هي! "تو" فقط خودت باش...
الکی درگیرم الکی وقت کم دارم الکی الکی سرم مشغوله صبحم شب میشه بدون اینکه یکی از کارای عقب افتاده ام پیش بره... امروز همسری رفت واسه مصاحبه گفتن زنگ میزنیم بهت.خدا کنه زودتر بگن بیاد. اگه اون بره سرکار منم یکم به کارام میرسم اونم از این کسالت در میآد. دیشب رفتیم حاجی خورون یکی از فامیلای همسری تو خیابون فرشته بود فضای قشنگی داشت. همسری ماشین بابا رو گرفت به بهونه رفتن به مهمونی بعد قبل از رفتن به اونجا یه سیستم براش بست به قول خودش امپراطور :) شب که اومدیم بابا و مامان دیدن کلی ذوق کردن. فردا میرم خونه خالم باهاش برم سرویس پذیراییمو بخرم میگه سمت خونشون مغازه های شیکی هست. پنج شنبه هم وقت دندون پزشکی دارم. همین دیگه امضا آتی ۱-وقتي مياد پيش من هر طور هست ميخاد خودشو ساعت ۴ به خونه برسونه وقتي ازش ميپرسم چرا ميگي ديرم ميشه؟! ميگه منظور خاصي ندارم... اما هيچوقت مطابق معمول بهم خبر نميده كه رسيده خونه يا نه.. بعدشم تا دو سه ساعت در دسترس نيس منم كه زنگ ميزنم گوشيشو جواب نميده... هر دفه هم يه بهونه مياره الانم رفته واسه اينكه من زنگ نزنم اس ام اس داده دارم ميرم قدم بزنم ساعت ۷ -۸ ميام. واسم قابل قبول نيس چون اهل قدم زدن نيس... اگر الانم جواب گوشيشو نده به بابا ميگم يه فكري به حال كاراي مشكوكش بكنه....از طرفي مامانش اينا دارن ميرن مشهد اون نمياد اما نميدونم چه اصراري داره منو حتماً بفرسته مشهد... حقيقتو بگم اصلاً بهش اعتماد ندارم! ۲-دايي ام واسش كار پيدا كرده از سه شنبه هفته آينده ميره سركار... ۳-گردن درد شديد دارم رفتم دكتر گفت اسپاسم هست عصبيه چند تا قرص داده گفته تا هفته آينده خوب ميشي... ۴-بابام ماشينشو ديروز گرفت... احتمالاً فردا قربونيشو ميكشه... ۵-دندون پزشكي واسه ۱۹ وقت بهم داده...من موندم و دو تا دندونه نصفه جلويي و هزاران سوال... هركي ميبينه ميكه اااااااااااااا دندونت چي شده... ديگه خجالت ميكشم. اين دكتر منم انگار حاليش نيس خوب آدم آبرو داره... -۶-اصلن درس نميخونم ... نميدونم اين ترم چه بلايي ميخواد سرم بياد... استرس دارم زياد زياد! امضا. آتي آقای همسر عزیز هم که دیگه سر اون کار نرفتن چون روز اول با صاحبکارش دعواش میشه... الانم یک هفته است بی کارند ! بیا اینم قوز بالا قوز... ذهنم شدید درگیره امضاء آتی اوضاعم بد نیست... فقط شدید درگیرم و بی پول... درگیر تهیه لوازم زندگی و درگیر کار سابقم که هنوز نتونستم یه قرون از صاحبکار بدجنسم بگیرم و اجباراً پای ما رو به دادگاه باز کرد... درگیر درسام که این ترمای آخر بدجور سنگین شدن و تحقیقات سنگینی دارم و بدمدل بی پول که هیچ کس باور نمیکنه حتی خودم...درگیر مهمون بازی با همسری... راستی همسری هم کارشو عوض کرد اگه جور بشه ایشالا از این هفته میره سر کار جدیدش ..امروز استعفاشو نوشت! بازم شکر امضا آتی ۱.سلام ۲.مامان بابام از شمال برگشتن خواهر بیشورم یه چیو بهونه کرد و گریه زاری راه انداخت تا اونا از راه رسیدن. مامانم اینا طرف اونو گرفتن منم بعد از اینهمه پخت و پز کششو نداشتم ورداشتم زنگ زدم به همسری گفتم یه خونه بگیر منو از اینجا ببر! بابام قاطی کرد گفت همسری بیاد خونمون . اون اومد و گفت فردا وردار ببرش.اول بریم از شناسنامه بیرونش کنم بعد هرکاری میکنه بکنه... منم داد و قال راه انداختمو با همسری رفتم خونشونو تا صبح گریه کردم ... صبح نذاشتن بیام دانشگا با مامانش رفتم خونه مادربزرگ همسری(با اون قیافه) شب همسری اومد گفت مامانت گفته با بابات بیاید اینجا تکلیف عروسیتونو مشخص کنیم... من گفتم نریم همسری قبول نکرد... شب با باباش سه تایی رفتیم..یه آبروریزی کامل بابا مامانم راه انداختن... منو کامل ضایع کردن آخر سر هم مجبورم کردن مثه بز صورت مامان بابا رو ببوسم و عذر بخوام...بابام میگفت ما نمیتونیم به اون چیزی بگیم تو یه امید داری(منظورش همسری بود) اما اون چی!!!! گفت الهی خیر نبینی...دلم بد شکست. ۳.از فرداش تا پنج شنبه یه سره صبح رفتم دانشگا عصر اومدم خونه بدون کلامی با احدی خوابیدم.(بابام خورده زمین پاش ترک برداشته) ۴.پنج شنبه صبح رفتم واسه همسری یه بلوز خریدم...طوسی و خوشگل بود ۱۸ میگفت به من ۱۲ داد...فروشنده گفت شمارمو میدم زنگ بزن گفتم متاهلم گفت عیب نداره!!!!!!!!!!!!! ۵.امروز هم از صبح دانشگا بودم این کار ورزی لعنتی تموم بشو نیس که نیس.. الانم تو کافی نت هستم... کامپیوتر خونه هم به حمدالله ترکیده...اهان یه چیز دیگه پول نداشتم شهریه بریزم ازم تعهد گرفتن ثبت نامم کردن ارادتمند امضا آتی چهارشنبه و پنج شنبه هفته پيش خونه همسري جونم بودم.جمعه برگشتم. چهارشنبه كه
عصر رفتم پنج شنبه تا ساعت 12 ظهر خواب بوديم حدود ساعت 4 بود رفتيم بهشت زهرا.
اگر تو اونروز دو تا خنگ ديديد كه سوار موتور زير بارون شديد غش كردن از خنده بدانيد
و آگاه باشيد كه اون دوتا منو همسري بوديم. جمعه برگشتم خونه خودمون. شنبه مامان بزرگ و عمه همسري برام كادوي عيدمو آوردن با غذا و ميوه.مامان
همسري هم تو خونشون كادومو داد چون اولين عيد فاميلشون بود نيومدن خونمون. مامانش يه
پيراهن خواهرش لباس زير مامان بزرگش يه بلوز بافتني كه فاميلشون از انگليس آورده عمه
اش برام مرغ و قورمه سبزي پخته بود (مثه اينكه رسم دارن كه شب عيد شام عروس رو
براش ببرن)و خود همسري يه اتوي مو و يه سشوار. شبشم همسري زنگ زد گفت آتي ديروز گفتي
دلت گرفته امروز حقوق گرفتم آماده باش دارم با خواهرم ميام دنبالت سه تايي بريم
بگرديم.اومدن رفتيم پارك ارم اول سوار يه وسيله شديم كه اسمشو دقيقن يادم نيست كه
من سر گيجه گرفتم دومي مه نورد بود اينو همسري گفت بريم من خيلي ميترسيدم خيلي
خيلي وحشتناك بود هم دور اون محور ميچرخيديم هم 360 درجه دور خودمون من كه سكته
كرده بودم ساكت فقط نگاه ميكردم چه جور
وسايلم از تو كيفم ميره پايين. همسري هم كلي شلوغ ميكرد طفلي خواهرش هم كه پاهاش
رفته بود هوا دقيقن پاهاش رو گردن نفر جلويي بود.... وقتي پياده شديم خيلي خنديديم
خيلي . بعدم رفتيم سفينه سوار شديمو كلي حنجره پاره كرديم ... وحشتناك بود ولي حال
داد... بعدم رفتيم شهرك غرب يه دوري زديم محل كار همسري رو ديديمو برگشتيم خونه همسري
و فرداش منو همسري با موتور و مامانش اينا با ماشين رفتيم ورامين خونه اين
فاميلشون كه ختم داشتند.بعدم منو همسري برگشتيم خونشون و يكم خوابيديم و برمگردوند
خونمون.مامانم اينا نبودن منو گذاشت خونه مامان بزرگم و موقع رفتن بابام سيگار
كشيدنشو ديده بود و كلي ضايع شده بود منتها ديگه از خجالت واينستاده بود... هفته پيش خالم گفت به شوهرش ويلا دادن شمال از طرف بانك (محل كار شوهرش) بيايد
4تايي با همسري بريم ماشينم از ما... هم رفت و آمد هم جا هم خورد و خوراك مجاني
بود همسري درست حسابي جواب نداد يه بار گفت ميريم يه بار گفت نه اين شد كه از
دستمون پريد الانم مامان و بابايي و خاله اينا رفتن مسافرت... همسري خيلي پشيمون
شده بود مامان اينا هم گفتن ما نميريم شما بريد ولي من قبول نكردم ما تو اين چند
ماهه دو بار شمال رفتيم گناه داشتن اونا... حالا من موندم و خواهر برادرمو همسري.
ديشب اومد خونمون من سوپ پخته بودم رفتيم گشتيم (توي كوچه باغايي كه پر از سگه و
تاريك حتي يه تير چراغ برق ندارن منو خواهرم كه داشتيم از ترس ميمرديم) كلي گفتيم و
خنديديم زنگ خونه ملتو زديمو در رفتيم... امروزم شامي كباب پختم چون دير صبحانه
خورديم 5 ناهار خورديم.شام هم هنوز مردامون بيرونن بيان ببينيم تكليفمون چيه. فعلن شب خوش بعد نوشت : سه شنبه رفتم اداره كار واسه تجديد نظر راي دادگاه قبلي نايب رئيسمون اومده بود با هزار زحمت دويست تومن از پولو كم كردن من رضايت دادم امضا كردم چون ديگه حوصله كش مكش رو نداشتم ولي قلبن راضي نيستم ايشالا حرومشون بشه... گفتن راي تا بيست روز ديگه صادر ميشه بايد اونا سه ميليون و دويست بهم بدن و اون نه ماه رو هم بيمم كنن... حالا اگه باز اعتراض نكنن تا آخر ماه پول مياد دستم بعدم ميتونم برم واسه بيمه بيكاريم اقدام كنم. چون رسمي بودم گفتن بايد راي دادگاه معلوم بشه تا بتوني بيمه بيكاري بگيري. امضاء آتي پنج شنبه از دانشگا تشنه و گشنه رسيدم خونه ديدم مامان خانومي رفتن يه عالمه سبزي گرفتن كه واسه من و خودشون خشك كنن..يه دو سه كيلو هم خيار ريز كه برام خيارشور بزارن... تا رسيدم گفت: خانوم زنگ زدم شوهرت گوشيشو جواب نداد. من با قيافه نالان: مامان اٍ ببين چه كارا ميكنيا واسه چي زنگ ميزدي؟ گفت يعني چه خالت فردا افطار دعوت كرده هاااا ... تدارك ديده اگه نياد من خجالت ميكشم... گفتم اون نمياد ديدي كه تلفنشو جواب نداد. شب ساعت 9 اس ام اس داد سلام ببخشيد من بهشت زهرا بودم نشنيدم زنگ زدي.... منم هيچ جوابي ندادم ساعت ده و نيم وقتي گفتم اينجوري اس ام اس داده مامانم پاشد به موبايلش زنگ زدو چاق سلامتي كرد و بهش تاكيد كرد كه برنامه فردا رو يادت نره اونم گفته بود كه مادرم خورده زمين پاش ضرب ديده شايد نتونم بيام (بهانه رو داشته باش) مامانم گفت بهرحال چندساعته... واسه شما تدارك ديدن وگرنه من كه هر روز دارم خواهرمو مي بينم بعدم گفت باشه من زنگ ميزنم جوياي حال مادرت هم ميشم..بعدم يكم قربون صدقه هم رفتن مادر زن دوماد و قطع كردن بعد مامانم ورداشت زنگ زد به مامانشو يكم صحبت كردنو بعد گفت نسرين خانوم گوشي با آتي صحبت كنيد...منم گوشيو گرفتمو يكم حال و احوال و بعدم يكم قربون صدقه مادرشوهر(!) رفتمو بدون اينكه بخوام با همسري صحبت كنم قطع كردم(حقش بود) بالاخره جمعه شد و از همسري خبري نشد... دلم تاپ تاپ ميكرد اما نميخاستم پا پيش بزارم تا يه چيزايي رو بفهمه...قدر يه چيزايي رو بدونه... جمعه بعد از سحر خوابيدم تا ساعت يك (!) كه صداي زنگ در اومد مامان حياط ميشست بابا بيرون بود بقيه هم خواب بودن به صداها اهميت ندادم و همونجوري تو تختم خوابيدم كه يه دفه خواهرم اومد گفت آتي! آتي آتي! آتيييييييييييييييييييييي پاشو شوورت اومده! يه دفه پريدم از جام اما از اونجا كه بچه پر روووو هستم گفتم ولممممممم كن به من چه كه اومده ميخام بخوابم . پتومو تا زير چونم كشيدمو خوابيدم. ... اينبار مامانم اومد پاشو د بهت ميگم پاشو... منم احساس كردم لوس كردن ديگه بسه پاشدم.. (بابام صبح بهش زنگ زده بود كه بياد اما من خواب بودم خبر نداشتم)بچه ها زنگ زدن بابايي اومد يكم با مامان و بابا صحبت كردنو .. بابا بهش گفت ببين پسرم تو جز خانواده ما هستي اگر برات مشكلي پيش اومد بيا به خودم بگو ... اونم گفت كه ما سر شوخياي بيجاي اون با دخترعمه اش دعوا كرديم... بابام گفت ببين من هم به آتي حق ميدم هم نميدم... ولي پسرم خانوما حساسن تو بايد يه مقدار حساسيت زنا رو هم در نظر بگيري..اينايي رو كه من برات ميگم واسه خوشي زندگي خودتونه نه اينكه فك كني من به تو نصيحت ميكنم به دخترم نميكنم.. تو شايد از آتي هم يه قدم به من نزديكتر باشي تو مثه پسر خودمي......(الي آخر) بعد بابايي باز رفت و همسري با بچه ها و مامانم نشستن به حرف زدن نمازمو خوندمو رفتيم ساعت 3 بود تا پنج نشستيم تا اينكه مامانش اينا رفتن سر نذري كه اون خدابيامرز نذر كرده بود و حالا مادرش داشت براش ميپخت... من موندمو همسري...گفت آتي بيا پيشم دراز بكش گفتم نميخام راحتم... گفت بيا لوس نشو ..نرفتم نرفتم.. تا كلي نازمو كشيد! بغلم كرد...آخ كه چقد دلم براي بغلش تنگ شده بود ... آخ كه چقد دوسش دارم... آخ كه دنيام شده... ساعت نزديكاي شيش بود گفت آتي شلوارمو برام بيار بريم...شلوارشو آوردم تنش كردم تا دكمه هاشم بستم.. گفت آتي تو كه اينهمه منو دوس داري چرا اذيتم ميكني؟ گفتم كي گفته من تورو دوس دارم؟ شلوارشو نشون داد و گفت معلومه نداري... با موتور راه افتاديم اومديم افطار خونه خالم با سرعت زياد و لايي كشيدن و تشويقا و هوراهاي منو ذوق كردن همسري از دس فرمون رسيديم اونجا! چه حالي داد! ديشب پيشش بودم...صبح منو بوسيد و رفت سركار... امروز مادرشوهرم چه خوب شده بود با من... گوش شيطون كر... عصر اونا رفتن من موندم خونه تا همسري اومد با آغوش باز در و بروش باز كردمو خسته نباشيد گفتم بهش يكم نشستيمو بهم گفت آتي من از جونمم بيشتر دوست دارم ميدونم كه توام از ته قلبت منو دوس داري محكم بغلش كردمو بوسيدم...بعدم پاشديم رفتيم خونه دايي اش تهرانسر. شبم منو آورد گذاشت خونمون... الانم ساعت دو هست بدون اون خوابم نميبره... من خيلي خيلي دوسش دارم با تموم بديها و خوبياش.... امضا آتي بي تو فرم اهداي عضو پر كردم...................... امضاء آتي سلام واسه چه درسي؟ - مباني كامپيوتر . من مطمئنم بيسسس ميشدم اما بهم داده 17 حالا زياد سخت نگير 17 هم خوبه - نه آخه ميدوني خيلي زور داره همه درساي آدم بيسسس باشه انوقت يكيو بگيره 17 ديگه هرچقدم كم ميشدم 19 رو ميگرفتم يا حداقل 18.75 واسه من 17 خيلي كمه * اين هفته رو تماماً ميرم دانشگا بلكم اين كارورزيم تموم بشه... * من نميدونم چرا بايد با اين همسر من قاطي كرد تا مثه آدميزاد رفتار كنه . امروز افطار خونه خالم كرج دعوت بوديم.اومد دم دانشگا دنبالم وقتي سوار ماشين (ماشين باباش) شدم سلام دادم اونم سلام كرد و صداي ضبط و تا آخر زياد كرد و شروع كرد ويراژ دادن . پشت چراغ قرمز صداي ضبط و كم كردم كه حرف بزنيم بازم صدا رو زياد كرد. تا برسيم من مثه يه مسافر اونم مثه يه راننده آژانس بود فقط آدرس ازم پرسيد منم گفتم تا رسيديم. اونجا همه چي معمولي بود موقع برگشتنم با صداي بلند ضبط بدون كلامي برگشتيم خونه. منو جلوي در پياده كرد و بدون اينكه حتي منو ببوسه رفت!!! شب زنگ زد كه مبادا زنگ بزني ببيني من رسيدم يا نه ها؟ منم گفتم بالاخره ميرسيدي ديگه!!! بعدم نوبت من بود بهش گفتم اگه حوصله نداري اصلن سمت من نيا چون اين رفتارتو به هيچ عنوان تحمل نميكنم ! اگرم طلبكاري بگو طلبتو بديم بري! اگرم مشكل داري با خانوادم ديگه نه تو حق داري سمت خانواده من بياي نه من سمت فك و فاميل شما ميام ! سكوت كرد و ميگفت هيچي ندارم بگم!!! بعدم شروع كردم داد بيداد كردنو جيغ كشيدنو *** متنفرم از كامنتاي تبليغاتي *** امضاء آتي تو نباشي سرد دنيام بزار آدما بدونن عاشقم عاشقي رسوام اگه روزي بدونم كه تو ديگه منو نميخاي اگه دنيا منو بخواد بي تو من دنيا نميخام بي تو من يه بي پناهم تو قشنگترين پناهي دستامو بگير تو دستات لحظه دل بيقراري خواننده ناشناس گريه و زاري كاري از آتي دلگير
بعد اومدم دانشگا اصلا انتظار نداشتم یه ساعت بعد همسری زنگ زد گفت دم دانشگاتم بیا پایین بریم خونمون. فک کنم یه جور امتحان هم بود چون اصلا قرار نبود بیاد اونجا... (کادوشو دادم کلی خوشحالید)رفتیم خونشون ناهار خوردیم خوابیدیم بعد رفتیم بهشت زهرا بعد رفتیم دکتر بعدم اومدیم شام خوردیم.مامانش اینا رفتن خونه مامان بزرگش.منو همسری هم پاشدیم رفتیم بیرون یه مانتو مشکی واسم خرید منم یه کتونی واسه خودم خریدم یه کم هم تخمه خریدیم و اومدیم خونه فیلم نگاه کردیم رفتیم حمام بعدم خوابیدم... همسری به آموکسی کلاو حساسیت داره شبو همش بالا میاورد
صبح که بیدار شدیم فرستادمش رفت بربری خرید صبحونه خوردیمو رفتیم بیرون یه گشت زدیم بعد اومدیم خونه من یه استامبولی بد مزه پختم(!) که خودم نمیتونستم بخورم
شفته شده بود. اما همسری دو بشقاب خورد کلی هم تشکر کرد. بعد بازی فوتبالو دیدیم بعدم اومدیم خونه مامان بزرگش ... شب هم به سختی از هم جدا شدیم.
کلاسای گندم هم دوشنبه جمعه شد. لعنت به این شانس.
اما با من همچنان تو قيافه بود... تا اينكه گفت مامان من برم ماشين بابا رو بدم و بيام اگه ميشه آتي هم باهام بياد...گفتم نه من نميام (رو نيس كه!) مامانم گفت پاشو آتي!
شبش گفت فردا داييم افطار دعوت كرده بيا بريم شب پيشم باش فردا هم بريم افطار...

بعدم گريه.... كه گفت تو محل كارم مشكل دارم تو كه ميدوني ازت توقع دارم تو دركم كني نه نمك به زخمم بپاشي و بعدم نازمو كشيد..... اما اگه فقط يكم شعور داشت همون اول كه رسيد مثه يه راننده نميشست اونجا و برام از كارش گله شكايت ميكرد و آهنگي كه آخرين بار واسه دوست دختر محبوبش گذاشته بود و نميزاشت (ديگه تورو ندارمو تو رو ازم گرفتنو گفتن فراموشت كنم منو دست كم گرفتن...)چه بسا هزار جور قربون صدقه هم ميشنويد عوض اينكه شب مثه... منتمو بكشه!
| Design By : Night Skin |

