تبليغاتX
هي! "تو" فقط خودت باش...

دوست من ! شايد مطالب زير پاسخ سوالهاي مخفي و آشكار تو در كامنت ها باشد.

·         هميشه همسري متوجه رفتاراي خانوادش بوده ولي كمتر به زبون مياره و هميشه از رفتارش و صحبتاش ميفهمم كه چقدر به خانواده من اهميت ميده و فرق خانواده منو خانواده خودشو درك ميكنه.

·         همسري من هميشه به من توجه داره و منو خيلي زياد دوست داره و من اين حقيقتو ميدونم كه شكاكم! ميدونم كه آرمان گرا هستم ! ميدونم چون هميشه مورد توجه خانواده بودم لوس هستم و دلم ميخواد هميشه و هر لحظه نازم كشيده بشه و من هيچ سختي نكشم و هيچ دلي رو بدست نيارم!!!!. تازه علاوه بر اينها يك دنده هم هستم وقتي يه بحثي خيلي بالا گرفته واسه آروم شدن جو هم كه شده كوتاه نميام و تازه ميخام اعلان قدرت هم بكنم و رو خواستم پافشاري بيشتري ميكنم. خيلي بدم نه؟نبايد از حق بگذريم كه من مودي هم هستم... يعني اگر دلم بخواد به كسي محبت ميكنم اگرم نخوام توي سردي رفتارم طرف مقابل رو با اين توجيه كه حوصله ندارم فريزش ميكنم.يعني يه بام و دو هوا... اين مشكلات از منه قبول دارم!

·         و اما همسري! اون هم خيلي بد عصباني ميشه خيلي خيلي بد.... من هيچوقت سعي نميكنم اونو به نقطه جوش نرسونم. زياد به اون نقطه نميرسه ولي وقتي رسيد ميتونه با خشمش يه جنگلو يه باغ رو به آتيش بكشونه و ويران كنه....يكي ديگه از عوامل مشكلات ما خانوادش هستند. متاسفانه اصلاً خانواده عاقلي نداره. هميشه مادرم بهم ميگه دشمن دانا بهتر از دوست نادان هست. اينا هم همينطورند محبتشونو دارن ولي نادون هم هستند. خيلي دلشون ميخواد منو همسري تحت فرمان اونها باشيم كه متاسفانه به دليل مشكلات مالي كه همسري داره بعضي وقتا عقلشو ميده دست اونا ولي در كل آدم وابسته اي نيست.... انقدر دلشون ميخواد از كار منو خانوادم سر در بيارن كه مدام منو دعوت ميكنن تنهايي برم خونشون يعني بدون همسري. همسري هم هيچوقت نميذاره برم ميگه يه بهونه بيار واسشون.... يه بار عمه اش اومد تو اتاق همسري ، من نشسته بودم رو تخت همسري يه دفه بي مقدمه يقه بلوزمو كشيد جلو و تو رو نگاه كرد ببينه چه خبره....يعني تا اين حد گستاخ!!!! از مدل س*و*ت*ي*ن من هم ميخوان سر در بيارن.من خيلي ناراحت شدم به همسري هم گفتم يعني چه اين ديگه چه جور رفتاريه.....البته من هميشه خودمو ازشون دور نگه ميدارم اما هر از چند گاهي تركش هاشون بهم ميخوره.

·         اون روزي هم كه نوشتم ازش بيخبرم... شب قبلش راجع به كيفي كه برام كادو خريده بود صحبت ميكرديم . ميگفت چرا اصلاً استفادش نميكنم گفت دوسش نداري؟منم نه گذاشتم نه ورداشتم گفتم نه! با اينكه همه بهم توصيه كرده بودن آتي جون هيچوقت تو ذوق مردت نزن چون ديگه يا كادو نميخره يا مسئوليت خريد رو به خودت واگذار ميكنه كه اين خيلي خسته و فرسودت ميكنه... منم بهش گفتم دوس دارم اگه واسه من ميري خريد با خودم بري... من از اين مدل كيف خوشم نمياد... اونم كلي ناراحت شد و بعد گفت از اين به بعد واست كادو نميخرم من اگه نگفتم ميخواستم خوشحالت كنم از اين به بعد پولشو ميدم خودت برو هرچي خواستي بخر. واسه همين روزاي بعدش كم محلي ميكرد اما من كلاً يادم رفته بود كه اون شب چي گذشته بين ما... اما اينم يه نمونه از رفتاراي خانوادش.... من اگه خودمو بكشم به مامانم بگم گوشيو بردار به دروغ بگو آتي نيس. اين كار رو نميكنه اما مادر و خواهر اون نذاشتن توي اون دو روز من درست و حسابي صداشو بشنوم.... درسته كه مقصر همسري هست كه اجازه مداخله به زندگيمونو به خانوادش ميده اما به قول مامانم كه به من ميگه شما داريد بچه بازي در مياريد و لجبازي ميكنيد من چرا عقلمو بدم دست شما؟ واقعاً چرا مادر و خواهرش اينكارو كردن؟

·         تو اون روزا منم بي اهميت بودم و زنگ نزدم و مثل خودش رفتار كردم تا پنج شنبه كه زنگ زد مياد خونمون بازم وقتي اومد نه خوشحال بودم نه ناراحت... آروم بودم باهاش حرف ميزدم گاهي هم لبخند ميزدم اونكه انتظار داشت با رفتارش منو عصبي كرده باشه ... از من عكس العملي نديد كم كم آروم شد بازم شد همون همسري!!!! توي اتاق وقتي گفت بيا بشين كنارم همش قايمكي منو ميبوسيد... وقتي از حليم برميگشتيم توي ماشين دستمو آورد بالا و بوسيد... شب خونه تنها بوديم بارون ميومد دستشو گرفتم و بردمش زير بارون ؛ بارون شديد بود گفت داري چيكار ميكني؟ گفتم بيا اينجا.. تابحال زير بارون همديگه رو نبوسيديم.... زير اون بارون انقدر بوسم كرد كه خيس خيس شديم.... منو برد تو اتاقو نشوندم پيش بخاري كه خشك شم.... منم بدقلقي نكردم و حرفاشو گوش كردم بعد از اون گفت دوباره ميخام دستپخت خانوممو بخورم. براش الويه آوردم  خورديمو بعد در ورودي رو قفل كرديمو رفتيم خوابيديم صبح كه پاشدم ديدم منو محكم بغلش گرفته گفتم در نره آقا؟ خنديد و گفت صبح بخير خانومي... بلند شدم كه برم سمت آشپزخونه گفت وايستا! بلندم كرد گذاشت روي صندلي جلوي ميز توالت ؛ خودشم پشتشو كرد بهم و گفت بپرم كولم... گفتم آخه؟ گفت بپر ديگه.. منم كلي خنديدم و سوار كولش شدم از اتاق خوابو تا آشپزخونه رو همسر سواري نمودم.... من رفتم آشپزخونه تا حليمو گرم كنم و چايي بزارم اونم رفت ماشين رو از حياط در بياره و تميزش كنه..... من خونه رو مرتب كردم داشتم سفره رو باز ميكردم كه ديدم صدا ميكنه خانومي! سرمو بالا كردم ديدم ووواووو رفته بربري داغ خريده آورده...(تو خونه همسري هيچوقت نون نميخره..يه بارم واسه من صبح پاشد رفت نون خريد من اينو پيش مادرشوهرم تعريف كردم به همسري گفت آره؟ واسه ما از اين كارا نميكني؟ يادت باشه اول من هستما... منظورش اين بود كه اول بايد شوهر من باشي بعد اگه اجازه دادم به آتي هم يه گوشه چشمي بندازي... حالا جلوي مامانم اينا مادربزرگش اينا خلاصه يه ده نفري بودن... كلاً هر وقت ما خوب بوديم و اينا هم بودن بين ما يه چيزي شده) بگذريم از بابت نون تازه كلي خوشحال شدم و تشكر كردم. بعد از صبحانه از بابت ديشب تا صبح تشكر كرد و گفت آتي در كنار تو آرومم...

·         امروز هم خيلي اصرار كرد كه برم پيشش اما دلم نميخواست . چون هروقت ميرم اونجا... اصلاً رو راست باشم اونجا خوب نيستم رو مود نيستم نميتونم محبت كنم خوشم نمياد نميدونم چه جوريم اما اگه به من باشه دوس ندارم سالي يه بار هم برم خونشون.

·         تازگيا شبا خوابم نمياد .دم صبح خوابم ميبره تا ظهر ... ميخام اين روند رو از بين ببرم واسه همين امشب نميخوابم تا فردا ساعت ده شب خواب باشم....

·         شهريه دانشگاهمون اين ترم سر به فلك كشيده....

·         يه تاپ طوسي با يه شورت طوسي خريدم عكس يه گربه مشكي ملوس داره با يه پاپيون مشكي رو سينه تاپه و يه پاپيون هم گوشه شورته... خيلي نازه..تازه فردا هم بايد برم لباس باشگاه بخرم... بايد برم سود سه*ام عد*الت*مو هم بگيرم هرچند كه چهل تومنه ولي بازم غنيمته پول لباس باشگاهم كه در مياد...يه سري هم بايد برم دانشگاه ببينم چه خبره اين ترم وام داريم يانه...

·         شايد تعطيلات آخر هفته رو با فاميلاي همسري بريم قم .... هرچند كه دوست داشتم يه آب و هوايي عوض كنم اما اصلاً دوست نداشتم دسته جمعي باشه....يادم باشه خاطرات سفر قم و كاشاني رو كه دوتايي با همسري رفتيم رو بنويسم... دلم ميخاد يه بار ديگه باهم باشيم دوتايي... وقتي ما دوتايي باهميم و كسي نيس باهم اصلاً مشكل نداريم امان از روزي كه خاله خان باجيها ميان وسط....

 

نوشته شده توسط آتي در ساعت 22:21 | لینک  | 

بالاخره زحمات چند وقته و استرس هام به نتیجه رسید . در طول ترم اصلاْ درس نخوندم و تا شب امتحان دانشم همونی بود که تو کلاسا یاد گرفته بودم. تازه شب امتحان درس خوندناي من شروع شد. بخاطر همين تنبلي استرس زيادي بهم وارد ميشد. يادمه يكي از دوستام توي وسط امتحانا ميگفت آتي تموم آرزوم توي اين دنيا اينه كه اين دو سه روز تموم بشه... چون ترماي آخر هست پروژه هاي زيادي داشتيم... واسه همين وقتمون هم كم بود و البته برنامه ريزي هم نداشتيم. چون در طول ترم خوندن خيلي كمك كننده است.اما خدا رو شكر بالاخره گذشت.

 هرچند از نمره زبان تخصصیم که ۱۵ شده راضی نیستم اما واسه محیط های چند رسانه ای که خیلی درس سختی بود و نمره ۱۶.۵ گرفتم.البته ميدونم نمره شايد يه نيم نمره يا هفتاد و پنج صدم بالاتر بايد ميشد... اما ترسيدم اعتراض كنم و استاد لج كنه اما در كل راضیم و از نمره مبانی فناوری اطلاعات هم که امروز تو سایت دانشگاه دیدم ديگههه خستگیم کاملاْ در اومد .... ۲۰ شدم. هرچند كه بچه ها احتمالاً بخاطر توجه ويژه استاد به من توي كلاس حتماً حرفايي خواهند زد اما برام مهم نيس من واقعاً واسه نمره بيست زحمت كشيدم و پيش خودم و خداي خودم ميدونم حقم بيست بود.....مهندسی اینترنت رو هم که میدونم نمرم خوبه هرچند که اعلام نشده ولی از بابتش هیچ نگرانی ندارم....

حالا ديگه برم يه دوش بگيرم تازه از باشگاه اومدم ... ورزش هم امروز عالي بود.... هوا هم عالي بود... بارون قشنگيه.. اصلاً امروز همه چيز عاليه.... از حموم كه در اومدم  ميخام سالاد الويه باشكل جوجه تيغي درست كنم شايد همسري هم امشب مهمون دست پختم باشه

-------------------------------------------

* بعد نوشت: دیشب همسری اومد و کلی از جوجه تیغیم خوشش اومد و تعریف کرد...............بعد از شام با مامان اینا رفتیم کرج خونه عموم... حلیم داشتن تقریباْ همه فامیل خونشون جمع بودن.... کلی حلیم هم زدیم و دعا کردیم و گفتیم و خندیدیم..... عموم یه خونه سه طبقه خیلی بزرگ داره که همه اش هم دست خودشه.... تقریباْ همه میخواستن شب اونجا بمونن............. البته اینجور نذریا یه بهانه ایه واسه اینکه زنا و مردا و جوونای فامیل دور هم جمع بشن و شبو نخوابن و بگن و بخندن.... منو همسری نموندیم و برگشتیم خونه... هرچند اگر هم میموندیم یه اتاق به ما دوتا میرسید اما ترجیح دادیم بیایم خونه و باهم تنها باشیم

امضا

آتي خوشحال

نوشته شده توسط آتي در ساعت 17:16 | لینک  | 

where is my love 

where is my hope

where is my reason

???

نمیدونم تقصیر کیه .... شایدم این هورمونای ماهانه زنانه ...... بیتابم...امشب با همسرم حرف نزدم...خوابم نمیبره.... زنگ زدم خواب بود.....................یکشنبه بدتر از امروز بودم................. به رسم همیشه ساعت ۵ زنگ زدم حرف بزنیم....مادرش گوشیو برداشت همیشه از اینکه کس دیگه ای گوشیشو جواب بده عصبی میشم....گفت خوابه...ناراحت بودم...منتظر تماس من نشد؟ گفتم حتماْ خیلی خسته بوده زود خوابش برده با یه پوز خندی گفت آرررررههه..............................حرفش صداش لحنش عصبی ترم میکرد..... تا هشت زنگ نزد.... همش تو ذهنم میگذشت که اون نخوابیده اون الآن یه جای دیگست... یه کاری داره میکنه که به من نمیگه....روز قبلش به شوخی بهش گفتم کجا بودی؟زنگ زدم گفتن بیرونی....گفت جایی نبودم پیش احمد بودم!!!!! کلافه تر شدم چرا مگه نگفتم خوشم نمیاد ازش؟؟؟؟؟ دیشب اومد پیشم ....من تموم امتحانا رو به این امید سر کردم که بعدش با اون میرم بیرون و حسابی خستگی از تنم در میره.......................... اما اون.... اما اون برعکس موقع امتحانا که همش حس مهمونی و گردش داشت و من ازش عاجزانه خواهش میکردم فقط دو هفته صبر کنه.....حالا دیگه حس بیرون رفتن رو نداره...میگه اون موقع بیکار بودم اما حالا خسته ام درکم کن............................. اما من میخام بدونم پنج شنبه ها هم خسته است؟ آره آره خسته است.....جمعه ها... جمعه ها چی؟ جمعه ها هم خسته است؟ هر روز ساعت ۴ خونه است ...دیشب گفتم ببرم بیرون از ساعت هشت شروع کرد به خمیازه کشیدن دست آخرم منو برد پارک سرکوچمون که من ازش متنفرم.....بهش گفتم من از این اینجا بدم میاد اگه حال گشتن نداری بریم خونه بهتره......برگشتیم........ الان... الان ساعت ۱۰.۳۰ هست خواهرش گوشیشو جواب میده من عصبیم میگه خوابه.......................... تو دلم میگم بسه دروغ بسه دروغ بسه دروغ............. امروز عصر زنگ زدم بازم خواهرش جواب داد گفت رفته پشت بوم آنتن درست کنه.....روی بوم آپارتمان واسه تنظیم آنتن بدون گوشی میرن؟ آره؟ بعدم تنظیم آنتن از ساعت ۴ تا ۶.۱۵ دقیقه طول میکشه واقعاْ؟ بوی دروغ رو حس میکنم..... بوی دروغ رو حس میکنم....... یعنی چیکار میکنه؟ یعنی کجاس؟ یعنی با کیه؟ عصبی بودم از ساعت ۶ تا هشت و نیم مثل زنای بدکاره تو خیابونا پرسه میزدم.....اما آروم نشدم.... من دیوونه ام ؟ مقصر کیه؟ بخاطر این ماهانگیه؟

نوشته شده توسط آتي در ساعت 23:2 | لینک  | 

امروز با خواهرم رفتیم ونک واسه خرید (یاد آهنگ جوگیر تی ام افتادم) میخاستیم از اونجا برگردیم فاطمی هم یه دید بزنیم که موقع برگشت منصرف شدیم چون تموم پولا ته کشید....

من یه کیف و یه کفش به رنگ زیبای عسلی خریدم....خیلی ناناس بودن جفتشون.... کیف رو از مغازه بچه های شاد خریدم که کیفای خوشگلی داشت همه مدلش ۲۵ تومن بود .... یه کفش هم از مرکز خرید ونک خریدم ۳۵ تومن اونم نانازیه.....البته کفشم حراج نبود چون مدلش از اون مدلاییه که همه فصل سال فروش داره....بعدم از اون پاساژ پائینیه هم یه شلوار جین خریدم که واقعاْ سری شلوارام تکمیل شد.... شلوار آبی کاربنی داشتم سورمه ای داشتم ذغالی داشتم مشکی داشتم آبی روشن داشتم اینم که خریدم مابین سورمه ای و آبی روشنه خیلی نازه اونم ۲۱ تومن خریدم...یک تومنو تخفیف نداد گفت چون کوتاهی داری تخفیف نمیدم اگه میخای خودت ببر کوتاه کن.منم دیدم کجا ببرم گفتم عیب نداره همون۲۱. یه عطر خیلی خوشبو هم خریدم ۱۰ تومن ....البته هفته پیش یه ادکلن خریدم خیلی خوشبو بود به بوش واقعاْ قیمتش تعجب برانگیز بود..اونو ۱۲ تومن خریدم(rain drop)....دیروز که پیش همسری رفته بودم همش دورم میچرخید و مثه بچه گربه هی بوم میکرد و میگفت وای آتی جونم چه بوی خوبی میدی....منم از این میخام اسم ادکلنت چیه؟ منم بدجنس شدم و بهش نگفتم....البته يه عطر جنيفرو رژگونه هم همونروز خريدم اما به همسري نگفتم....امروز خواهرم يه كفش فقط خريد جنساي ديگشم خيلي چشمم رو چيزي نگرفت ولي بافتاي خوشگل و قيمت مناسب خيلي بود كه زياد نيازم نبود حتي براي سال بعد....كلاً روز خوبي بود چون من كيف و كفش عسلي خيلي دلم ميخواست داشته باشم...تازشم جلوي شكممونو هم نگرفتيم و تو اين وضعيت اضافه وزن ذرت مكزيكي هم خورديم

* از وسايلم عكس گرفتم اما كابل گوشيمو پيدا نميكنم بريزم تو كامپيوتر... اي خدا كاش كامپيوترم بلوتوث داشت.

امضا

آتي خانوم

نوشته شده توسط آتي در ساعت 23:2 | لینک  | 

امروز وقتي از خونه مادربزرگم بر ميگشتيم يه دفه چشمم خورد به يه كيسه زباله سياه ...خواهرم گفت واي چه گربه ايه...دوباره نگاه كردم ديدم كيسه كجا بود يه گربه سياه بود با دو تا چشم روشن.....بهش گفتم من فك كردم كيسه زباله است اونم گفت منم اولش همين فكرو كردم (يعني در حد كيسه زباله سياه بود) .... .... يه كمي كه ازش رد شديم يهو احساس كردم يه چيزي لاي پامه.... وقتي نگاه كردم ديدم همون گربه است...

حالا تصور كنيد! توي محل داريد با مادر و خواهرتون خيلي با شخصيت راه ميريد.... يه دفه يه گربه سر و كله اش پياده ميشه...شما جيغ كشان ميپريد وسط خيابون و به سمت شرق ميدويد...خواهر بيست و چهار ساله تون وسط خيابون تون جيغ ميكشه به سمت مغرب ميدوئه.... مادرتون هم مات و مبهوت به شما دو تا خل و چل نگاه ميكنه .... مردم هم بدون اينكه متوجه گربه باشند شما رو نگاه ميكننن....بعدشم لابد ميگن خوش بحالت حاجي با اين دختر بزرگ كردنت..... صحنه اي بود بسي زيبا.....

وقتي از مهلكه جان سالم بدر برديم و رسيديم به كوچه يه نفس راحتي كشيديم كه وقتي سرمو برگردوندم ديدم ننخخييرررر گربهه بيخيال نميشه ... جيغ زدم داره مياد.... خواهرم تا خود اتاق خواب دوئيد....

اصلاْ نگران نباشید ما خوبیم شکر خدا

 

نوشته شده توسط آتي در ساعت 20:56 | لینک  | 

 

ساعت 12 همسري زنگ ميزنه بعد از احوالپرسي:
- چرا ديشب جواب اس ام اسامو ندادي؟
چون گفتي برو بابا.
- دوستم داري؟
آره دوستت دارم انقدر اذيتم نكن.
- من؟ اذيتت نميكنم كه. ميخوام بدونم تا آخرش تو مال مني؟ منو تنها نميذاري؟
من تا آخر آخر آخر با توام. وهيچوقت تنهات نميذارم.
- يعني قول ميدي تا آخر عمر با من بموني؟
قول ميدم. تا آخر عمر و بعد از اون فقط با تو بمونم.
- يه قول ديگه هم ميدي؟ به هيچ كس دست ندي با هيچ مردي نشيني شوخي نكني. فقط مال من باشي.(منظورش پسرخاله هام هستن)
يه مكث. قول ميدم فقط مال تو باشم. به كسي هم دست نميدم قول ميدم.
يه آه بلند ميكشه و ميگه خيالم راحت شد.مرسي دوستت دارم..... خوب كاري با من نداري؟ ميگم همين؟ زنگ زدي اينا رو بگي؟ ميگه آره خيلي اعصابم خورد بود اصلن نميتونستم كار كنم.... نه اينكه بهت شك داشته باشما... اما دلم ميلرزيد همش.... الان ديگه خيالم راحته....خوب من برم؟ ميگم باشه مواظب خودت باش.
يه بغض ته گلومه.... تا قطع ميكنم اشكام مياد پائين.....
بخدا برام خيلي مهمه. بخدا برام خيلي ارزش داره. بخدا هرچند كه گاهي ديوونست اما من واقعاً با تموم وجودم با تك تك سلول هام دوسش دارم واقعاً.
امضاء
آتی

 

نوشته شده توسط آتي در ساعت 16:1 | لینک  | 

* خيلي مسخره اس وقتي تمام روز به فكر همسرتي. حلقه اش تو دستته .قبل از خوابيدن مثه مسواك قبل از خواب يه وظيفه اس كه باهاش حرف بزني وگرنه اون شب صبح نميشه اگرم بشه به بدترين وجه صبح ميشه.اونوقت تو خواب كسيو ميبيني كه يه وقتي عاشقش بودي ميبيني كه دستتو گرفته ميبوستت تورو به خانوادش نشون ميده و بهت قول ازدواج ميده.......

* خيلي مسخره اس وقتي زنگ ميزني به هزار اميد كه يكم از حرفاي خاله زنكي دور بشيو به همسرت برسي حتي شده با دو تا كلمه محبت آميز از راه دور.... اونوقت اون وسط حرفاش مثه يه جوك از دوست دختراي سابقش تعريف ميكنه و انتظار داره تو بخندي... و از بغل كردنا بيرون رفتنا ميگه و همينطور ادامه ميده و ادامه ميده كه تو ياد حرفاي قبليش ميفتي و يادش مياري كه دفه پيش قصه رو يه جور ديگه تعريف كرده...بعد همينطوري حرف تو حرف مياره تا ميرسه به دوس پسر سابقت كه حدود هشت ماه پيش خودش يه چيزايي دستگيرش شده بوده و توام براش تعريف كردي كه قضيه چه مدلي بوده.... تازه توي اونزمون هيچوقت بحث عشق افلاطوني نبوده...بعد با يه صداي گرفته و خف ازت ميپرسه:

- آتي هيچوقت دستشم گرفتي؟

ميگي آره

- بوسه يا بغل چي؟

ميگي نهههههههه

-          دوسشم داشتي؟

بسه بس كن ديگهه نميخام بشنوم.

-          من از اول بهت گفتم كه دوس دختر داشتم؟

نه هيچوقت نگفتي حتي گفتي دستم به هيچ دختري نخورده. بعداً هم كه معلوم شد گفتي اگه از اول راستشو ميگفتم بهم جواب بله نميدادي.

-          ولي گفتما....الانم ميگم من نه اونا رو دوس داشتم نه دستم بهشون خورده.

چيه فك ميكني سرت كلاه رفته؟

-          نهههههه

-          تو منو بيشتر دوس داري يا اون حرمزاده رو؟ گريه نكن جوابمو بده.منو دوس داري؟ چقدر دوسم داري؟

من تو رو از جونم هم بيشتر دوس دارم. اگه يه روز حتي صداتو نشنوم ديوونه ميشم.

-          خوب حالا الان منو.......

اينجاس كه صداي مادرت مياد .آتي! آتي! بسه ديگه سه ساعته داريد حرف ميزنيد قطع كن ديگه....

اون ميپرسه كيه؟ ميگي مادرمه . ميپرسه چي ميگه؟ ميگي: ميگه قطع كن. ميگه باشه خدافظ. ميگي بگو .ميگه نهههه خدافظ. ميگي اگه حرفتو نگي قهر ميكنما. ميگه قهر كن به من چه. ميگه خدافظ ميگي خدافظ

* مسخره است وقتي بعدش اس ام اس ميدي: ممنون كه برات هيچ ارزشي ندارم . اونم جواب ميده برو بابا. تو ميگي باشه ميرم اما يادت باشه تو خواستيا. بعد از چند دقيقه يه اس ام اس ميده كه توش نوشته: اي خداااااااااااااااا.....

*خيلي مسخره اس اما حنجره ام داره آتيش ميگيره داره جر ميخوره انگار ساعتها جيغ كشيدم.....

* مسخره ترين اس ام اس دنيا. اينم آخرين اس ام اس از طرف اون كه همين الان رسيد : غروب عاشقان رنگش طلائيست.اگرچه آخرش مرگ و جدائيست. و مطمئناً جوابش رو ديافت نميكنه.

*مسخره اس خصوصاً تو اين شرايط اما من خيلي چيزا رو اينجا مينويسم تا يادم نره. امروز اولين روز باشگاهم بود.قبلش رفتم عيادت دختر خالم حالش خوب بود خونه بود فردا ميرفت واسه كشيدن بخيه. باشگاه هم عالي بود بعد از اون اومدم يه رژ خريدم و آجيل. واسه دختر خالم 40 تا آجيل مشگل گشا نذر كرده بودم.

 

نوشته شده توسط آتي در ساعت 23:14 | لینک  | 

من عاشق پیاده روی - خرید - کتاب - اینترنت - فیلم و گاهی آشپزی هستم....

توی این دو روزه به هیچکدومشون نرسیدم....البته چهارشنبه بعد از دانشگا با زری قدم زدیم سر راهمون هم به باشگاه سر زدیم از اونورم رفتیم انگشترمو دادیم سفیدش کردن خیلی خوشگل شده درست مثل روز اول برق میزنه ولی هنوزم برای انگشتم یه کم گشاده...شبشم کلی تو نت گشت زدم...

پنج شنبه هم زری دعوتم کرد ناهار ولی بهونه آوردم و گفتم اون بیاد...اونم اومد قبل از اینکه بیاد فیلم ۲۱گرم رو که خیلی وقت بود دستم بود رو دیدم ....بعدم زری اومد و ناهار باهم بودیم تا عصری.. عصر هم که میخاست بره منم باهاش رفتم که برم آرایشگاه یه صفایی به  سیما بدم

همسری زنگ زد آتی میخام بیام دنبالت بریم خونه ما گفتم چه خوب شد زنگ زدی عمه جون دعوت کرده ما میخایم بریم اونجا تو هم بیا گفت میام به شرطی باهم برگردیم شب خونمون. گفتم باشه .... خلاصه از آرایشگاه که برگشتم یه دوش سریع گرفتمو داشتم موهامو سشوار میکردم که همسری اومد بعدم یه  آرایش ناز  کردم و رفتیم شام و بعد از شام هم منو همسری اومدیم ماشینو از خونه ما برداشتیم و برگشیم خونه مادر شوهرم.

 اونا هم مهمون داشتن عمه همسری و پسرعمه اش اونجا بودن شبو. خونه اونا دوتا کوچه اونور تر از خونه ماست....دیشب و امروز ناهار اونجا بودم قبل از ناهار همسری و باباشو پسرعمه اش رفتن استخر . عصر قرار بود همسری منو عمه اش اینا رو هم برگردونه اما شوهر عمه اش زنگ زد که همگی برگردید شام خونه ما .... این شد که مادرشوهرم اینا با عمه همسری با ماشین برگشتن منو همسری هم با تاکسی.وقتی رسیدیم شوهر عمه اش یه کفش واسه خانومش خریده بود مجلسی و قشنگ بود آورد نشون داد همه خوششون اومد.گفت از دوستم خریدم قیمتش بد نیس . مادرشوهرمو خواهرشوهرم هم رفتن خریدن.همسری هم به من گفت بریم واست بخرم...من گفتم نمیخام عوضش برام عید کیف و کفش ست بخر. گفتم اونم میخرم حالا بیا بریم اینو واست بخرم. احساس کردم تو اون جمع نمیخواد جلوی من کم بیاره هرچند که نمیخواستم اما رفتم و یکیو واسم پسندید که اول اسم خودم روش بود منم خوشم اومد با نمک بود همونو ورداشتم. شام هم کنار هم خونه عمه همسری بودیم (عمه و مادربزرگش باهم یه جا زندگي میکنن)

 شبم که آورد منو جلوی در رسوند گفت آتی جون خودتو آماده کن اسفند ماه بدو بدو داریم گفتم؟؟؟؟؟؟ گفت آره دیگه همسرم واسه مراسم عروسیمون باید بدوییم حسابی....واسه لباس عروس و آینه و شمعدونو واسه شب حجله و من خندیدم.... بعدم ماچم کرد و گفت آتی من تا آخر عمرم نوکرتم اگه بد اخلاقیم بکنی از دوست داشتنم کم نمیشه تازه بیشترم میشه.....

*راستی اولش از اون شیش موردي كه گفتم هیچی عایدم نشد. حالا که نوشته هامو چک میکنم میبینم پیاده روی که داشتم خرید هم داشتم فیلمم که دیدم ..... نت هم که رفتم .... ای دل غافل.... اینا همش ناشکریه ها..... غلط کردم خدایا شکرت

*تصمیم ام رو گرفتم به همسری هم گفتم از این به بعد روزای فرد ساعت ۲ تا سه میرم آیروبیک..... البته من ۸ سال بود كه باشگاه میرفتم ولی حدود هفت هشت ماهه ولش کرده بودم اما باز باید برم استخونام به ورزش عادت داره. معتادش شدم از وقتي نمیرم استخونام درد میکنه.

---------------------

بعداْ نوشت: دیشب که با همسری صحبتای قبل خوابو میکردیم(ما هرشب قبل از خواب یکساعت باهم تلفنی صحبت میکنیم) گفت آتی تو لیاقتت بالاترین چیزاس دلم میخاد وضعم که خوب شد برات یه خدمتکار بگیرم و بهش بگم روزی یه بار بدن خانوم رو تو شیر بشور . آتي جون ميدونم اخلاقم يه كم تنده ! نه يكم نه! خيلي تنده ! ولي آتي به خدا به جون مادرم به هركي كه باورش داري تو تموم دنياي مني.... نميتونم تصور كنم حتي يه لحظه تو توي زندگي من نباشي.... از همه كس بالاتر توي اين دنيا واسه من توئي حتي از خود خدا هم بيشتر دوست دارم ...اگه نماز ميخونم واسه اينه كه تو رو دارم و شكر نعمت ميكنم...وگرنه خداي من  و قبله من تويي 

گفتم میدونی من خاطره های بد روزای اول رو فراموش کرده بودم هرچند كه ميگفتم من حاضر شدم زن اين آدم بشم اما اگه دوست دخترش بودم بيشتر ازش محبت ميديدم.

گفت آتي قبول دارم من به تو بد كردم اما قسم ميخورم از همون روز اول دوستت داشتم اما واسم سخت بود از آزاديهاي دوران مجرديم از گشتنام هر هفته لباس و كفش خريدنام بگذرم....من به هيچ دوستي محبت نكردم فك نكن اگر دوست دخترم بودي محبت ميديدي.... اما من با اون آدمي كه برج يك ديدي زمون تا آسمون فرق دارم من الان خيلي پخته ترم(اينو خودمم قبول دارم از روزاي اول ۱۸۰درجه بهتر شده)...بخدا قدرتو ميدونم

گفتم من از شب تاسوعا به اينور نميتونم خاطرات بد رو از ذهنم پاك كنم واسه همينه خيلي وقتا محبتت رو پس ميزنم .دست خودم نيس از ذهنم پاك نميشه.

گفت ميدونم خودمم يادم نميره هنوزم ازت شرمنده ام قول جبران بهت ميدم.تو به من فرصت بده.

گفتم خيلي دلم ميخاد يه مدت از همه چي دور باشم.(منظورم خودشو خانوادش بود)

گفت به خدا ميبرمت... ميبرمت يه جاي خوب... بزار يه كم اوضاعمون سر و سامان پيدا كنه . مي برمت يه جايي كه حال و هوات عوض بشه.

ديگه در اين مورد حرف نزدم.اما واقعيت قضيه اينه كه من واقعاً دوسش دارم واقعاً.....موارد بالا شد ۷ تا... من به غير از كتاب و خريد و نت و پياده روي و آشپزي و فيلم بالاتر از همه اينها عاشق همسرم  هستم.

نوشته شده توسط آتي در ساعت 22:40 | لینک  | 

امتحانامممممممم تموم شد!!!!!! هووووووووررررااااااا خيلي خوشحالم

امروز آخرين امتحانم (مالتي مديا) رو به كمك ام پي تري عزيز دادم..... و شكر خدا موفقيت آميز بود...

خيلي شادمان با زري و سحر رفتيم باشگاهمون از هفته ديگه ميرم باشگاه.... يكم هم با هم ول چرخيديم... آقاي همسر هم ناراحت بود و الانم ازش خبري نيس.....حالا اون زياد مهم نيس ههه شوخي كردم ... مهم اينه كه امتحانام تموم شده و ميخام زندگي كنم زندگي

راستي حال دختر خالم هم خوب شد بعد از يك ماه درگيري و بيمارستان و اتاق سي سي يو و تزريق خون و كلي نذر و نياز كردن و تا دم مرگ رفتن دخترخالم معلوم شد روده كوچيكش خونريزي داره كه دو سه روز پيش عملش كردن الان وضعش بهتره اما هنوز هموگلوبين خونش پايينه فك كنم واسه اونهمه خونريزييه كه داشت.

حوب من فعلا ميرم تا زندگي كنمممم

امضاء

آتي

نوشته شده توسط آتي در ساعت 21:27 | لینک  | 

شنبه مادر شوهر جان از مشهد تشریف آوردن.... من هم گفتم برم براشون یه شامی درست کنم خسته کوفته میان بی شام نباشن هرچند خودمم دل درد کمر درد داشتم اما گفتم عیب نداره گناه دارن ............ این شد که زنگ زدم به همسری که از شرکت بیاد دنبالم تا بریم خونشون .....اومد ناهار خونمونو بعدم باهام رفتیم شرکت کارتشو گرفتو بعد کلی خرید کردیم واسه شام..... گفتم براشون شیرینی بخر خرید ...خودمم مرغ و فلفل دلمه برداشتم رفتیم خونه شامو پختم و همسری رو فرستادم نوشابه خرید سالاد درست کردم خونه رو مرتب کردیم تا رسیدن....براشون اسفند دود کردم و ازشون پذیرایی کردم....کلی خوشحالیدن....شب هم با همسری برگشتیم خونمون.... مادر شوهر جان لطف نموده چشم بازار مشهد را کور نموده برای من یه بلوز (زرد) و یه جوراب آوردن.... میدونی میگم خوبه حالا هیچوقت همچین لباسایی تن من ندیده واسه من اینا رو میپسنده اگه هیچی نمیاورد سنگین تر بود.... اونهمه هم قاقالی لی آورده بود نکرد یه بسته شکلات بده بگه آتی اینم ببر واسه مامانت اینا هرچند منم دیگه از این لطفا براشون نمیکنم دیگه پشت گوششونو دیدن محبت منم میبینن یه گوشه هایی هم به همسری اومدم که ببینه.حالا بیچاره مامان من که میگفت آتی براشون یه جعبه شیرینی هم بخر منم خوب کردم نخریدم به پسرشون گفتم بخره! حالا که اینطور شد اونم از این به بعد نمیگم! مادر همسری ازش پرسید تو خریدی شیرینی رو یا آتی؟ همسری هم گفت آتی گفت من خریدم وقتی داشتیم میومدیم گفت منظورم این بود که اگه آتی نمیگفت من واستون نمیخریدم.............واسه همسری هم یه کاپشن و یه پلی استیشن برای خودشون هم کلی خرید کردن.... همسری که گفت آتی بیا ولشون کن زیر غذا رو خاموش کن غذا نده بهشون کادوی خوب نیاوردن... من گفتم نه بابا این حرفا چیه من انتظار ندارم.دستشون درد نکنه..... اصلاْ خوب کاری کردم اونجا بودن بهشون زنگ نزدم تا شب آخر اونم همسری گفت بزن منم بهش گفتم مگه مامانت اینا رفتنی گفتن آتی جان خدافظ چیزی لازم نداری؟... اما باز گفتم بزرگترن عیب نداره.زنگ زدم بهشون.....بگذریم.....

از یکشنبه آقامون رفت سرکار... کلی خوشحالم.... دوشنبه هم تا ۹ سرکار بود.... حقشه ....بمونه یکم اونجا خستگی این مدت بیکاری از تنش در بیاد.... امتحانم تموم بشه کلی برنامه دارم... میرم واسه خودم صفا سیتی-خرید-گشت و گذار-استخر-باشگاه......

امروز امتحان مبانی فناوری اطلاعات داشتم که خیلی امتحان خوبی بود اگه ۲۰ نشم ۱۸ رو میشم آخه یه سوالو نمیدونم نمره بده یا نه....امتحان بعدیم زبان تخصصیه....

امضاء

آتی 

نوشته شده توسط آتي در ساعت 21:17 | لینک  |