تبليغاتX
هی! تو فقط خودت باش

هی! تو فقط خودت باش

تعطیلات عید به دیدن آدمایی گذشت که نه دوسشون دارم نه هیچ چیز دیگه !

همش منتظر تموم شدن خاله بازیا بودم که بشینم پای درسم... توی تموم مدت خوابم به حداقل رسیده بود شبا خوابم نمیبرد صبح ها هم که زود بلند میشدم.

اما الان که آخرشه و من باید بجنبم حس درسو ندارم! من حس ندارم درس بخونم من تا لپ تاپو روشن میکنم خوابم میبره درس دارم اما حس نچچچچچچ! خیلی ناراحتم از خودم خیلی... چرا اینجوری شدم دلم میخواد یک ماه دیگه هم خونه باشم و فقط بخورمو بخوابم...اما نمیخوام تا آخر علاف بچرخم. وای خدا این چه حسیه که تموم وقتمو داره به هدر میده؟!

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 0:34 توسط آتي| |

حس و حالم خوش نیست...

نمیدونم چرا انقدر احساس تنهایی میکنم دلم میخواد یه گوشه بشینم و به دورا خیره بشم....

با اینکه همسری همیشه یه جور خوبی هوامو داره اما باز انگار یه چیزیمه....

صبحها که میام اینجا میرم گوشه میشینم پشت لب تابم.....چراغا خاموش.....لوردراپه رو میکشم پایین و خیره میشم به صفحه لب تابم...آهنگ جدید تو که نیستی سیامک عباسی رو گوش میدم .... شاید اینطوری آرومترم .... فقط شاید!!


***************************************


تو که نیستی زندگیمو زیر پای کی بریزم؟

واسه کی دلم بمیره وقتی تو نیستی عزیزم

دست سرد این زمونه دستمو از تو جدا کرد

بازی دوری و حسرت با دلهای ما چه ها کرد

عشق تو توی وجودم تا همیشه موندگاره

همه آرزوم همینه که  ببینمت دوباره

دوری تو داره آروم منو از پا در میاره

رنگ پیری ذره ذره تو وجودم پا میذاره


طاقت دوری ندارم تو بیا بمون کنارم

ارزونی قدم تو همه دار و ندارم

ای قشنگترین ترانه با تو موندن آرزومه

ای تو نیمه وجودم بی تو عمر من حرومه


نمیزارم که جدایی عشقمو از تو بگیره

چشم به راه تو میمونم نگو اما دیگه دیره

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 14:11 توسط آتي| |

اوايل دهه شصت کودکی بيش نبودم، اما خوب به خاطردارم آن روزهايي را كه تنها شامپوي موجود، شامپوي خمره ايي زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم بايد از مسجدمحل تهيه مي كرديم و اگر شانس يارمان بود و از همان شامپو ها يك عدد صورتيرنگش كه رايحه سيب داشت گيرمان مي آمد حسابي كيف مي كرديم. سس مايونزكالايي لوكس به حساب مي آمد و ويفر شكلاتي يام يام تنها دلخوشي كودكي بود.

صف هاي طولاني در نيمه شب سرد زمستان براي 20 ليتر نفت، بگو مگو ها سركپسول گاز كه با كاميون در محله ها توزيع مي شد، خالي كردن گازوئيل با ترس ولرز در نيمه هاي شب. روغن، برنج و پودر لباسشويي جيره بندي بود، نبود پتو دربازار خانواده تازه عروسان را براي تهيه جهيزيه به دردسر مي انداخت و پو شيدن كفش آديداس يك رويا بود. همه اينها بود، بمب هم بود و موشك و شهيد و ... اما كسي از قحطي صحبت نمي كرد! يادم هست با تمام فشارها وقتي وانت ارتشي براي جمع آوري كمك هاي مردمي وارد كوچه مي شد بسته هاي مواد غذايي، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازير بود.

همسايه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهرباني بود، خب درد هم بود. امروز اما فروشگاه هاي مملو از اجناس لوكس خارجي در هر محله و گوشه كناري به چشم مي خورند و هرچه بخواهيد و نخواهيد در آنها هست. از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوي خارجي، لباس و لوازم آرايش تا موبايل و تبلت، داروهاي لاغري تا صندلي هاي ماساژور، نوشابه انرژي زا تا بستني با روكش طلا، رينگ اسپرت تا...

و حال با تن هاي فربه، تكيه زده بر صندلي ها نرم اتومبيل هاي گرانقيمت از شنيدن كلمه قحطي به لرزه افتاده به سوي بازارها هجوم مي بريم. مبادا تي شرت بنتون گيرمان نيايد! مبادا زيتون مديترانه ايي ناياب شود! اشتهايمان براي مصرف، تجمل، پز دادن و له كردن ديگران سيري ناپذير شده است. ورشكسته شدن انتشارت، بي سوادي دانشجوهامان، بي سوادي استادها، عقب افتادگي در علم و فرهنگ و هنر، تعطيلي مراكز ادبي فرهنگي و هنري و ... برايمان مهم نيست ولي از گران شدن ادكلن مورد علاقم مان سخت نگرانيم! ... مي شود كتابها نوشت... خلاصه اينكه اين روزها لبخند جايش را به پرخاش داده و مهرباني به خشم. هركس تنها به فكر خويش است به فكر تن خويش! قحطي امروز قحطي انسانيت است قحطي همدلي قحطي عشق!

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 9:30 توسط آتي| |


نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 9:37 توسط آتي| |

میخوام چشمامو عمل کنم اگه دکتر خوب سراغ دارید تو تهران بهم خبر بدید.مرسی

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 11:33 توسط آتي| |

یه روزی میرسه که برگ برنده ات میشه "دل"

.

.

.

.

.

.

.

.

اما اونروز دیگه تو حاکم نیستی!!!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 11:58 توسط آتي| |

 

ماهی کوچک تنگ آب را غرق کرد در عشق خود

آب بی تفاوت ماهی کوچک را غرق در حسرت گذاشت

ماهی دلش شکست و مرد در حسرت...!

اما از این حقیقت بی خبر بود که آب همیشه او را در آغوش امن خود گرفته بوده...

تنها گناه آب این بود که بلد نبود بلند بلند عشق بورزد!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 15:27 توسط آتي| |

خــدایا !

میــوه کدام درخـت باغـت را گاز بزنــم تا از زمیــن رانده شوم ؟؟

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 9:28 توسط آتي| |

اینروزها همه چیز یه جور دیگه است..

توی دلم پر از حرفه اما روی زبونم هیچی نیست...

غرق در فکرم اما چه فکری؟ نمیدونم...

غرق در موسیقی ام و غرق سکوت...

غرق در عشقم و غرق سکوت...

اینروزها در گیر روزمرگی ام مثل همیشه ؛ اما اینروزها مثل همیشه نیست...

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 14:38 توسط آتي| |

وقتی یک نفر نیست

دیگه نیست!

از خاطر ها و خاطره ها پاک میشه........

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 11:49 توسط آتي| |

Design By : Night Melody