اين كارو ميخواس بكنه.. خلاصه اين دو با هم صحبت ميكردند كلاً دو بار هم بيرون رفتن البته اگه به پسره بود دلش ميخواس بيشتر برن ولي آتي بهونه مياورد خلاصه يه روز ديد كه نخير آقا مثه اين كه خيلي عاشق پيشه شده و داره غنج ميره از اون به بعد همش دعوا زرگري راه مينداخت و گوشيو قطع ميكرد.
اين اتفاق حدود 10-12 بار افتاد كه اكثرش رو هم دوباره مهدي زنگ ميزد تا همين اواخر همينجوري در ارتباط بودند يعني يه بار اون زنگ ميزد يه دعوا راه ميفتاد قطع ميكردن ميرفت تا پنج شيش ماه بعد... تا اينكه حدود يه هفته پيش بود كه پسره زنگ زد و گفت كه هي! من كه ميدونم چقدر دوستم داري و عاشقمي ولي اينو نميخاي به زبون بياري چون مغروري و من اين غرورتو ميشكنم حالا ببين البت اينا رو قبلاً هم گفته ولي آتي از اين اشتباه درش نمياورد(آتي هم از اين كه اين آدمو اسكول كنه يه جورايي خوشش مياد. نه اينكه فك كنيد آدم بدجنس بد ذات پدرسوختيه ها. نه اصلن اينطور نيس بلكه اين پسره هست كه به شدت پتانسيل اسكول شدن رو داره!!!) بعد به آتي گفت اگه من بگم ميخوام بيام خواستگاريت چيكار ميكني آتي هم با حالتي جدي و مهربونانه گفت از شدت خوشحالي زبونم بند مياد!!!!!!!!!!!!!!! اونم گفت اينو ميدونستم ولي وقتي منو تو ميتونيم باهم زندگي كنيم كه غرور تو شكسته شده باشه...(براي اولين بار بود كه اين ماجرا رو تعريف ميكردم هميشه ماجراهاي زندگيمو كم و بيش اطرافيان البته با سانسور ميدونن ولي اين يكي رو هيچ كس نميدونست) ازكجا به كجا رسيديم؟ ميخواستم بگم كه بازيگري آتي هم بدك نيست اين يه نمونش بود...بريم سر بحث خودمون.كجابوديم؟آهان.
آتي خانوم مثلاً اگه نخواد كسي بدونه كه اين بشر امروز مريضه، يا ديشب گريه كرده يا چميدونم بخاطر تغييرات هورموني امروز سگه.. وسط قاه قاه خنديدن امروزش يكي از راه ميرسه و ميگه هي! آتي تو گريه كردي ؟؟؟ اينو چهرش نشون ميده و ديگه جاي هيچ انكاري رو نميزاره.
گاهي انقدر شاد و اكتيو و يا بقولي fresh كه هركسي از ديدنش روحيه اش عوض ميشه گاهي هم تو خودشه و غميگينه و شايد بعضاً دليل خاصي هم نداره فقط ميدونه كه امروز شاد نيست.. گاهي منطقي و معقوله.. گاهي احساسي و زود رنج..گاهي تميز و اتو كشيده.. گاهي شَتَر شَلخته... آتي يه خصوصيت ديگه اي هم كه داره به شدت تنوع طلبه و از اين شاخه به اون شاخه پريدنش هم حرف نداره ...
درحالت كلي آتي ترجيح ميده ساكت باشه بيشتر گوش كنه آروم بياد آرو بره ولي از طرفه ديگه حرفاي مردم هم براش اهميت داره يعني دلش ميخواد كه هميشه تو كانون توجه باشه و همه تائيدش كنن.... هروقت كه تو خودشه آرامش داره ولي همه بهش ميگن كه ناراحت بنظر ميرسه و اون سعي ميكنه بي جهت بخنده و بپره بالا پائين تا كسي بهش نگه طفلي آتي افسردست...درصورتيكه توي همون سكوت بلوايي به پاست ....
وقتي آتي تو مود اينه كه حرف نزنه واقعاً حرف زدن براش سخت ميشه! ترجيح ميده دهنش كاملاً بسته باشه... اگه مثلاً توي همچين روزي دانشگاه داشته باشه ترجيح ميده تنها از پله ها بره بالا و با بچه ها فقط يه سلام عليك مختصر بكنه و بشينه سركلاس بدون كلامي بعد بين كلاساش تنها بره سر شير آب سردكن و شايد تنها بره تو بوفه دانشگاه و چيزي براي خودش سفارش بده و يه كاغذ برداره يه شكلكي چيزي بكشه يا اينكه شعري بنويسه.. تو همچين موقعيتي اصلاً آتي غمگين نيست فقط ترجيح ميده ساكت باشه و البته اين سكوت فقط بيرونيه چون تو خودش داره بلند بلند حرف ميزنه مثلاً نقشه براي پرو لباسش ميكشه يا داره فكر ميكنه بعد از كلاس كجا ميتونه بره يا شايد داره واسه خودش شكلك درمياره... بهرحال توي اون شرايط خاص سكوت بيروني براش بهتره اما ديگران درك درستي از اين حالت آتي ندارن يكي مياد و بهش ميگه تو فكري؟ اون يكي رد ميشه ميگه پدر عاشقي بسوزه!!! از اينور يكي در مياد و ميگه چيزي شده ميتونم كمكت كنم؟ ولي در واقع اين حرفا مثه پرتاب كردن سنگريزه داخل درياچه آروم ميمونه كه يه دفعه مواجش ميكنه آتي در همچين مواقعي يا خودشو ميزنه به اون راه و واقعاً فكر ميكنه اتفاقي نيفتاده كه البته از درون بهم ميريزه و خودش باورش ميشه كه يه چيزيش هس يا اينكه سعي ميكنه طوري رفتار كنه كه بقيه اين حرفو بهش نزنن و شروع ميكنه قاتي بچه ها شدن گفتن و خنديدن كه البته هر دو شرايط هم براش سخته...
ولي به جرات ميتونم بگم كه آتي در مورد قضاوت مردم نسبت به خودش كاملاً حساسه و بخاطر همين هم هست كه هيچوقت نتونسته خودش باشه و تا حالا يا خودشو سانسور كرده يا خودشو edit كرده تا تو ذهن مردم همون چيزي باشه كه هست يا دست كم دلش ميخواد باشه هيچوقت سعي نكرده اطرافيانش رو با روحيه خاص خودش آشنا كنه....
*بزار سهم من از داشتن تو فقط يك لبخند باشه...

دیروز آتی رفت دانشگاه که آخرین امتحان جدی اش رو بده تو دانشگاه هرکی بهش رسید گف چته؟ چی شده؟ ولی آتی واقعاً نمیدونست چشه بعد از امتحان وقتی اومد که بره خونه خوشتیپ رو دید که اونطرف خیابون ایستاده بود انگار منتظر آتی بود البته آتی هم سعی کرد که وانمود کنه اصلاً اونو ندیده وقتی بهش نزدیک شد بعد از سلام علیک اونم پرسید تو همی؟ چی شده ؟آتی اول انکار کرد ولی بعدش گفت:
-زنگ زدم شرکتتون .راستی شرکتتون تو خیابونه ....دیگه؟
خوشتیپ با لبخند:آره !!!از کی پرسیدی؟
-هیچی همینجوری... اگه یه هفته دیگه بگذره آدرس خونتون رو هم پیدا میکنم.اولین بار که زنگ زدم نبودی دومین بارهم منشی شرکتتون با بداخلاقی جوابمو داد منم دیگه زنگ نزدم(درحالیکه واقعاً اون موضوع براش اهمیت چندانی نداشت)
خوشتیپ:ول کن بابا دیوونه است اون!من این هفته رو اصلاً شرکت نرفتم.خوب چی شد فکراتو کردی؟
-من چی شد یا تو؟(برای اطلاعات بیشتر مراجعه شود به پست اول)
خوشتیپ:من بگم؟ من دچار دو گانگی شدم میدونم تصمیم عاقلانه به ضررم خواهد بود با شناختی که از خودم دارم میدونم ضربه میخورم تو هم همینطور.
-اصلاً ببینم چه لزومی داره خودمونو سر دو راهی بزاریم بزار همین جوری که تا الان بودیم بمونیم
خوشتیپ:فکر کنم این بهتر باشه.راستی راجع به اون که گفتی.
-چی؟
خوشتیپ:انصراف دیگه(آخه یه روزی آتی بعد از اینکه امتحانشو بد داده بود خودشو لوس کرد و به خوشتیپ گفت که میخواد انصراف بده دیگه خوشش نمیاد بشینه این درسا رو بخونه!!!) این کارو نکن فکر نمیکنم بیفتی اما خدای نکرده اگه اینطوری شد بازم یه درسه... اولش مشکله سربالایش همینجاس اینجا رو که رد کنی رو غلطک میوفته.
-چشم...ببین تو تابستون چه روزایی کلاس برمیداری؟میخوای کلاسامون با هم باشه؟چه روزی میای ثبت نام؟
خوشتیپ:نمیدونم ثبت نام کی هست؟من هر کلاسی رو که بردارم باید یه روزش پنج شنبه باشه چون پنج شنبه ها سرکار نمیرم.
-نمیدونم یکشنبه هم که نمیبینیم همو.
خوشتیپ:چرا؟
-امتحانامون ساعتش فرق میکنه.ببین من محل کارم همین وراست نزدیکم به دانشگاه و میتونم از نمره ها و روز ثبت نام و ... خبردار بشم اگه اگه اگه دلت خواست بهم زنگ بزن تا بهت بگم چه جوریه.فعلاً خدافظ
خوشتیپ: سپاس فراوان حتماً همینطوره باشه بهت زنگ میزنم خداحافظ.
آتی انگار کوهها رو شونه اش گذاشته باشی داشت از حال میرفت اومد خونه یه دوش گرفت و خوابید.. طفلی آتی! نمیدونم چرا بقول اون آقاهه تو مثلث شیشه ای "هر کسی رو که دوست داره باید ازش بگذره چون یه کسی رو ناراحت میکنه"... از اول هم برخورد نگاه آتی و خوشتیپ اتفاقی بود نمیخوام بگم کی مقصره نمیخوام بگم اونکه زن داشت چرا گذاشت کار به اینجا برسه ... آتی متوجهش شد آتی نگاهش کرد ولی هیچوقت آتی نخواسته که رابطه ای از این دست از طرف اون شروع بشه و اون آدم هم بی تفاوت نبود مدتها طول کشید تا اینکه خوشتیپ شمارشو داد به آتی اما انگار با خودش کلی درگیر بوده تا این کارو کرده آتی بهش زنگ نزد تا اینکه یه روز چهارشنبه با هول و ولا خوشتیپ اومد دانشگاه و پرسید چرا زنگ نزده و اینکه نگرانش شده آتی هم گفت که شمارشو گم کرده البته دروغ میگفت و بعد اون شماره آتی رو گرفت و گفت که بهش زنگ میزنه که زنگ هم زد ...تا بعد از اینهمه مدت رسید به اینجا.جایی که آتی بین عقل و دلش دست و پا میزنه باید یه کاری بکنه که آدم به عقلش شک نکنه و دلش هم زیر تصمیم عقلش لگد مال نشه... سخته براش که خوشتیپ رو فراموش کنه سختتر از اون اینکه با کسی باشه که میدونه هیچ تعلقی بهش نداره.این از آتی بعید نیست که یه دختر احساسیه ولی من متعجبم از خوشتیپ که اون دیگه چرا؟آخه ما که دیگه اینجا سانسور نداریم بزار بگم که خوشتیپ نامزد داره اینو آتی با گیر دادن به خوشتیپ از زیر زبونش کشید بیرون.الانم آتی تنها با یه عالمه غصه و با یه چشم اشک آلود نشسته اینجا ... خدایا آتی خیلی تنهاست تو بهت میدونی تو بهتر میدونی که چقدر کوچولو و طفلکیه آتی آخه چرا انقدر سر دو راهی قرارش میدی؟ چیه میخای بهش بفهمونی که چقدر ضعیفه ؟چی کار باید کرد؟ کدوم راه درسته؟ آخه آدم غمشو به کی بگه...
خواستگاراي آتي خانوم با پا فشاري زياد تونستن روز يكشنبه بيان خونشون آتي هم كه دوشنبه امتحان آمار احتمال داشت و از اول ترم نخونده بود اونروز هم درس نخوند و همينجور منتظر بود تا بيان و ببينه اين آقا كه انقدر هول ورش داشته کیه؟تا اينكه ساعت 7 زنگ خونه زده شد و آتي از پنجره آشپزخونه سرك ميكشيد تا ببينه كي به كيه كه چشش به جمال آقا دوماد روشن شد اولين چيزي كه از اون چهره زيبا و معصوم به ذهنش رسيد كله كمبوزه اي
بود كه به شيوه اي نه چندان ماهرانه اي آب و جارو شده بود. آتي خانوم افتاد رو مد مسخره بازي و هي شكلك واسه خواهرش در آوردن كه دلت بسوزه واسم گل آوردن بعد از چند دقيقه كاشف بعمل اومد كه خواهر آقا كمبوزه اي معاون مدرسه ابتدايي آتي بوده و از اونجائي كه باباي آتي هم اولياء انجمن فعالي تو زمان خودش بوده كلي چاق سلامتي و ياد قديم قودما و خلاصه صوبتشون گل انداخت... كه يه دفه مامان آتي اومد گف پاشو بيا ميخوان ببيننت آخه آتي فك كرده بود اگه كلاس بزاره و مثه عروس قر و قميشيا همون اول نپره وسط پذيرايي بهتره خلاصه آتي با كلي قل هو الله پاشد رفت تو اتاق و بعداز سلام عليك و ماچ و بوسه نشست و معاون مدرسه اش يه كم رفت بالا منبر و از قسمت و اينا گفتن و بعد گفت اگه اجازه بدين اين دو نفر صوبتاشونو بكنن ! آتي رو ميگي يه دفه آبجوش رو ريختن رو كله اش اي خدا ؟ آخه من چه حرفي دارم با اين بزنم.حالا چه جوري بگم نه باباي آتي يه دفه گفت خواهش ميكنم اجازه ما هم دست شماس!!! ديگه را در رو نمونده بود.واي اون اتاق بگو شلوغ واسه يه دقيقه اش بود آتي با يه چشمك مامانش رو فرستاد سريع اون اتاق رو جمع كنه بعد رفتن تو اتاق ...
دراتاق: آقاي كله كمبوزه اي ساكت بود كه آتي گف شما خودتونو كامل معرفي كنيد چون من شما رو نميشناسم.اونم اسم و فاميلشو گفت و آتي در مورد تحصيلاتش پرسيد گفت كه زير ديپلمه آتي گفت قصد نداريد كه ادامه بديد ؟ صاف صاف توي چشاي آتي نگاه كرد و گف كه نه اِ اِ اِ پسره پررو (!) آتي تو دلش گفت خوب البته حق هم داري تو با اون كله كمبوزه ايت تو مخت چيزي جا نميشه كه بخواي بخوني يا نخوني.توي يه شركت خصوصي كار ميكنه تو حرفه خاصي مهارت نداره ! حقوقش 200تومنه (((!!!))) هيچ پس اندازي هم نداره و تازه به عقل ناقصش رسيده كه اين كار به دردش نميخوره ميخواد از اين كار استعفا بده و بياد بيرون به گمونم پيش خودش فك كرده سازمان ملل به يه همچين هوش سرشاري نياز داره و به محض اينكه بفهمه آقاي كمبوزه خان استعفا داده اونو بعنوان رئيس سازمان ملل استخدام ميكنه...
خلاصه آتي خانوم لب و لوچه اي كج كرد و گفت آهان و چيز زيادي از خودش آمار نداد...
به محض اينكه اونا رفتن چون اعصابش خورد بود پاشد رفت خونه مامان بزرگش و همه ماجرا رو براشون تعريف كرد مامان بزرگش هم آهي كشيد و گفت اي دختر اگه ما شانس داشتيم كه وضع و اوضاعمون اين نبود... خلاصه آتي با غصه اينكه فردا امتحان آمار داره و هيچي نخودنده اومد خونه و گف اين گلا رو بندازيد دور اگه زنگ زدن هم بگيد "نه". مامان آتي گفت فكر نكنم ديگه زنگ بزنن آتي هم گفت خوب چه بهتر...
ساعت 4 صبح ديروز آتي از خواب پاشد كه آمار بخونه كلي كفرش دراومده بود كه واسه چه چپر چلاقايي امتحانشو ميفته خلاصه ساعت هشت شد و رفت سركارش به اين اميد كه كسي نياد و بتونه اونجا درس بخونه صبح يكي از دوستاش اومد محل كارش كه بعد از دو هفته بهش كادوي تولد بده با كلي معذرت خواهي براي اينكه دير شده ونتونسته بياد آتي هم خوشحال كادوش رو باز كرد يه عروسك ماماني بود خوشحال شد چون امسال عروسك كادو نگرفته بود. دوسش براش تعريف كرد تو مسير كه داشته ميومده پيش آتي يه خانومي گرفتتش زير فحش كه ايشالا خير نبينين شما جوونا! ما رو بدبخت كرديد من هرجا ببينم جوونا رو نفرين ميكنم شوهرم منو با چند تا بچه گذاشت رفت.. الهي كه ذليل بميريد همين شماهائي كه به خودتون ميرسيد !!! آتي هم از اين ماجرا خيلي تعجب كرده بود و گفت واقعاً تقصير ماست كه به خودمون ميرسيم و لباساي مرتب ميپوشيم يا تقصير اونا كه حتي بعضي وقتا نظافت هم نميدونن چيه؟؟؟؟ بعد از كمي صوبت دوستش رفت اونهم جمع و جور كرد رفت سر جلسه امتحان و ميدونست كه بي برو برگرد اين يكي رو هم افتاده... تو دانشگاه با يكي از همكلاسياش سلام عليك كرد و واستاد پيششون كه يه دفه ديد خوشتيپ از ته سالن داره نگاش ميكنه اونم سريع اومد اينور كه آقا غيرتي نشن آخه قبلاً اولتيماتوم داده بود كه من اعصابم خورد ميشه تو با پسرا حرف ميزني البته آتي هم بچه حرف گوش كني نيستا اما خوب چون از اين پسره خوشش مياد و عاشق تيريپ غيرتيه سعي ميكنه رعايت كنه تازه كلي هم حال ميكنه كه اين پسره حواسش بهش هست... شماره ها رو به ديوار زدند خوشتيپ شماره 52 افتاده بود يعني درست يه صندلي جلوي آتي.آتي و دوستش كه هميشه با هم بودن و يه جا مي افتادن و كلي برنامه چيده بودن 53 و 55 افتادن 53 آتي و اونور سالن 55 دوستش
امتحانو بگو! آمــــــــــــــــار احتمالات كه جمعاً واسش سه چهار ساعت تو كل زندگيت وقت بزاري اونم بدوني نمره ات حول و حوش 17-18 ميشه خيلي حال ميده نه؟ آتي هم بهمين دليل بعد امتحان كلي كيف كرده بود از شاهكار بي بديلش.. كلي شاد بود دلش نميخواست بره خونه تازه اينكه دلش ميخواست با خوشتيپ حرف بزنه اما ميسر نبود با يكي از همكلاسياش اومد بيرون پشت سرشون هم خوشتيپ اومد و رفت سوار ماشين شد و براي اينا دست تكون داد.....
دچار يه خود سانسوري عجيب شده بودم ديگه حسابي كلافه ام كرده بود واسه همين بدون هيچ توضيحي از اونجا دست و پامو جمع و جور كردم و دفتر دستكمو آوردم اينجا تا بشينم هر اراجيفي دلم خواست اين تو بنويسم وخيالم راحت باشه كه اينجا ديگه كسي منو نميشناسه....
از اول نميگما ... از همين ديروز ميگم كه قبل از امتحان آتي خانوم از كرده خود شرمسار داشت تيليك تيليك ميرفت سمت شير آبخوري تا تقلبهايي رو كه رو دستش نوشته بود بشوره كه يه دفه آقاي خوشتيپ رو ديد درست وقتي كه اونور برگه هاي امتحاني داشت توزيع ميشد اون خيلي سرخوش اينور واسه خودش واستاده بود داشت اس ام اس ميزد آتي خانوم سلام كرد با همون دلشوره اي كه هميشه قبل امتحان گريبون گيرش ميشه به خوش تيپ گفت دير كردي ؟ زود باش! شمارت چنده ؟ كجاي سالني؟ بدو دير شد.... و در عرض چند ثانيه اون آدم بيخيال رو كرد مثل يه گوله آتيش... به گمونم چنين استرسي به عمرش نديده بود!!! درحاليكه آتي خانوم داشت تند تند ميرفت سمت سالن امتحانات آقاي خوشتيپ هم سرعتشو زياد كرده بود البته نه به خاطر امتحان به خاطر اينكه به آتي خانوم بگه چي شد فكراتو كردي؟!!!!! فكر كن! آخه آدم چقدر بيخيال؟ آتي خانوم هم كه از استرس داشت دست و پاش ميلرزيد گفت: بعد امتحان بهت ميگم...
بعد از امتحان: آتي خانوم با دست و پاي شل و وارفته درحاليكه از تو بدنش ميلرزيد از سالن اومد بيرون ناراحت از اينكه چرا حماقت كرده بود و بخشهايي رو كه استاد حذف كرده بود نخونده بود و اينكه چه استاد نامردي كه همون سوال رو براش 4 نمره بارم بسته بود مرتيكه!!! بعد از كمي اين پا و اون پا كردن دست از پا درازتر راهي خونه شد كه يه دفعه خوشتيپ با يه آب آلبالو خنك سر راهش سبز شد جلل الخالق (!) اصلاً معلوم نشد اين يكي ديگه از كجا اومد بعد از كمي سلام تعارف كردن آتي خانوم با اينكه به روي خودش نمياورد ولي از اين كارش خيلي هيجانزده شده بود ولي نتونست تو چشاش نگاه كنه و بگه آقاي محترم درسته كه من از شما خوشم اومده و تو تنهايي خودم كلي حال ميكنم با اون قد درازت... اما ناسلامتي تو نامزد داري حالا توقع داري من تو رو با كس ديگه اي قسمت كنم؟ اين بي ناموسي ها به ما نيومده آقا جان من نميتونم با كسي باشم كه بدونم هيچ سهمي ازش ندارم و باز بهش فكر كنم و محبت كنم.. درعوض اينايي كه بايد ميگفت ميدونيد چي گفت؟؟؟ مثه حناق گرفته ها برگشت گفت من هيچ تصميمي نگرفتم تو تصميم بگير.. من نميدونم آخه يكي نيس بياد بگه خنگ خانوم تصميم گيري ميخواد آخه اين ؟ خوب يارو نامزد داره.دوسش داري كه داري دوست داره كه داره نه اين كه اين چيزا رو ندونه ها البته خيلي بيشتر از اينا حاليشه اما خوب اونجا نميدونم چرا يه دفعه دهنش قفل شد وقتي اومد خونه اعصابش داغون بود واسه همين ور داشت هرچي تو ذهنش بود رو كاغذ نوشت تا فردا صبح زنگ بزنه و همه اونا رو بهش بگه . راستي تا يادم نرفته آتي خانوم يه خواستگار داره كه قراره تو همين روزا بيان خونشون از يه ور امتحاناش از يه ور اين پسره از يه ور ديگه هم اين خواستگارا كه همش زنگ ميزنن و هيچ اطلاعاتي نميدن فقط ميخوان بيان خونه اينا آشنا بشن البت آتي خاونم هم هي بدش نمياد از اين زندگي به يه سرو ساموني برسه ديگه بسه براش مجردي همين دو هفته پيش شد بيست و چهار ساله (!) مخلص كلام كه همه چي بدجوري گوريده (پيچيده) شده بهم... امروز صبح وقتي اومد سركار با اعتماد به نفس كامل برداشت زنگ زد به شركت آقاي خوشتيپ اينا منشي شركت با لحن تندي گفت نيم ساعت ديگه زنگ بزن كه ديگه آتي عمري زنگ نزنه تازه از حرصش خوشتيپو گذاشته تو بلك ليستش تا اونم نتونه زنگ بزنه.. الانم نشسته تو محل كارش فكر اينه كه چي بخوره كه از اين حال وهوا دربياد چيپس؟ پفك؟ پاستيل؟ راني؟ شكلات؟ نوقا؟ چي؟؟؟حالا فردا امتحان احتمال هم داره در طول ترم كه هيچ الانم يه خط ازش نخونده فكرش خرابه مثه خوشتيپ كه ديروز سيگار ميكشيد و ميگفت فكرم خرابه....
* امروز آتي طي اس ام اسي از دوستاش خواست تا بدون فكر سريع بگن كه آتي شبيه چه حيوونيه!! كه خوب انتظار داشت گاوي شتري زرافه اي چيزي بگن اما يكي براش زد طاووس يكي زد قو يكي زد آهو ...يعني آتي انقدر دلبر بوده خودش خبر نداشته؟؟؟
