چی توو چشاته که تو رو , انقدر عزیز میکنه

این فاصله داره منو, بی تو مریض میکنه

این که نگات نمیکنم, یعنی گرفتار توام

رفتن همه ولی نترس, من که طرفدار توام

هر چی سرم شلوغ شد, رو قلب من اثر نذاشت

بدون تو دنیای من,انگار تماشاگر نداشت

منو نمیشه حدس زد, با این غرور لعنتی

هیچ وقت نخواستم ببینیم, توو لحظه ناراحتیم

میخواستم نبخشمت, یکی ازت تعریف کرد

دیدن تنهایی تو, منو بلاتکلیف کرد

بیاو معذرت بخواه, از جشنی که خراب شد

از اون که واسه انتقامم, از تو انتخاب شد..

نوشته شده توسط الی در ساعت  | لینک  | 

که چی؟ نه واقعاً که چی؟ چرا اینطوری شدی تو؟ تو رو که گیوتین میذاشتن بیخ گلوت از زیر زبونت کلمه ای بیرون نمی اومد حالا چی شده ؟ چرا به هرکسی هرچیو میگی ؟ واقعاً فکر میکنی این روش بهتره؟ موضوع جلسه دیروز وقتی پیش خودت بود بهتر نبود  ؟ حالا گیریم سپهر رو در جریان قرار دادی ؛ اما به من بگو ببینم امروز که بچه های مهندسی فهمیدن حالت بهتره ؟ یا همش داری با خودت کلنجار میری؟دختر جان حالت بهتر نیست که بدتر هم هست...

حالا دیگه اینا گذشته بیا یه فکری کن .. بیا تمرین کن !

چرا مهرداد باید جریان زندگی تو رو بدونه؟ نمیخوای که برای خودت دردسر بسازی؟ اون آدم تو نیست فقط میتونه وقتت رو بگیره و ذهنت رو درگیر کنه. خواهش میکنم ازت این یکی رو از ذهنت بیرون کن . باور کن هیچ کمکی که نمیتونه بهت بکنه بلکه به مشکلاتت هم اضافه میکنه...

عزیز دلم ! باور کن عاقلانه ترین کار همینه که میگم. اون آدم خیلی وقته از زندگیت رفته بیرون ؛ شاهدش هم دلتنگ نشدنته . گلم همین که سالی یکمرتبه باهاش حرف میزنی کافیه..

الی جان !

در مورد پورنگ کار درست رو انجام دادی! در این مورد هم یه جوری قضیه رو جمع اش کن .. عزیزم هیچوقت دروغ نگو ولی وقتی زنگ زد بگو که تصمیمت تعویض خونه و فروش اش بوده در واقع همین کار رو هم کردی! جزئیات زندگی تو جز خودت و کسی که صلاح میدونی به هیچ کس مربوط نیست.

سعی کن یاد بگیری با اطرافیانت ساعتها صحبت کنی بدون اینکه خواسته و ناخواسته حرفای دلت رو به اونها بگی.. تمرین کن!

خدایا!

جوابت کوبنده بود! مدام این صدا توی گوشم میپیچه که دختر چقدر احمقی.. وقتی جوابت رو شنیدم پازل های گمشده زندگیم پیدا شدند فهمیدم علت چیزهایی رو که هنوز برام گنگ بود و برای همیشه هیچ حس پشیمانی منو آزار نخواهد داد.. وای خدا وای خدا چقدر من خوش بینم چقدر..................


نوشته شده توسط الی در ساعت  | لینک  | 


داستان اول: من فکر میکنم کلن آدم توی زندگیش یک بار آتیش تند عشق رو وری قلبش حس میکنه و آتیشی که به پا میشه کل قلب رو میسوزونه اگر آروم باشه و مداوم برای همیشه قلب گرم میمونه و سرشار از انرژی و اگر آتیش به پا بشه و بسوزه دیگه امکان نداره امکان نداره یکبار دیگه آتیش عشق بسوزونتش حتی اگر آتش عشقی هم باشه دیگه حتی فیزیک مواد هم از خاکستر چنین توقعی رو نداره...

داستان دوم: من از شما فقط خوشم میاد عاشقت نیستم زنت نیستم دلم نمیخواهد مال تو باشم ... شاید نفهمی شاید برات سنگین باشه ولی من یکبار قلبم سوخته و خاکستر شده هرچند که اشتباهی هرچند که به غلط ولی مطمئن باش این قلب برای تو نمیتپه. مطمئن باش.

داستان سوم: دلم برای فرشید تنگ شده ؛ دیروز که لباس هاش رو داشت جمع میکرد ببره دلم میخواست بهش بگم لباستو برام بزار ؛ شاید گاهی بغل کنمش ... نگفتم فقط نگاهش کردم... پشیمون شد لباساشو نبرد... خریت یعنی همین.. یعنی دلت تنگ بشه بغض کنی برای کسی که زندگیتو به گند کشیده و تو دیگه باهاش هیچ آینده ای نداری!

داستان چهارم: کی میخوام از این فلج در بیام زندگیم داره از دست میره...........................

نوشته شده توسط الی در ساعت  | لینک  | 


میدونم مشکل دارم اما تا الان نمیدونستم مشکلم چیه ؛ من توی زندگی قبلیم عقب نشینی رو یاد گرفتم ؛ اون روحیه مبارزه رو از دست دادم و هرکسی با کوچکترین فشاری میتونه به عقب هولم بده نمیدونم چرا اینهمه میترسم ؛ چه بلایی سر اون دخترک جسور نترس اومده؟ تبدیل شدم به یه زن ضعیف خرفت...

حوصله هیچکس رو ندارم حتی حوصله خودم رو نمیدونم با اینهمه ترس و بلاتکلیفی چیکار کنم ؛ دیشب زیر پتو داشتم نقشه مرگ خودمو میکشیدم اینکه چه جوری باشه چه جوری تموم بشه آیا یادداشتی هم باید گذاشت؟

وقتی میبینم اونا که راجع بهشون طور دیگه ای فکر میکردم توی این فکرند که از دستم خلاص بشن از خودم بدم میاد..

وقتی میبینم هرکی با یه حرکت کوچیک منو وادار به کاری میکنه که دوست ندارم از خودم بدم میاد..

وقتی میبینم حتی از سایه خودم هم میترسم از خودم بدم میاد..

وقتی میبینم هنوز هم دلم برای "اون" تنگ میشه دلم آغوشش رو میخواد ؛ از خودم بدم میاد..

وقتی میبینم اینهمه ضعیفم و همه ازم سوء استفاده میکنند از خودم بدم میاد..

زنده بودن من زندگی کردن من برای چه کسی مهمه؟ چه کسی فکر میکنه که چرا من اینجوریم ؟ چه کسی متوجه سقوطم شده؟ چه کسی خواسته که کمکم کنه و نزار بیشتر از این له بشم.... هیچ کس واقعاًً هیچکس .. آدمای دور و برم یا نفهمیدن که چه حالی دارم و کاری که فکر میکردن درسته رو انجام دادن یا فهمیدن و تا اونجا که میتونستند اذیتم کردن...

از این حس بی پناهی از این حس مفلوک بودن از این حس ضعیف بودن بدم میاد بدم میاد بدم میاد.

نوشته شده توسط الی در ساعت  | لینک  | 

شاید خیلی چیزها رو نشه به زبون آورد ولی معنیش این نیست که این حرفها در مغز ما تردد نمیکنند؛ شاید نوشتن کمکی بکنه به حرفهایی که میاد نوک زبون و دوباره برمیگرده سرجاش...

خیلی وقته دور افتادم از نوشتن و نمیدونم چه جوری باید شروع کنم ... داستان از اونجایی شروع شد که یه دوست انقدر نزدیک شد که خواست جزیی از زندگیم باشه و من تموم دردهام و ترسهام دوباره اومد جلوی چشمام با اینکه خیلی خوبه خیلی مهربونه خیلی مبادی آدابه ولی من یک زنم یک آسیب دیده یک  رنج کشیده ؛ گاهی فکر میکنم میخوام کل عمرم رو تنها باشم میخوام کسی نگرانم نباشه کسی دوستم نداشته باشه دلم میخواد آروم یه گوشه ای بشینم زندگی خودمو داشته باشم بی فکر بی دغدغه...

چقدر سخته همزمان فکر کردن و تایپ کردن.. دیگه نمیتونم !

نوشته شده توسط الی در ساعت  | لینک  | 


توی محل کارم پشت میزم نشستم بوی لیمو ترش به مشام میرسه روی گونه هام احساس داغی و روی انگشتام  احساس سوزش دارم جزصدای صحبت کردن اندیشه صدای دیگری نیست؛ گهگاه سرمو بلند میکنم و به زاغکی که داره از این شاخه به اون شاخه میپره نگاه میکنم؛ تا چند دقیقه پیش مشغول خوندن کتاب "دشمن عزیز" اثر جین وبستر  بودم کتاب جالبیه منو ترغیب به یکسری کارهای جالب کرده مثلاً یکیش همین نوشتن...

اینروزها فکرم درگیر کارهایی هست که باید انجامشون بدم و انجام نمیدم احساس میکنم اگر این رخوت دست از سر من برمیداشت شاید الآن جایگاه بهتری داشتم ؛ در خودم توانایی رو زیاد میبینم اما انگیزه به صورت چشمگیری رکود کرده ؛ این که بنشینی یک گوشه و فقط به چیزهای مبهم فکر کنی اعصابت رو خورد خواهد کرد...

جز کارهای ضروری کارهای دیگه از لیست امورات زندگیم خارج شدند و من نمیدونم با خودم بایستی چگونه رفتار کنم؛ آیای باید شوک بدم یا اینکه کم کم خودم رو وارد کار و زندگی کنم؟ شاید بهتر باشه از امروز کتاب خوندن و نوشتن جزء برنامه روتین روزانه ام بشه و بعد از مدتی کارهای دیگه رو هم وارد برنامه زندگیم کنم.

چند لحظه پیش گلاره اومد پیشم و چون احساس کرده بود که غمگین و ساکت هستم با کمی صحبت حالمو بهتر کرد ؛ الان هم دیگه کم کم وقت ناهار هست و از سپهر خبری نرسیده و من نباید نگران و منتظرش باشم؛ باید حواسم خیلی خیلی به خودم باشه.

دیروز ساعت 11.30

نوشته شده توسط الی در ساعت  | لینک  | 

cheghadr delam mikhad harf bezanam

نوشته شده توسط الی در ساعت  | لینک  | 

حال من را میپرسی؟

باید بهت بگم پرم پر از ترس و امید ترس از آینده مبهمی که شاید برای یک زن تنها تاریک باشه و پر از امید برای همون فردایی که شاید پر از روشنی و شادی باشه....

نمیدونم هیچ چیز از آینده نمیدونم ... فقط میدونم گذشته اون چیزی نبود که من از زندگی میخواستم ؛ آینده باید اون چیزی باشه که تصورشو دارم باید باید...


نوشته شده توسط الی در ساعت  | لینک  | 


زمانیکه واقعاً دلم میخواد نباشی و از زندگیم بری بیرون تو هستی همش زنگ میزنی قرار ملاقات میزاری و... حال منو بد میکنی.

وقتیکه دلم میخواد باشی دلم شورتو میزنه الکی به یه بهانه ای بهت اس ام اس میدم... نمیتونم پیدات کنم.

تا با دلم کنار میام و میگم این بار میزارمش کنار تو باز پیدات میشه و دستامو میگیری و یادم میاری که چقدر تنهام اگر بی تو بمونم................

من دارم تموم میشم...... ذره ذره دارم تحلیل میرم اینو میتونی بفهمی؟ میتونی از چشمام بخونی که چه حالی دارم؟ نه تو نمیدونی نمیدونی با چه جون کندنی ازت دل میکنم.......................

کاش یه جا تموم اینروزها تموم بشه و خلاص.


نوشته شده توسط الی در ساعت  | لینک  | 

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.

نوشته شده توسط الی در ساعت  | لینک  |