هي! "تو" فقط خودت باش...
۱.سلام ۲.مامان بابام از شمال برگشتن خواهر بیشورم یه چیو بهونه کرد و گریه زاری راه انداخت تا اونا از راه رسیدن. مامانم اینا طرف اونو گرفتن منم بعد از اینهمه پخت و پز کششو نداشتم ورداشتم زنگ زدم به همسری گفتم یه خونه بگیر منو از اینجا ببر! بابام قاطی کرد گفت همسری بیاد خونمون . اون اومد و گفت فردا وردار ببرش.اول بریم از شناسنامه بیرونش کنم بعد هرکاری میکنه بکنه... منم داد و قال راه انداختمو با همسری رفتم خونشونو تا صبح گریه کردم ... صبح نذاشتن بیام دانشگا با مامانش رفتم خونه مادربزرگ همسری(با اون قیافه) شب همسری اومد گفت مامانت گفته با بابات بیاید اینجا تکلیف عروسیتونو مشخص کنیم... من گفتم نریم همسری قبول نکرد... شب با باباش سه تایی رفتیم..یه آبروریزی کامل بابا مامانم راه انداختن... منو کامل ضایع کردن آخر سر هم مجبورم کردن مثه بز صورت مامان بابا رو ببوسم و عذر بخوام...بابام میگفت ما نمیتونیم به اون چیزی بگیم تو یه امید داری(منظورش همسری بود) اما اون چی!!!! گفت الهی خیر نبینی...دلم بد شکست. ۳.از فرداش تا پنج شنبه یه سره صبح رفتم دانشگا عصر اومدم خونه بدون کلامی با احدی خوابیدم.(بابام خورده زمین پاش ترک برداشته) ۴.پنج شنبه صبح رفتم واسه همسری یه بلوز خریدم...طوسی و خوشگل بود ۱۸ میگفت به من ۱۲ داد...فروشنده گفت شمارمو میدم زنگ بزن گفتم متاهلم گفت عیب نداره!!!!!!!!!!!!! ۵.امروز هم از صبح دانشگا بودم این کار ورزی لعنتی تموم بشو نیس که نیس.. الانم تو کافی نت هستم... کامپیوتر خونه هم به حمدالله ترکیده...اهان یه چیز دیگه پول نداشتم شهریه بریزم ازم تعهد گرفتن ثبت نامم کردن ارادتمند امضا آتی چهارشنبه و پنج شنبه هفته پيش خونه همسري جونم بودم.جمعه برگشتم. چهارشنبه كه
عصر رفتم پنج شنبه تا ساعت 12 ظهر خواب بوديم حدود ساعت 4 بود رفتيم بهشت زهرا.
اگر تو اونروز دو تا خنگ ديديد كه سوار موتور زير بارون شديد غش كردن از خنده بدانيد
و آگاه باشيد كه اون دوتا منو همسري بوديم. جمعه برگشتم خونه خودمون. شنبه مامان بزرگ و عمه همسري برام كادوي عيدمو آوردن با غذا و ميوه.مامان
همسري هم تو خونشون كادومو داد چون اولين عيد فاميلشون بود نيومدن خونمون. مامانش يه
پيراهن خواهرش لباس زير مامان بزرگش يه بلوز بافتني كه فاميلشون از انگليس آورده عمه
اش برام مرغ و قورمه سبزي پخته بود (مثه اينكه رسم دارن كه شب عيد شام عروس رو
براش ببرن)و خود همسري يه اتوي مو و يه سشوار. شبشم همسري زنگ زد گفت آتي ديروز گفتي
دلت گرفته امروز حقوق گرفتم آماده باش دارم با خواهرم ميام دنبالت سه تايي بريم
بگرديم.اومدن رفتيم پارك ارم اول سوار يه وسيله شديم كه اسمشو دقيقن يادم نيست كه
من سر گيجه گرفتم دومي مه نورد بود اينو همسري گفت بريم من خيلي ميترسيدم خيلي
خيلي وحشتناك بود هم دور اون محور ميچرخيديم هم 360 درجه دور خودمون من كه سكته
كرده بودم ساكت فقط نگاه ميكردم چه جور
وسايلم از تو كيفم ميره پايين. همسري هم كلي شلوغ ميكرد طفلي خواهرش هم كه پاهاش
رفته بود هوا دقيقن پاهاش رو گردن نفر جلويي بود.... وقتي پياده شديم خيلي خنديديم
خيلي . بعدم رفتيم سفينه سوار شديمو كلي حنجره پاره كرديم ... وحشتناك بود ولي حال
داد... بعدم رفتيم شهرك غرب يه دوري زديم محل كار همسري رو ديديمو برگشتيم خونه همسري
و فرداش منو همسري با موتور و مامانش اينا با ماشين رفتيم ورامين خونه اين
فاميلشون كه ختم داشتند.بعدم منو همسري برگشتيم خونشون و يكم خوابيديم و برمگردوند
خونمون.مامانم اينا نبودن منو گذاشت خونه مامان بزرگم و موقع رفتن بابام سيگار
كشيدنشو ديده بود و كلي ضايع شده بود منتها ديگه از خجالت واينستاده بود... هفته پيش خالم گفت به شوهرش ويلا دادن شمال از طرف بانك (محل كار شوهرش) بيايد
4تايي با همسري بريم ماشينم از ما... هم رفت و آمد هم جا هم خورد و خوراك مجاني
بود همسري درست حسابي جواب نداد يه بار گفت ميريم يه بار گفت نه اين شد كه از
دستمون پريد الانم مامان و بابايي و خاله اينا رفتن مسافرت... همسري خيلي پشيمون
شده بود مامان اينا هم گفتن ما نميريم شما بريد ولي من قبول نكردم ما تو اين چند
ماهه دو بار شمال رفتيم گناه داشتن اونا... حالا من موندم و خواهر برادرمو همسري.
ديشب اومد خونمون من سوپ پخته بودم رفتيم گشتيم (توي كوچه باغايي كه پر از سگه و
تاريك حتي يه تير چراغ برق ندارن منو خواهرم كه داشتيم از ترس ميمرديم) كلي گفتيم و
خنديديم زنگ خونه ملتو زديمو در رفتيم... امروزم شامي كباب پختم چون دير صبحانه
خورديم 5 ناهار خورديم.شام هم هنوز مردامون بيرونن بيان ببينيم تكليفمون چيه. فعلن شب خوش بعد نوشت : سه شنبه رفتم اداره كار واسه تجديد نظر راي دادگاه قبلي نايب رئيسمون اومده بود با هزار زحمت دويست تومن از پولو كم كردن من رضايت دادم امضا كردم چون ديگه حوصله كش مكش رو نداشتم ولي قلبن راضي نيستم ايشالا حرومشون بشه... گفتن راي تا بيست روز ديگه صادر ميشه بايد اونا سه ميليون و دويست بهم بدن و اون نه ماه رو هم بيمم كنن... حالا اگه باز اعتراض نكنن تا آخر ماه پول مياد دستم بعدم ميتونم برم واسه بيمه بيكاريم اقدام كنم. چون رسمي بودم گفتن بايد راي دادگاه معلوم بشه تا بتوني بيمه بيكاري بگيري. امضاء آتي پنج شنبه از دانشگا تشنه و گشنه رسيدم خونه ديدم مامان خانومي رفتن يه عالمه سبزي گرفتن كه واسه من و خودشون خشك كنن..يه دو سه كيلو هم خيار ريز كه برام خيارشور بزارن... تا رسيدم گفت: خانوم زنگ زدم شوهرت گوشيشو جواب نداد. من با قيافه نالان: مامان اٍ ببين چه كارا ميكنيا واسه چي زنگ ميزدي؟ گفت يعني چه خالت فردا افطار دعوت كرده هاااا ... تدارك ديده اگه نياد من خجالت ميكشم... گفتم اون نمياد ديدي كه تلفنشو جواب نداد. شب ساعت 9 اس ام اس داد سلام ببخشيد من بهشت زهرا بودم نشنيدم زنگ زدي.... منم هيچ جوابي ندادم ساعت ده و نيم وقتي گفتم اينجوري اس ام اس داده مامانم پاشد به موبايلش زنگ زدو چاق سلامتي كرد و بهش تاكيد كرد كه برنامه فردا رو يادت نره اونم گفته بود كه مادرم خورده زمين پاش ضرب ديده شايد نتونم بيام (بهانه رو داشته باش) مامانم گفت بهرحال چندساعته... واسه شما تدارك ديدن وگرنه من كه هر روز دارم خواهرمو مي بينم بعدم گفت باشه من زنگ ميزنم جوياي حال مادرت هم ميشم..بعدم يكم قربون صدقه هم رفتن مادر زن دوماد و قطع كردن بعد مامانم ورداشت زنگ زد به مامانشو يكم صحبت كردنو بعد گفت نسرين خانوم گوشي با آتي صحبت كنيد...منم گوشيو گرفتمو يكم حال و احوال و بعدم يكم قربون صدقه مادرشوهر(!) رفتمو بدون اينكه بخوام با همسري صحبت كنم قطع كردم(حقش بود) بالاخره جمعه شد و از همسري خبري نشد... دلم تاپ تاپ ميكرد اما نميخاستم پا پيش بزارم تا يه چيزايي رو بفهمه...قدر يه چيزايي رو بدونه... جمعه بعد از سحر خوابيدم تا ساعت يك (!) كه صداي زنگ در اومد مامان حياط ميشست بابا بيرون بود بقيه هم خواب بودن به صداها اهميت ندادم و همونجوري تو تختم خوابيدم كه يه دفه خواهرم اومد گفت آتي! آتي آتي! آتيييييييييييييييييييييي پاشو شوورت اومده! يه دفه پريدم از جام اما از اونجا كه بچه پر روووو هستم گفتم ولممممممم كن به من چه كه اومده ميخام بخوابم . پتومو تا زير چونم كشيدمو خوابيدم. ... اينبار مامانم اومد پاشو د بهت ميگم پاشو... منم احساس كردم لوس كردن ديگه بسه پاشدم.. (بابام صبح بهش زنگ زده بود كه بياد اما من خواب بودم خبر نداشتم)بچه ها زنگ زدن بابايي اومد يكم با مامان و بابا صحبت كردنو .. بابا بهش گفت ببين پسرم تو جز خانواده ما هستي اگر برات مشكلي پيش اومد بيا به خودم بگو ... اونم گفت كه ما سر شوخياي بيجاي اون با دخترعمه اش دعوا كرديم... بابام گفت ببين من هم به آتي حق ميدم هم نميدم... ولي پسرم خانوما حساسن تو بايد يه مقدار حساسيت زنا رو هم در نظر بگيري..اينايي رو كه من برات ميگم واسه خوشي زندگي خودتونه نه اينكه فك كني من به تو نصيحت ميكنم به دخترم نميكنم.. تو شايد از آتي هم يه قدم به من نزديكتر باشي تو مثه پسر خودمي......(الي آخر) بعد بابايي باز رفت و همسري با بچه ها و مامانم نشستن به حرف زدن نمازمو خوندمو رفتيم ساعت 3 بود تا پنج نشستيم تا اينكه مامانش اينا رفتن سر نذري كه اون خدابيامرز نذر كرده بود و حالا مادرش داشت براش ميپخت... من موندمو همسري...گفت آتي بيا پيشم دراز بكش گفتم نميخام راحتم... گفت بيا لوس نشو ..نرفتم نرفتم.. تا كلي نازمو كشيد! بغلم كرد...آخ كه چقد دلم براي بغلش تنگ شده بود ... آخ كه چقد دوسش دارم... آخ كه دنيام شده... ساعت نزديكاي شيش بود گفت آتي شلوارمو برام بيار بريم...شلوارشو آوردم تنش كردم تا دكمه هاشم بستم.. گفت آتي تو كه اينهمه منو دوس داري چرا اذيتم ميكني؟ گفتم كي گفته من تورو دوس دارم؟ شلوارشو نشون داد و گفت معلومه نداري... با موتور راه افتاديم اومديم افطار خونه خالم با سرعت زياد و لايي كشيدن و تشويقا و هوراهاي منو ذوق كردن همسري از دس فرمون رسيديم اونجا! چه حالي داد! ديشب پيشش بودم...صبح منو بوسيد و رفت سركار... امروز مادرشوهرم چه خوب شده بود با من... گوش شيطون كر... عصر اونا رفتن من موندم خونه تا همسري اومد با آغوش باز در و بروش باز كردمو خسته نباشيد گفتم بهش يكم نشستيمو بهم گفت آتي من از جونمم بيشتر دوست دارم ميدونم كه توام از ته قلبت منو دوس داري محكم بغلش كردمو بوسيدم...بعدم پاشديم رفتيم خونه دايي اش تهرانسر. شبم منو آورد گذاشت خونمون... الانم ساعت دو هست بدون اون خوابم نميبره... من خيلي خيلي دوسش دارم با تموم بديها و خوبياش.... امضا آتي بي تو فرم اهداي عضو پر كردم...................... امضاء آتي سلام واسه چه درسي؟ - مباني كامپيوتر . من مطمئنم بيسسس ميشدم اما بهم داده 17 حالا زياد سخت نگير 17 هم خوبه - نه آخه ميدوني خيلي زور داره همه درساي آدم بيسسس باشه انوقت يكيو بگيره 17 ديگه هرچقدم كم ميشدم 19 رو ميگرفتم يا حداقل 18.75 واسه من 17 خيلي كمه * اين هفته رو تماماً ميرم دانشگا بلكم اين كارورزيم تموم بشه... * من نميدونم چرا بايد با اين همسر من قاطي كرد تا مثه آدميزاد رفتار كنه . امروز افطار خونه خالم كرج دعوت بوديم.اومد دم دانشگا دنبالم وقتي سوار ماشين (ماشين باباش) شدم سلام دادم اونم سلام كرد و صداي ضبط و تا آخر زياد كرد و شروع كرد ويراژ دادن . پشت چراغ قرمز صداي ضبط و كم كردم كه حرف بزنيم بازم صدا رو زياد كرد. تا برسيم من مثه يه مسافر اونم مثه يه راننده آژانس بود فقط آدرس ازم پرسيد منم گفتم تا رسيديم. اونجا همه چي معمولي بود موقع برگشتنم با صداي بلند ضبط بدون كلامي برگشتيم خونه. منو جلوي در پياده كرد و بدون اينكه حتي منو ببوسه رفت!!! شب زنگ زد كه مبادا زنگ بزني ببيني من رسيدم يا نه ها؟ منم گفتم بالاخره ميرسيدي ديگه!!! بعدم نوبت من بود بهش گفتم اگه حوصله نداري اصلن سمت من نيا چون اين رفتارتو به هيچ عنوان تحمل نميكنم ! اگرم طلبكاري بگو طلبتو بديم بري! اگرم مشكل داري با خانوادم ديگه نه تو حق داري سمت خانواده من بياي نه من سمت فك و فاميل شما ميام ! سكوت كرد و ميگفت هيچي ندارم بگم!!! بعدم شروع كردم داد بيداد كردنو جيغ كشيدنو *** متنفرم از كامنتاي تبليغاتي *** امضاء آتي تو نباشي سرد دنيام بزار آدما بدونن عاشقم عاشقي رسوام اگه روزي بدونم كه تو ديگه منو نميخاي اگه دنيا منو بخواد بي تو من دنيا نميخام بي تو من يه بي پناهم تو قشنگترين پناهي دستامو بگير تو دستات لحظه دل بيقراري خواننده ناشناس گريه و زاري كاري از آتي دلگير وقتي منو همسري باهم نامزد شديم من واقعاً بهت زده بودم اصلن هيچ درك و شناختي
نسبت به مسائل دور و برم نداشتم.... بزار از اول بگم روز19 فروردين عمه من زنگ زد بهم گفت فلان وسيله رو ميخام
بخرم بيا بريم از آشناي تو بخريم گفتم عمه جان من ديگه سركار نميرم بعد آروم گفت
به مادرت اينا چيزي نگو عصر كجايي؟ گفتم من دانشگا دارم خوب يادمه روز چهارشنبه
بود گفت باشه من زنگ ميزنم كه راحت بتونيم حرف بزنيم اما به كسي چيزي نگو... تا
گوشيو قطع كردم مامان گفت كي بود منم همه چيو راست و پوس كنده گفتم بش! بعد ازظهرش
زنگ زد به من گفت مادر يكي از شاگرداي عمه ات (عمم معلمه) چند مدتيه گير داده من
از خانواده شما خوشم مياد يه دختر براي پسر داداشم معرفي كنيد.ميگه چند ماهي دست
به سرش كرده تا ديده اين ول كن نيست . اومده به اين يكي عمم گفته (چون عمه كوچيكم
كه معلمه با مامانم رابطه خوبي ندارن از مامانم ميترسيده كه حرفي بزنه واسه همين
واگذار كرده به عمه بزرگم) اونم كلي خانومه رو برده آورده و اتمام حجت كرده كه ما
خانوادمون الن و بلن و حساسن و فلان اونم حسابي مطمئنش كرده بوده.. بعد گفت بيا در
مغازه تا شرايطو بهت بگم من گفتم باشه ولي نرفتم پنج شنبه دانشگا بودم زنگ زد گفت
عمه جان نيومدي (راستش من اصلن جدي نگرفتم قضيه رو) گفتم وقت نشد بعد پشت تلفن
شرايطشو گفت و بعدم گفت بگو اصلاً قصد ازدواج داري؟ كسيو زير نظر نداري؟ گفتم نه
.. گفت اينا منتظر جوابن من ميگم شما بيايد مغازه يه نظر هم ديگه رو ببينيد اگه از
هم خوشتون اومد قرار بزاريد خونه... گفتم من جواب ميدم جمعه كه 21 فروردين باشه
صبح زنگ زد گفتم جواب ميدم بعدم همه چيو به بابام تعريف كردم بابام هم زنگ زد به
عمه جان و گفت اگه ميخاي بگو بيان خونه من صلاح نميدونم كه آتي بياد بيرون ببينن
اگه هم قراره نپسندن تو خونه بهتره ... عمه گفت باشه من زنگ ميزنم بيان كي بيان؟
بابا گفت بزاريد واسه هفته بعد آخر هفته ولي من گفتم نه همين امروز بيان (واقعاً
با اون همه تعريف كنجكاو شده بودم ولي اشتياقي در كار نبود ضمن اينكه من 80 درصد
فك ميكردم كه اينم ميره پيش بقيه) عمه هم گفت اصرار دارن زود بيان بابا گفت باشه
بگو امروز عصر بيان اما نگو كه داداشم امروز گفته. بگو من چند روز پيش گفتم برادرم
ديروز گفت باشه فردا بيان! من واقعاً تو فكرم نبود كه جور ميشه چون خيليا خيلي جدي تر و رسمي تر و با
برنامه ريزي بيشتر اومده بودن و جور نشده بود... حمام نرفتم ! به بابام گفتم بگو
گل ور ندارن بيارنا مثه سري قبل همه همسايه ها ببينن مثه يه مهمون ساده بيانو برن
بابا هم به عمه گفته بود اونم به اونا گفته بود كه اونام گفتن ما رومون نميشه دست
خالي بيايم يه شيريني كه ديگه چيزي نداره گل نمياريم اما بدون شيريني نميشه! به
بابام گفتم ميوه زياد نخر! به مامانم گفتم چايي كافيه شربت نيار! مامان گفت اتاقتو
مرتب كن گفتم ول كن من نميخام باهاش حرف
بزنم فقط ميخام ببينمش ولي مامانم گوش نكرد اتاق هميشه شلوغ منو خودش مرتب كرد....
به بابا گفتم اگه گفتن اجازه بديد حرف بزنن اجازه نديا بگو جلسه اوله ايشالا بعداً
بيشتر با هم آشنا ميشن (تو خواستگاري قبلي يه خاطره بد داشتم كه تو همون جلسه اول
با يارو رفتيم تو اتاق در حاليكه من اصلاً از قيافه و تيپ يارو خوشم نيومده بود
مجبور شدم يه ساعت هم تو اتاق تحملش كنم كه ضجر آور بود)....يه بلوز سفيد آبي كه
به خاطر خواستگار قبلي خريده بودمو پوشيدم با يه شلوار طوسي كه هيچ مناسبتي با هم
نداشت با شال آبي و چادر سفيد سرم كردم تا اينكه ساعت 3 رسيد... عمه گرام من با همسري با پدر و مادر و مادربزرگ و عمه اش از در حياط وارد شدن
من از پنجره آشپزخونه داشتم ديد ميزدم تيپ پدر مادر و عمه اش امروزي و خوب بود خود
داماد هم خوب بود البته قيافشو درست نديدم.. وارد اتاق شدن منم پشت پذيرايي پشت در
نشسته بودم حرفاشونو گوش ميكردم... پدرش خيلي متين و خوب صحبت ميكرد .. مادربزرگش
هم خوش صحبت بود عمه اش هم هر از چندگاهي يه چيزايي ميگفت حسابي صحبتا گل انداخته
بود بهم آمار ميدادن بابام از خودشو خانوادش ميگفت اونام از اينكه يه روزي هم محلي
ما بودنو حالا هم كه عمه و مادر بزرگش هم محل ما هستن تعريف كردن و گفتن مادر و
پدر همسري دختر خاله پسر خاله اند... بابام قربون صدقه مادر بزرگه ميرفت... مادرش
ساكت بود ولي باباش از خانواده ما تعريف ميكرد... عمه اش واسه ما نوشابه باز ميكرد...
عمه ام از وجنات اونا تعريف ميكرد... مامانم دور همسري ميگشت... خلاصه همه ما رو
به كلي يادشون رفته بود.. تا اينكه گفتن اين عروس خانوم فلك زده هم بياد بد نيست
واي يه دفه دلم هوري ريخت پايين...عمم اومد گفت آتي خيلي نازه پسره اگه نپسندي
واقعاً بد سليقه اي. پاشو بيا تو اتاق كه ميخان ببيننت. منم چندتا قل هو الله
خوندم و وارد شدم سلام كردم همه به پام بلند شدن با خانوما رو بوسي كردم و قربون
قد و بالام رفتن به آقايون هم رو كردم و خوش آمد گفتم و نشستم زمين ... پذيرايي
شروع شد در همين حين هم نگاه هاي مختلف روي من . منم سرم پايين خجالت ميكشيدم. عمه
اش گفت تو ام سرتو بالا كن يه نگاهي به پسر ما بنداز منم لبخند ميزدم. عمم يواشي
در گوشم گفت حالا عينكتو در بيار تا بدون عينك هم ببينن منم حرصم در اومده بود بعد
از چند دقيقه عينكمو درآوردم...همينطور كه سرم پايين بود ديدم عمش داره از همسري
نظرشو ميپرسه سرمو بالا كردم ديدم همسري قلبشو نشون داد. عمش گفت پسر ما كه شما رو پسنديد شمام بيا بالا رو مبل پيش مادرشوهرت! بشين خوب
ببينيش .. رفتم بين عمه و مادرش نشستم. عمه اش با زيركي تمام صورت منو از فاصله 5
سانتي خوب برانداز كرد و بعد از دقايقي به عمم گفت بزاريد اين دوتا يكم صحبت كنن
ببينن از طرز صحبتشون هم خوششون مياد يا نه. قيافه همسري واقعاً قشنگ بود هيكلشم
بد نبود يكم شكم داشت هنوزم داره.. تيپش هم معمولي بود شرايط كاريش هم خوب بود از
يه خانواده كم جمعيت بود . همسري فقط يه خواهر داره با يه پدر مادر جوون.عمم بهم
نگاه كرد با چشم علامت تائيد دادم!!!! به بابام گفت داداش اجازه ميدي بابا طفلي
گفت حالا اين جلسه آشناييه ايشالا جلسه بعد .عمه آروم در گوشش گفت آتي راضيه. بابا
يه نگاهي بهم كرد و منم خنديدم گفت باشه بفرماييد.. اول من رفتم پشت سرم همسري هم اومد .. تو اتاق يكم از خودمون اين كه چه كاره
ايم چقد درس خونديمو اينا گفتيم بعدم من گفتم نون حلال برام مهمه شراب خوري تو ما
نيس من دوس دارم شوهرم نمازخون باشه من به سيگار آلرژي دارم دوس ندارم سيگار بكشه...
دوس دارم درس بخونيم .. دوس دارم كار كنم گفت با درسو كارت مشكل ندارم بقيه حرفاتم
قبول دارم يه راز هم بت ميگم به كسي نگو من وقتي فهميدم اسمت آتيه كلي ذوق كردم
چون هميشه توي ذهنم با همسري زندگي ميكردم كه اسمش آتيه باهاش ميخوابيدم بلند
ميشدم غذا ميخوردم حتي گاهي خوابشو ميديدم من كه هيچكدوم از روياهام به واقعيت
نپيوسته كاش جوابتون بله باشه و به اين آرزوم برسم... گفت من دوس دارم حجابت خوب
باشه نه خيلي محدود نه جلف ...اينا سر
فصلش بود حدود 20 دقيقه صحبت كرديم بعد پاشديم كه بريم بيرون پاي جفتمون خواب رفته
بود گفت اينم اولين تفاهم خنديديمو از اتاق اومديم بيرون همه به ما دو تا نگاه
ميكردن وقتي ديدن ميخنديم گفت خوب خدا رو شكر راضين همه دست زدنو... عمه اش شيريني
رو باز كرد و پخش كرد نشستيمو گفتن با اين شيريني چايي ميچسبه اونم چايي كه عروس
خانوم بياره ... رفتم آشپزخونه چايي ريختم و با دستاني لرزان آوردم اول چايي رو به
مادر بزرگ بعد به باباش تعارف كردم كه چايي همسري رو هم برداشت گفت دستش خسته
نشه.. بعد بابام بعد بقيه خانوما... يكم نشستن و نگاه ها رد و بدل شد و قرار شد كه
چند روز ديگه زنگ بزنن به عمم خبر ازشون بگيرن و پاشدنو رفتن منم زنگ زدم
مادربزرگم هم اومد و شامو با هم خورديم و من همش تو فكر بودم مامانم اينا هم كه
پسنديده بودن فقط ميگفتن اول بايد تحقيق كنيم بعد جواب بديم..... امضاء
راستش من يه پست (همين پست پايين) رو نوشتم و قرار بود يه كوچولو بيامو بزارمش اينجا و برم ولي وقتي ديدم هنوزم بعضيا هستن كه ميپرسن چرا؟ بعضيام كه كلن اعصاب معصاب ندارن و به ما ميگن بي معرفت گفتم اينم اينجا بنويسم نيلوي عزيزم: من ازدواج كردم كه خودمو بسازم بازم روحيمو بدست بيارم كه تموم انرژي رو كه مهرداد ازم گرفته بود بتونم بدست بيارم اما از اونجايي كه هميشه تو زندگي ما دو دو تا چار تا در نمياد. اينم نشد خيلي بدتر از قبل شد نيلو جون من همه چيمو از دس دادم احساسمو طراوتمو عشقمو همه چيمو آقاي همسر بهت بگم تا همين امروز پدر منو درآورد يعني به جايي رسيد كه مامانم گوشيو برداشت گف آقا جان تصميمتو بگير اگه ميخاي اشك بچه منو دربياري اگه ميخاي هر روز دلشو خون كني بيا طلاقشو بده آخه ما كه بچمونو از سر راه پيدا نكرديم كه.... حالا بگذريم ولي نيلو جون به جون خودم من بي معرفت نيستم به خدايي كه بالا سرمونه نه دروغ نوشتم نه ننه من غريبم بازي درآورم اينجا ... آخه تو كه جاي من نبودي ببيني چه وضعي داشتم و دارم يكم كه بگذره خودت متوجه ميشي البته حالا به جاي خوبش رسيده. آقا بعد از اون اولتيماتوم مامانم جدي نشست سر جاش. حالا الهام عزيز و همه دوستايي كه خصوصي و غير خصوصي ميپرسيد چرا با مهرداد اينكارو كردي: من با مهرداد تو دانشگا آشنا شدم اول آشناييمونم مثه بقيه با پيشنهاد مهرداد شروع شد من سركار ميرفتم اونم همينطور همكلاسي هم كه بوديم خيلي باهم در تماس بوديم سركارمون كه مدام تو دانشگا هم كه پيش هم مينشستيم باهم آنتراك ميرفتيم و از هيچ احدي و ناسي هم نميترسيديم واسه همه هم اين قضيه رو علني ميكرديم تا همه بدونن كه ما با هميم هفته اي يه بار هم شنبه ها روز سينما و پارك رفتنمون بود. اون منو خيلي دوست داشت خيلي ابراز ميكرد خيلي توجه ميكرد خيلي خيلي. بعد از مدتي منم عاشقش شدم ديوونه وار دوسش داشتم اما بعد از مدتي روابطمون كم شد من وابسته بودم قشنگ ميمردم اگه اس ام اس نميداد. اگه به زنگم جواب نميداد قشنگ دختر گنده تو محل كار خونه خيابون يا هرجاي ديگه اشكم درميومد خلاصه انقدر به پاش اشك ريختمو گريه كردم تا اينكه فهميدم اون درگير يه رابطه ديگس . اونم دختر خالشه اين ميدونيد يعني چي؟ يعني مهر تاييد مادر و خواهر و يه قوم فاميل... حتي خواستگاريش هم رفته بودن كه مثه اينكه مهرداد پشيمون بود اما اينجور وقتا نميشه كاري كرد يعني خود مهرداد هم ميدونس كه هيچ كس نميزاره اون جز دختر خالش به كس ديگه اي فك كنه بعد زد و باباش مرد همه به جونش افتادن كه بابا رو تو دق دادي تا مامانم نكشتي بيا دست اين دختر رو بگير بيار سر خونه زندگيت... بعد از اون مادرش دوبار حمله قلبي داشت و بيمارستان بستري شد.. مهرداد ديگه كم كم داشت به زندگي با اون فك ميكرد منم با دست پس ميزد با پا پيش ميكشيد منم هر روز داغونتر از قبل هر روز وابسته تر از قبل بهم ميگفت تو نبايد پاسوز من بشي تو ازدواج كن تو برو تو با من خوشبخت نميشي اما همين كه پاي كسي ميومد وسط ميگف من غلط كردم من نوكرتم من جونمو ميدم برات من ديگه بعد از ده ماه خسته شدم اون نبايد با اون شرايط اينكارو ميكرد اون در حق من و خودش ظلم كرد الانم شوهر دختر خالشه... تو كه اينا رو ميدونستي نيلو جون نميدونستي؟ هي بابا كم كم داشت يادم ميرفتا.... امضاء آتي از ديروز يه تغييراتي تو اتاقم ايجاد كردم هرچند كوچيكه اما به جاست. البت فقط
جاي تخت و ميز كامپيوترمو جابجا كردم و يه سري وسايلو كه تو اتاق پخش بودنو بسته
بندي كردم گذاشتم انباري كه كمك كرد يه كم دور و برم خلوت بشه. تمام عروسكامو كه
بالاي تختم مثه شبه آويزون كرده بودمو هم گذاشتمشون تو قفسه. الان رو ديوار فقط يه
تابلو كه آقاي همسر* از بي بي سكينه برام خريده بودو راكت بدمينتونو يه عكس بزرگ
از خودمو و خودشه ... من هميشه اهل دكوراسيون عوض كردنم اگر به من باشه ماهي يه بار .آخه اينم از
اون دسته كاراس كه حال منو واقعاً جا مياره و كلن انگار حال منم با اين وسايلا
جابجا ميشه و گردگيري. انقد اين كارو دوس دارم كه گاهي تو محل كارم هم وسايلو مثه
اين كارگرا هي از اينور به اونور ميكشيدم كه شايد يه تنوعي بشه(!). متاسفانه اين
اتاقم دستمو خيلي بسته با اينكه از اتاق خونه قبلي خيلي بزرگتره اما توش وسايلي
هست كه فقط بايد همونجا باشن مثه بخاري كه ناچاري فقط جايي كه لوله بخاري هس
بزاريش... تو اين بين يه عالمه لباس هم بايگاني كردم. لباسهايي كه نميپوشيدمشون چون
قديمي بودن يا اينكه آقاي همسر پوشيدن اونها رو قدغن كرده و يا لباسايي كه هديه
هستن و قرار هست تو خونه بخت (!) پوشيده بشن . جمعشون كه كردم يه چمدون بزرگ شد
اگه به من باشه كه ميگم كلش دو قرون نميارزه دلم ميخواس همشو بي چون و چرا ميزاشتم
جلوي در و ميرفتم جاش دو سه دست لباس شيك و تميز ميخريدم.. هنوز بيكارم الان ديگه شيش ماهه. هنوز تكليف شكايتم مشخص نشده البت راي دادن و
براي سنوات و تمام حقوقي كه بهم ندادن سه ميليون چهارصد بريدن و توي راي صادره
گفتن اون ده ماهي رو هم كه مشغول بودي و بيمه ات نكردن رو هم بايد بيمه كنن كه فك
كنم با جريمه بيمه يه چيزي نزديك پنج ميليون اين اخراج براشون آب خورد. هرچند اونا
هم بيكار ننشستنو اعتراض كردن كه حالا دادگاه بعدي مونده براي سي و يكم
شهريور.بيمه بيكاري رو هم كه رفتم اقدام بكنم گفتن چون استخدام بودي بايد صبر كن
راي قطعي دادگاهت بياد تا معلوم بشه واسه چي اخراج شدي كه اگر توي راي دادگاه
معلوم بشه كه مشكل از من بوده يا مثلن سو رفتار داشتم بهم بيمه بيكاري تعلق
نميگيره. نتيجه تموم اين اوضاع احوال ميشه شيش ماه بي پولي در به دري بيكاري خونه
نشيني خاله زنك بازي سرو كله زدن با قوم شوهر و .... تو دانشگاهم كه ترم تابستون ندادنو ما رو كامل آواره كردن. البت گفتن هركي
ميخواد ميتونه بياد واسه دانشگاه كار كنه ماهم ساعتشو براي كارورزيش حساب ميكنيم
هركيم كه نميخواد جونش دربياد واسته تا آخر ترم. مام كه ديديم اينجوريه گفتيم هم
بيكاريم هم اينكه كار ياد ميگيريم هم تو دار و دسته اين كاكرو (رييس محترم دانشگا)
يه وُلي ميزنيمو همم اينكه يه ترم جلو ميفتيم خوب. اين شد كه الان دوره
كارورزيمونو ميگذرونيم از 240 ساعت همش 40ساعتشو رفتيم.هههههههههههه آقاي همسر هم خوبه البت الان كه دختر عمش رو تخت بيمارستان افتاده و فردا
ميبرن اعضاشو در بيارن تا برا مردم پيوند بزنن فك نكنم خوب باشه اما تا دو دقيقه
پيش كه خوب بلبل زبوني ميكرد... پ.ن 1: عزيزم ! وقتي بهت ميگم ازت بدم يعني اينكه ديوونه من دوست دارم . وقتي
بهت ميگم ديگه ازت خسته شدم يعني اينكه به من بيشتر توجه كن. وقتي بهت ميگم ديگه
ميخوام ولت كنم بعد پشت بندش خودم بغضم
ميگيره يعني يه خورده رابطمونو زندگيمونو جدي
بگير. پ.ن 2: راستي به نظر تو كدوم بهتره احمق بودن يا غمگين بودن ؟ پ.ن 3: هم آرايشمو هم زنگ اس ام اسمو هم زنگ موبايلمو هم اتاقمو تغيير دادم
همه رو يه جا حالا هم كه بعد از مدتها اومدم اينجا البت اينا همه يه دفه شد هيچ
تصميم گيري خاصي واسش نكردم اما يه چيزي تو من شده كه من يه دفه اين همه تغييرات
دادم. نميدونم كه لازم اينجا رو هم عوض كنمو برم يه خونه جديد يا... نميدونم...
ولي من اينجا رو دوس دارم امضاء آتي قر و قاطي
بعد اومدم دانشگا اصلا انتظار نداشتم یه ساعت بعد همسری زنگ زد گفت دم دانشگاتم بیا پایین بریم خونمون. فک کنم یه جور امتحان هم بود چون اصلا قرار نبود بیاد اونجا... (کادوشو دادم کلی خوشحالید)رفتیم خونشون ناهار خوردیم خوابیدیم بعد رفتیم بهشت زهرا بعد رفتیم دکتر بعدم اومدیم شام خوردیم.مامانش اینا رفتن خونه مامان بزرگش.منو همسری هم پاشدیم رفتیم بیرون یه مانتو مشکی واسم خرید منم یه کتونی واسه خودم خریدم یه کم هم تخمه خریدیم و اومدیم خونه فیلم نگاه کردیم رفتیم حمام بعدم خوابیدم... همسری به آموکسی کلاو حساسیت داره شبو همش بالا میاورد
صبح که بیدار شدیم فرستادمش رفت بربری خرید صبحونه خوردیمو رفتیم بیرون یه گشت زدیم بعد اومدیم خونه من یه استامبولی بد مزه پختم(!) که خودم نمیتونستم بخورم
شفته شده بود. اما همسری دو بشقاب خورد کلی هم تشکر کرد. بعد بازی فوتبالو دیدیم بعدم اومدیم خونه مامان بزرگش ... شب هم به سختی از هم جدا شدیم.
کلاسای گندم هم دوشنبه جمعه شد. لعنت به این شانس.
اما با من همچنان تو قيافه بود... تا اينكه گفت مامان من برم ماشين بابا رو بدم و بيام اگه ميشه آتي هم باهام بياد...گفتم نه من نميام (رو نيس كه!) مامانم گفت پاشو آتي!
شبش گفت فردا داييم افطار دعوت كرده بيا بريم شب پيشم باش فردا هم بريم افطار...

بعدم گريه.... كه گفت تو محل كارم مشكل دارم تو كه ميدوني ازت توقع دارم تو دركم كني نه نمك به زخمم بپاشي و بعدم نازمو كشيد..... اما اگه فقط يكم شعور داشت همون اول كه رسيد مثه يه راننده نميشست اونجا و برام از كارش گله شكايت ميكرد و آهنگي كه آخرين بار واسه دوست دختر محبوبش گذاشته بود و نميزاشت (ديگه تورو ندارمو تو رو ازم گرفتنو گفتن فراموشت كنم منو دست كم گرفتن...)چه بسا هزار جور قربون صدقه هم ميشنويد عوض اينكه شب مثه... منتمو بكشه!
خلاصه بعد از كلي دكتر و آزمايش دكترا ميگن تومور تموم بدنشو گرفته و بيمارستان نگه داشتنش بي فايدس ببريد خونه اين ديگه رفتنيه ..ميارنش خونه ولي وقتي ميبينن هر روز داره بدتر ميشه با التماس تو بيمارستان بستريش ميكنن بعد از چند روز ميره تو كما و بعد مرگ مغزي ميشه خانوادش رضايت ميدن كه بدنشو اهدا كنن اما بنده خدا دوام نمياره و روز دوشنبه در حالي كه كل فاميل تو خونه مادرشوهرش واسه مراسم چهلم شوهر سابقش جمع شده بودن خبر ميدن كه اينم از دنيا رفت...
و بچه هشت سالشون توي چهل روز هم پدرشو هم مادرشو از دست داد...
از دوشنبه رفتم خونه مادرشوهرم بعد با همسرم رفتيم خونه دخترعمش كه حالا با يه مرد ديگه ازدواج كرده.. شب برگشتيم خونه و صبح فردا منو خواهرشوهرم خونه مونديم تا همسري از سركار بياد و بريم ختم ... با خواهرش رفتيم لباس سياه خريديم و يكم خرت و پرت ديگه و اومديم روزه خواري! عصرش هم سه تايي رفتيم حسينيه مامان بابام هم اومدن دخترش چقدر منو ميبوسيد به من ميگفت مامان ميگفت من دلم ميخواد پيش تو باشم ميخوام با تو بيام توروخدا منم ببر.... خيلي دلم ميسوخت براش...خيلي گريه كردم... بعد از مراسم رفتيم كه عمشو بزاريم خونش طفلك براي من كادو خريده بود وقتي داشتيم ميومديم داد بهم گفت ميخواستم دعوتت كنم.....هييييييي.
شب با يكي از دخترعمه هاشو و مهسا(دختر اون مرحوم)اومديم خونه منو همسري تو اتاق تا ساعت 4 بيدار بوديم كه يه دفه گفت آتي بدنم لمس شد يكم ماساژش دادم گفتم خوب ميشه گفت حس ندارم نميتونم خودمو تكون بدم مامانمو صدا كن رفتم آروم مامانشو صدا كردم اونم همه رو بيدار كرد انقدر بهش آب قند داديمو ماساژش داديم تا بهتر شد مامانش رو سينه اش قران گذاشت دخترعمش آيه الكرسي خوند منم سرم قند بهش ميدادم باباش زنگ زد اورژانس خواهرش صدقه پشت در ميزاشت....يه وضعي داشتيم...كم كم شروع كرد به گريه كردن گفت دو نفرو ميبينه كه صداش ميكنن ميگن بيا ببريمت... ميگفت يكي سياهپوشو زشته يكي سفيد پوشو نوراني... كم كم تا ساعت 6 اينطورا بود حالش خوب شد... خوابيديم تا 11 بلند شديمو راه افتاديم سمت بهشت زهرا گل و گلاب خريديم دوتايي رفتيم سرخاك دختر عمش براش فاتحه خونديمو منم ياسين خوندم در همون حين يه آقايي رو آوردن بالا سر دختر عمه همسري دفن كنن بدنش خشك بود پاهاش جمع نميشد تو قبر بزارنش. تا تلقينش وايستاديمو بعد اومديم ...
همسري گفت بريم غسالخونه ؟ گفتم بريم رفتيم اون رفت مردونه منم رفتم زنونه يه پيرزن و يه زن جوون خوشگلو قد بلند و ديدم كه ميشستن اول گذاشتنشون تو يه جاي گودي با كف و صابون شستن بعدم روش سدر و كافور ريختنو كفن كردن...اونجا پر بود از آدمايي كه ضجه ميزدن و از حال ميرفتن...منم از گريه به هق هق افتاده بودم نميدونم چرا همش ميگفتم خدايا غلط كردم وقتي ميديدم مرده ها رو اونجوري ميندازن رو سنگ و هركاري ميكنن و اون هيچ اراده اي نداره ميترسيدم...دلم براي اون زن جوون خوشگل خيلي سوخت همينطور براي اون پيرزن با موهاي سفيد كه دور ازجون مامان بزرگم منو ياد اون انداخت...وقتي اومدم بيرون همسري عصباني بود گويا اونجا هيچ مرده اي نبوده منم كلي طولش داده بودم جفتمون حالمون خراب بود رفتيم دو تا ايستك با يه هاي باي خريديم يه گوشه اي خورديم...فردا هم يه مراسم عمش گرفته كه ديگه من واسه اون نموندم چون شنبه بايد برم دانشگا مراسم فردا شب هم تا 12 اينطورا طول ميكشه... شب هم منو رسون خونمونو يكم نشست و بعدم رفت...
امضاء
آتي
| Design By : Night Skin |
