اونجائی که فقط و فقط بردن اسم یه مرد برای زن امنیت میاره آتی از تنها بودنش از زن بودنش متنفر میشه...تا کی میخای بدون سایه زندگی کنم؟
امضاء
آتی دلسرد
* عروسی تمام گردید و یه زوج جوون رفتن که زندگیشونو بسازن...بد نبود.اگه آتی و خاله و دخترخاله هاش نبودن وسط خالی بود.خانواده عروس همشون با روسری وسط مجلس زنونه نشسته بودن حتی دست هم نمیزدن !!! از نظر فرهنگی این دوتا خانواده از زمین تا آسمون باهم فرق دارن.همین مسئله باعث شده بود که توی جشن عروسی ما یه داماد خسته و دلزده داشته باشیم.بدون هیچ شوقی.از اون دایی پرخنده هیچ اثری نبود.باور کنین یه جور اجبار بود.واقعاْ در حق داییم ظلم شد.امیدوارم با خانومش تفاهم داشته باشه و بتونن جدای از اینهمه دغدغه و گرفتاری دوتایی باهم خوش باشن.از صمیم قلب برای خوشبختیشون دعا میکنم.
*چند جلسه از ترم تابستونی آتی اینا گذشته؟؟؟ هنوز هیچی نشده یکشنبه امتحان میان ترم برنامه نویسی دارن !!!!! آتی بیچاره هم هیچی بارش نیست.
*روز یکشنبه یعنی دو روز پیش هئیت مدیره اداره آتی اینا عوض شد.یعنی به کل یه هئیت مدیره جدید اومد رو کار.خدا به داد برسه .نمیدونم اینا چه جورین .آتی میتونه با اینا کنار بیاد یا بازم آلا خون بالا خون باید بشه و دنبال کار بگرده آخه آتی تو کار اخلاقای خاصی داره توی این سه جایی که قبلاْ کار کرده فقط با همین هئیت مدیره قبلی راحت تونسته کنار بیاد و سه سال مداوم توی این اداره کار کنه.باید دید که چی پیش میاد .البته یه امیدهایی هم هست که بتونه توی اداره تامین اجتماعی کار بگیره اگه خدا بخواد و اونجا جور بشه چه اینجا اوضاع خوب باشه چه بد.بدون برو برگرد اونجا(اداره تامین اجتماعی) رو انتخاب میکنه.
*دیرزو به آتی خبر دادن که یکی از همکلاسیاش که همکارش هم هست برادرش فوت کرده .آتی شوکه شده بود.آخه برادر امی خیلی جوون بود اونم تو دانشگاه آتی اینا بود تازه ازدواج کرده بود.فقط خدا میدونه چه حالی شد آتی.با همکاراش رفتن دیدن امی انقدر گریه کرده بود که چشم براش نمونده بود با دیدن اینا یه دفه بغضش ترکید انقدر با کلمات داداشش رو نوازش میداد.قربون صدقه داداشش رفت.میگفت من بابا نداشتم مهدی بابام بود مهدی همه کسم بود.بیچاره مادرش مات مونده بود انگار شوکه شده باشه به آدما نگاه میکرد و هیچی نمیگفت...میگفتن مثه اینکه کشتنش و امی میگفت زن برادرش کشته چون اختلاف شدید داشتن الان هم معلوم نیست کجاس هیچ کس پیداش نمیکنه میگفت چند بار به برادرم گفتم طلاقش بده خودم بهترین دختر رو برات میگیرم اما اون میگفت من دوسش دارم... من باورم نشد چون نمیشه همینجوری رو هوا حرف زد هیچی معلوم نیست دلیل نمیشه چون اینا اختلاف داشتن تقصیر ها رو انداخت گردن اون.امی گریه کرد آتی گریه کرد....هی میومد اونو آروم کنه خودش نمیتونست جلوی اشکاشو بگیره آخه چه جور میتونست بگه عزیزم گریه نکن؟ آتی که یه غریبه بود انقدر دلش میسوخت اون خواهر چه جور میتونست آروم باشه.میگفت یا حضرت زینب چی کشیدی تو؟ داداش قشنگم.اشک میریخت آروم هم نمیشد.آتی هم کم داغ ندیده توی سه سال متوالی عزیزانشو از دست داده بود هرسال که میمودن برای اون کسی که پارسال از دست داده بودن سالگرد بگیرن باید یکی دیگه رو به دست خاک میسپردن یعنی آذر هشتادوسه -آذر هشتاد و چهار-آذر هشتاد و پنج ...آتی معنی درد رو خوب میفهمید معنی از دست دادن رو درک کرده بود بخاطر همین دستای امی رو گرفته بود و همراهش فقط اشک میریخت...
*تا آخر شب سردرد داشت خوب هم نمیشد.آقای س رفت براش قرص خرید.دیروز امید رو هم دید.
امضاء
آتی
آتی خانوم اینروزا حسابی سرش شلوغه
...تو ادارشون که هئیت مدیره داره عوض میشه و کلی بَل بَشو واسه تغییر و تحولات اخیر هست تقریباْ دیگه کارش شده بدو بدو حتی فرصت آب خوردن رو هم نداره..هی هم حرص میخوره چون کلی مسئولیت داره و کارمندای از خدا بی خبر هم کار انجام نمیدن..من نمیدونم این پولا چه جوری از گلوی این ملت میره پائین
...آقا! از اول سال یه حقوق ثابت گرفته بابت انجام یه کاری ! فروردین رو که ۲۰روزشو نبوده. تو خرداد هم ۲۰روز رفت مسافرت البته بدون کسر حقوق .و بابت اون پولی هم که گرفته تا به امروز کاری انجام نداده البته کاری پیش نیومده ها..ولی خوب حالا که موقع عوض شدن هئیت مدیره است یه کار نیمه فشرده پیش اومده که تو وظایف این آقاست..اگر هر ماه هم این کار رو میدادن بهش که ندادن باید! انجام میداد چون داره پولشو میگیره ...امروز از اداره بازرگانی زنگ زدن به آتی خانوم که چی شد پس لیست رد نکردید ؟چی کار دارید میکنید ؟اگر تا فردا صبح این لیست تو اداره نباشه شما مسئولید خانوم!!!حالا آتی هم اینجوری
من چیکاره بیدم؟؟؟
آتی هم ورداشت زنگ زد به این آقای بیخیال گفت چیکار کردی؟گفت تموم شد .آتی گفت بدو ور دار بیار اینجا تا کاراش رو ردیف کنم آقاهه میگه :بعداْ میارم آخه میدونی یه سه چار تایی اش مونده!!!!!!
آتی هم عصبانی گف پس اینهمه مدت چیکار میکردی...آقای پررو برگشته میگه آتی خانوم هوا گرمه منم خسته شدم وسیله هم که ندارم.آتی دیگه طاقت نیاورد و گوشی رو قطع کرد! آخییی نازی برم بادش بزنم طفلک گرمشه!!! یکی نیس بگه مردک سیبیل کلفت خوب کاره دیگه قرار نیست که بادت بزنن اونموقع که پولشو میگیری و میری مسافرت حالشو میبری هیچی نمیگی؟! یعنی این آدم ۴ ماه پول مفت گرفته هیچ کاری انجام نداده حالا که اومدن گفتن دوتا کار انجام بده زورش میاد! مثل اینکه توهم زده که این پول از سهم الارث باباشه اداره هم موظفه که ماهانه با کمال احترام بهش پرداخت کنه! حالا صبر کن! ببینید کی آتی زیرآب این مردک پررو رو پیش هئیت مدیره جدید بزنه...
از طرف دیگشم چار روز در هفته دانشگاست و کلی برنامه نویسی و پاسکال و سی پلاس پلاس و اچ تی ام ال و دستورات خرد و کلان اساتید و درگیری های ذهنی موجود در دانشگاه و....قطعی برق و گرما !!!وسط اینهمه گیر و گرفتاری چند روز پیش آتی پاشد رفت استخر ...چقدر شلوغ بود آتی هم که بدش میاد از این که هی ملت بهش بخورن...اعصابش خورد شده بود ولی خوب از حق نگذریم چه حوری هایی اونجا بودن آتی هم که بی جنبه یه گوشه واستاده بود ملتو دید میزد همینجور که مشغول ورانداز کرد هیکل حوریها بود یه دفه یکی ناخنشو کشید رو بدن آتی ...آتی هم که محو تماشا بود زیاد به روی خودش نیاورد من نمیدونم این مردم شنا بلد نیستن چرا پر و پاچه دیگرون چنگ میزنن خلاصه وقتی اومد خونه دید جاش همچنان قرمزه اونجا گرمه بوده حالیش نشده :))
یه ور دیگش هم عروسی دایی جانه....البته همیشه توی اینجور وقتا چیدن خونه عروس و سفره عقد و اینجور کارا بعهده آتی بود اما خدا رو شکر چون زن دایی آتی به مقدار خیلی فراوون فقط سلیقه خودشو قبول داره کلاْ فقط خودشو قبول داره آتی از این کارا تو این عروسی معاف شده..چند روز پیش سر ظهر(ظهرهای تهرون اینروزا شده که عنهو کوره آتیش جهنم ) آتی یه مرخصی گرفت و با مری و الی رفتن اوبری میدون فردوسی هلن براش موهاشو کوتاه کرد خیلی خوشمل شد! ابروهاشو رو هم دلش میخواس برداره اما خوب خیلی زود بود تا چهارشنبه کلی جوونه میزد
..از طرفی هرمینه هم دیگه نیست یه بار هم که رفت پیش روزا برداشت دوتا نخ درست کرد گذاشت بالای چش آتی!!! میگفتن کار ایود هم خوبه اما آتی نرفته پیشش خاله آتی میگفت بیا بریم اِمی اما اونجا هم دوست نداشت بره اونم نازک میکنه...ابروی نازک به آتی نمیاد چون فاصله چشم و ابروش رو زیاد میکنه خودش هم که ابروی کمون پرپشت چندانی نداره ترجیح میده همین یه کوچول ضخامت رو حفظ کنه! واسه همین تنها آرایشگر حرف گوش کن موجود همون مرضیه بود که دیروز رفت پیشش.خوب شد ابروهاش.بعدش یه سر رفت دانشگاه همه تو دانشگاه اینجوری
نیگای آتی میکردن آتی بدبخت هم هی دستشو میزد پشتش ببینه دمی چیزی درنیاورده احتمالاْ اما میدید نه خبری نیس دستشو میبرد سمت گوشاش میدید نه؟ اونا هم سایز قبلیشونن !!! خلاصه وقتی برگشت یکی از اراذل خانواده (بچه های زیر دو سال) در لاکش رو باز کرده بود (همون که پریروز کلی پولشو داده بود و با لباسش ست بود) و نصفشو خالی کرده بود تو اتاق آتی..خودتون حتماْ میتونید چهره آتی
رو تو اون لحظه تصور کنید دیگه لازم به توضیح بیشتر نیست...دیگه اینکه دنبال آرایشگاه و لباس و لاک و این حرفاس
.. البته خدا رو شکر خدا رو شکر آتی هیچ علاقه ای به ناخن مصنوعی موی مصنوعی و چشم مصنوعی و مژه مصنوعی نداره باورش به اینه که خوب یا بد من اینم! مثلاْ اگه بتونم همین چشمای قهوه ای تیره کشیده خودمو رو خوشگلتر کنم هنر کردم ولی عوض کردن چهره هرگز! خوب اینروزا با هر وسیله ای میشه یه آتی دیگه ساخت. اینه که نسبت به خیلیای دیگه کمتر دغدغه داره . نه اینکه هی بدک چهره ای هم نداره نمیخاد صورتشو دست آرایشگر بسپره میگه خودم یه آرایش کمرنگ بکنم بهتر از اینه که آرایشگر ازم یه جن بو داده بسازه(دیدید که جدیداْ آرایشگرا چه هنرهایی از خودشون بروز میدن) خلاصه این که مبعث عروسی دارن
و آتی کلی درگیره واسه خودش ...
امضاء
ارادتمند آتی خسته
يه مدت مديدي بود يه پسري كه شبيه برادران افغان هست به آتي گير داده بود..(شانس رو ميبيني تو رو خدا؟
) آتي هم كه ميديد اين يارو خيلي اوسكوله هميشه اخم ميكرد و اصلاً بهش نگاه هم نميكرد در عوض اون انقدر نيگاه آتي ميكرد كه چش و چال آتي بدبخت رو در مياورد بعد به هركي هم ميرسيد آتي رو نشون ميداد و نميدونم چه خزئبلاتي سرهم ميكرد كه يارو هم با تعجب به آتي نيگا ميكرد...ديروز هم كلاسياي آتي فهميدن گفتن آتي ما به اين ميگيم يانگوم. هر كي سر امتحان حالش بد ميشد اين واسش آب قند مياورد خوب نه اينكه چشاش مثه اونا بادومي بود خلاصه ديگه 
افتاد بودن تو مود مسخره بازي و سمي ميگفت نه بابا آتي يانگومه اونم مين جانگو...هي گفتن و خنديدن و سر و كول هم زدن تا يكي از بچه ها گفت بريم غذا بخوريم؟ آتي تابحال غذاي دانشگاه نخورده بود ولي بچه ها هم گفتن اوكي بريم آتي هم قبول كرد.طبق معمول مين جانگو هم اوفتاد دنبال آتي اومد تو سلف.
غذاش بد نبود البته فقط برنج اش چون اصلاً به مرغ دست نزد رنگ مرغه سياه سياه بود آتي غذا رو خورده و نخورده پاشد رفت كلاس سمي بعد از ده دقيقه اومد گفت مين جانگو گفته(دقيقاً همينجوري گفته بود) به آتي خانوم بگيد انقدر مغرور نباشه!!!!! آتي فكر كرد شوخي ميكنه چندتا بار سمي كرد ..سمي هم كه بي كله يه دفه جلوي يارو رو گرفت گفت فلاني مگه تو اين حرفو نزدي اونم گفت آره من گفتم آتي رو ميگي يه دفه لبخند از رو لباش محو شد برگشت به يارو گفت شما گفتي؟به شما چه مربوطه؟ يارو هم پر رو گفت به من مربوطه!!!!! سمي دست آتي رو كشيد.گفت ديوونه چي ميگي چرا بدبختو ضايع كردي؟ آتي گفت : عزيز من ضايع كردي يعني چي؟اون پيش خودش چي فك كرده؟چطور به خودش اجازه اين كارا رو ميده؟ ده دفه اخم كردم نفهميد محلش ندادم نفهميد خودش مجبورم كرد بهش بفهمونم كه هي! يارو حد خودتو بشناس...بچه ها گفتن خوب كاري كردي..اما سمي ميگفت آتي الان مين جانگو با شمشير واستاده دم كلاس كه اومدي بيرون دو نصفت كنه! همينطور هم شد بيرون كلاس بود
آتي اصلاً نگاهش نكرد يه دفه ديد بچه ها غش كردن از خنده ميگفتن چنان غضب آلود نگاهت ميكرد كه نگو نپرس...
از اونجايي كه تجربه ثابت كرده از اينجور آدما بايد ترسيد چون هركاري ازشون برمياد آتي هم از ترس كونش سريع دويد رفت خونه حتي منتظر نشد از بچه ها سي دي اش رو بگيره به مهرداد گفت سي دي رو بده به سمي من فردا ازش ميگيرم...
* چيزي كه براي من خيلي مهم باشد؟
اين سواليه كه كتاب "والكيري ها" با اون شروع ميشه.واقعاً چيزيكه برام اهميت داره چيه؟ اووم؟؟؟ اينو نميدونم ...بيشتر دوست دارم ازم پرسيده بشه كه دوست داري الآن كجا بودي؟جواب اينو خوب ميدونم.
دلم ميخواس توي يه مزرعه سبز بودم كه بوي علف ميداد بوي علف بارون خورده...آسمونش آبي لاجوردي بود با تيكه ابرهاي سفيد خوشحال كه اينو و اونور ميرن...يه مزرعه كه اطرافشو درختاي تنومند گرفته و از زير سايه درختا آب خنكي جاري بود دوتا دستامو ميبردم تو آبو اونو مثه مرواريد پخش ميكردم تو هوا و قطره هاي آب برميگشت تو صورت خودم و از خنكي آب سرمست ميشدم...دلم ميخواس اونجا كسي بود كه دوستش داشتم و دوستم داشت بهش اعتماد داشتم ميتونستم بهش تكيه كنم و زندگيمو بدم دستش و با اون احساس آرامش كنم احساس رهايي... اونوقت ميتونستم پاچه هامو بدم بالا موهامو رها كنم تو دست خنك نسيم و دستمو بسپرم تو دستش و از بين آفتابگردونا رد بشيم و به بوته ها كه رسيدم من خم شم و يه گوجه فرنگي خوشرنگ كه زير نورآفتاب برق ميزنه رو بچينم و نصفش كنم و وقتي از كنار مترسك وسط مزرعه رد ميشيم كلاهشو درست كنم و به سمت راست اونجايي كه يه آلاچيق كوچيك هست بريم و اون منو مهربونانه تو آغوشش بگيره و بگه كه هيچوقت تنهام نميذاره و من مطمئن باشم كه راست ميگه...
* حتي اگه اين طور نشه دلم ميخواد الآن توي يه كافه خنك نشسته بودم روبروي همون آدم دوست داشتني كه گفتم يه بستني بزرگ سفارش ميداديم و دستاي همو ميگرفتيم و بهش ميگفتم كه دوستش دارم... هرجا كه باشم فقط دلم نميخواد تنها باشم.من از تنها موندن ميترسم!
* اما الآن كجا هستم؟
توي محل كارم...برق رفته تاريكه ؛ گرمه...در رو باز گذاشتم همه كارام مختل شده...تنهام...حوصلم سر رفته...ميخوام بنويسم ...صدا مياد...يه صداي كلفت مردونه داره حرف ميزنه با يكي... صداي مخاطبش نمياد داره با موبايل حرف ميزنه....صداش دور و نزديك ميشه داره راه ميره...از اينور به اونور از اونور به اينور...بلند حرف ميزنه يه بساز بفروشه ...چرا مصالح رو نياوردي فلان فلان شده...دنبال آچار شلاقي ميگرده ...هي راه ميره داد ميزنه كلافه شدم گرمه نميتونم در رو ببندم...تنهام ؛ تاريكه....
امضاء
آتي تنها
آشنايي آتي و اخمالو از دانشگاه شروع شد ...چندبار پيشنهاد دوستي از طرف اخمالو مطرح شد ولي آتي قبول نكرد نه به خاطر اينكه از اون خوشش نمي اومد..چرا اتفاقاً خوشش مي اومد اونم قيافه بدي نداشت از طرفي از اون دسته آدمايي نبود كه با هر دختري بگو بخند راه بندازه و اينكه هم كلاسياي آتي خيلي دوست داشتن با اون دوست بشن و از همه مهمتر پا فشاري و اصرار لازم رو براي ايجاد اين دوستي داشت ...حتي يكي از اين موارد هم كافي بود تا آتي راضي بشه! ولي اون چيزي كه مانع آتي ميشد يه حس دروني بود كه هي هشدار ميداد اين كار اشتباهه! بعداً كاشف بعمل اومد كه مادر اخمالو همكار آتي ايناس اولش آتي گفت چه عقلي بخرج دادم باهاش رفيق نشدما..وگرنه حيثيتم بر باد بود! ولي باز با اصرار مجدد اخمالو پيش خودش گفت خوب اينكه خيلي خوبه ديگه خانواده اش رو هم ميشناسم ميدونم كين چه كاره اند!!اين شد كه اين دو نفر باهم دوست شدند.
از همون روزاي اول اخمالو روزي ده پونزده تا اس ام اس عاشقانه براش ميزد از صبح كه با اس ام اس "صبح بخير گل گلي" از خواب بيدار ميشد تا شب كه با هزار قربون صدقه به خواب ميرفت ... در هفته دو سه روز باهم بيرون ميرفتن از دانشگاه هم باهم برميگشتن حتي اگه كلاس آتي دو ساعت ديرتر از اخمالو تموم ميشد اون منتظر ميموند و آتي رو ميرسوند خونه..اگه يه جوري ميشد كه نميتونستن همو ببين اخمالو ميومد دم در خونه آتي اينا و ازش ميخواست بياد جلوي در تا يه لحظه ببينتش و بره...بعضي شبا تا صبح با هم چت ميكردن يا حرف ميزدن.اخمالو ميگفت همه پسرا تعجب كردن كه اين چه جوري تونسته دل آتي رو بدست بياره (البته اونم اصرار داشت بقيه تو دانشگاه اينا رو با هم ببينند ..خيليا دنبال اين بودن كه با آتي حتي شده هم كلام بشن اما خوب...) ميگفت من تو رو از دست نميدم مطمئن باش اين رابطه از طرف من هيچوقت قطع نميشه!خلاصه از زندگيش دغدغه هاش مشكلاتش گرفتارياش ميگفت! خداييش هم كلي مشكل داشت و آدم شادي نبود..آتي بيشتر شنونده بود چون عادت نداشت سفره دلشو پيش كسي باز كنه بخاطر همين اخمالو به اون ميگفت آتي بي غم همين باعث عذاب آتي ميشد ولي حرفي نميزد... ميگفت كه تابحال اين چيزا رو به هيچ كس نگفته و به آتي اعتماد كرده كه ميگه و... آتي ساده دل به حرفاش گوش ميكرد و دلش ميسوخت! يه روز تصميم گرفت براي اخمالو بهترين باشه توي دوستي چيزي براش كم نزاره ميخواس يه كاري كنه كه زندگي با تمام پستي و بلندياش براي اخمالو رنگ و بوي ديگه اي پيدا كنه..حاضر بود براش از خود گذشتگي كنه اگه مشكلي داشت دلش ميخواست حلش كنه يا اگه نميتونست باهاش همفكري ميكرد تا دنبال راه حل تازه بگردن...يا اگه نه سعي ميكرد باهاش همدردي كنه و حرفاشو بشنوه تا اون تخليه روحي بشه و اون حس تنهايي رو ديگه نداشته باشه...
يه مدتي به همين منوال گذشت تا اينكه درگيري اخمالو زياد شد كمتر از سابق سراغ آتي رو ميگرفت تماس هاش هم محدود به ساعتهاي خاصي شدن..آتي هرچند كه براش سخت بود ولي سعي ميكرد درك كنه وضعيت موجود رو و كمتر غر بزنه و گلايه كنه تا به اصطلاح اين نيز بگذرد . بعد از يكي دو هفته سر و كله دو تا دوست جديد توي زندگي اخمالو پيدا شد كه ديگه اخمالو رو به كلي عوض كرد يه بار اخمالو يه چيزي از اين دوستش تعريف كرد كه آخر نامردي بود يه چيزي ميگم يه چيزي مي شنويد آخه اخمالو عادت داشت تقريباً همه چيزو به آتي ميگفت از همونجا آتي از اين آدما بدش اومد البته به اخمالو چيزي نگفت چون تو اون دوره اخمالو كلي جوگير شده بود كه چه دوستاي توپي پيدا كرده.. دقيقاً از همون روزا هم شد كه ديگه اخمالو جواب زنگها و اس ام اس هاي آتي رو هم نميداد يا به زور يه جواب كوتاه ميفرستاد..ديگه از دانشگاه باهم برنميگشتن خونه ديگه روزاي جمعه اش واسه آتي نبود با اون دوستاش ميگشت. هرچند كه آتي آدم مغروريه و عمراً تو همچون شرايطي يارو رو هم به يه ورش حساب نميكرد ولي اينبار آتي درگير شده بود و وابسته!!! به معني واقعي كلمه .ببينيد! "وابسته" نه دلبسته...دلبستگي به هر چيزي زيباست و شادي آور ولي وابستگي يه نوع اعتياده يه نوع سرمستي كاذب كه تا وقتي اون هست شارژي اگه اون نباشه عذابه اضطرابه....آتي از هر راهي وارد ميشد تا اون اخمالو خودشو بدست بياره اما دريغ...يه بار اخمالو به آتي گفت كه دوستاش كه الحق و الانصاف اراذلي بودن واسه خودشون همش بهش ميگن ول كن اين ختره رو ! تمومش كن براي چي تو با اين دوستي؟؟؟ (حالا بگذريم كه همين دوستان گرام بعد از بهم خوردن رابطه اين دو به آتي آمار ميدادن) آتي يه بار خسته شد و اخمالو رو صدا كرد كه بيا باهم سنگامونو وا بكنيم اخمالو هم با هزار نميشه و وقت ندارم اومد گفت ببين ميدوني چيه من دلم ميخواس دنبالت راه ميفتادم ازت ميخواستم بريم بيرون ولي تو وقت نداشتي...دلم ميخواست انقدر سرت شلوغ بود كه براي شنيدن صدات انتظار ميكشيدم براي ديدنت لحظه شماري ميكردم تو براي من وقتي نداشتي اما اينطور نشد.. اين درحالي بود كه آتي هركاري ميكرد تا اخمالو رو شاد كنه و به زندگي اميدوار ..آتي ميخواست آدم نامبر وان زندگي اون باشه شايد كسي رو كه هيچوقت نداشته... وقتي اين حرفا رو شنيد باورش نميشد نتيجه اونهمه تلاش اين شده باشه نا خودآگاه صداش لرزيد خيلي خودشو كنترل كرد ولي يه دفه اشكاش رو گونه هاش لغزيدن و اخمالو با ديدن اين صحنه گفت:جمع كنا ... اصلاً خوشم نمياد از اين دخترا كه اشكشون دم مشكشونه...عزيز من گرفتارم دركم كن به صلاحه كه كمتر همو ببينيم فعلاً..
بعد از اون تماسهاشون خيلي كم شد آتي هم ديگه كمتر پاپي اش ميشد تا اينكه يه روز صبح اس ام اس زد كه ديگه نميتونه ادامه بده و از آتي خواست كه فراموشش كنه...
آتي غصه خورد.. اشك ريخت.. مريض شد..مدتي گوشه گير شد ولي بعد از اون حتي يه بار هم به اخمالو زنگ نزد حتي جواب اس ام اس آخر رو هم نداد كه آخه چرا؟ هيچيِ هيچي! همين...
***هرچي كردم ديدم نميشه از آخر بگم و منظورمو كامل برسونم فقط فك نكنين من آتي رو بالا بالا نشوندما اصلاً اينطور نيس اينا عين واقعيته..هرچند كه هنوز كاملاً عادت نكردم بدون سانسور حرف بزنم اعتراف ميكنم كه دوجا رو سانسور كردم كه تو كليت قضيه تاثير چنداني نداشت اونم در مورد دلرحمي و خريت آتي بود...
باقي ماجرا:
ببين شايد به تو ربطي نداشته باشه ولي ميگم كه بدوني من تو چه وضعيتيم ..منو دارن اخراج ميكنن از خونم ميندازنم بيرون براي اين تصادفا كلي زير بار قرض رفتم..تو محيط كارم تو گزينش (كارمند نيروي انتظاميه اخمالو) واسه رسمي شدن بهم گير دادن كه تو آستين كوتاه ميپوشي ريشاتو ميزني نماز جماعت شركت نميكني از پستت سوء استفاده ميكني(يكي از سربازاش يكي از همون اراذلي بود كه باهم رفيق شده بودن كه گويا رديف كرده بود اين با سرويس پرسنل بره بياد و كلي مزايا براش در نظر گرفته بود كه قاعدتاً سرباز وظيفه نميتونه از اون شرايط برخوردار باشه) من با اونا ديگه ارتباط ندارم حتي زنگ هم ميزنن جوابشونو نميدم من توي اين وضعيت بحرانيم هر روز هم وضعم بدتر ميشه توي محل كارم همكاراي صميميم باهام حرف نميزنن كه مبادا اونا هم تو شرايط من قرار بگيرن تو كه از كنارم رد شدي و سلام نكردي زبل خان بهم گفت ازت بدش مياد كه اينجوري روشو برگردوند منم نميخام باهات بگردم ميدوني آخه نميخام درمورد منم بد فك كنن...مي بيني همه تركم كردن همه ازم فراري شدن فقط ازت ميخام كه منو ببخشي..
- ببين اخمالو ما با اصرار تو باهم دوست شديم و به خواست تو تمومش كرديم من نقش پررنگي نداشتم فقط حماقت وار به حرفاي تو گوش كردم مثه يه عروسك ... وقتي گفتي تموم!! باورم نميشد كه بتونم بدون كلامي يه نقطه بزرگ بزارم ته اين خط... حتي ميدونم كه توام باورت نميشد اما تونستم سخت بود ولي شد مگه اونموقع كه اون اس ام اس رو ميزدي از من چيزي پرسيدي؟ها؟ فقط تمومش كردي چون احساس كردي اين رابطه برات تموم شده . يادمه هميشه ميگفتي من براي هركاري خوب فك ميكنم همه جوانبشو مي سنجم بدترين حالتشو درنظر ميگيرم بعد اونو انجام ميدم.خوب؟ حتماً فكراتو كرده بودي ديگه شرايطي رو به بودن با من ترجيح دادي حالا هم همون دوستاي گرمابه و گلستانت باعث اين اوضاعت شدن به من مربوط نميشه... الانم اصلاً دلم نميخاد اينا رو بگم حتي آف گزاشتي جوابي ندادم اس ام اس زدي چيزي نگفتم تا الانم مگه من شكايتي كردم ؟ مزاحمت شدم؟ ببينم حرفي زدم من؟ برو به زندگيت برس خيالت راحت كه نفرين نميكنمت من كه كاريت ندارم تو بي آزار تر از من ديدي؟دارم زندگيمو ميكنم توم همين كارو بكن...
كلي از اين حرفا زدن البت ام پي تري كردمش چون قالب حرفا همش همين حول و حوش بود و منم دقيقاً عين كلمات رو يادم نيست همه رو نگفتم وگرنه طولانيتر از اين حرفاس ..خلاصه قبل از پياده شدن دوتا راني و يه خودكار اخمالو به آتي داد اونم قبول نكرد گفت مرسي خودكار كه دارم تشنه هم نيستم..هي از اون اصرار هي از اين انكار..بالاخره يه جور كه اون متوجه نشه آتي گرفت و گزاشت رو صندلي عقب و خداحافظي و پياده شد...يه ربع بعد اس ام اس اومد كه:
Sms1: مرسي كه دستاي گدايمو پس زدي!!!!! راست ميگفتي خيلي احمقم.
Sms2: از خدا بدم مياد ! از همه بدم مياد!
آتي: امروز اومدم شايد چيزي بگي كه بفهمم اشتباه كردم منتظر بودم چيزي ازت بشنوم كه كمتر احساس حماقت كنم اما...
فكر ميكردم نميتونم بزارمت كنار اما...فكر ميكردم اگه يه روزي باهم نباشيم ميتونم تو چشات نگاه كنم و سلام عليك كنم اما...چه جوري بگم دلم نشكست؟ توقع داري يادم بره چه روزايي رو گذروندم؟چه حالي داشتم چندبار زير سرم خوابيدم اصلاً تو اونروزا كجا بودي.
اصلاً برات مهم بود؟خوب تو هم ميگفتي اين رابطه از طرف تو قطع نميشه مي بيني ؟ محاسبات هيچكدوممون درست از آب در نيومد حالا هم نفرينت نميكنم نه كردم.. نه شكايتي دارم خودت ديدي كه؟ تا الانم سكوت كردم چون نميخاستم ناراحتت كنم . گفتم چون تو به حرفم آوردي .
اخمالو تو از من چي ميخاي ؟ حس ميكنم چيزي ميخاي بگي كه نگفتي .بگو اون چيه.
Sms3: من ازت هيچي نميخام فقط بدون كه من هوس باز نبودم و ناراحتيت برام مهم بود. فكر نكن من در راحتي كامل بودم منم غصه خورد.
آتي: براي سهم كوچيكي از داشتن تو چقدر دلم لرزيد چقدر اشكام ريخت روي صورتم ........
Sms4: از شرمندگي آدما لذت ميبري؟
Sms5: يه چيز ميگم ناراحت نشو گذاشتن رو صندلي اصلاً كار قشنگي نبود من لياقتمه اما با هيچ كس ديگه اين كار رو نكن قبول نكردنش كمتر ناراحت كننده است.
آتي: تابحال نتونستم با كسي حرفي بزنم امشب دلم گرفت خاستم باهات درد و دل كنم فك كردم فقط تو ميتوني حرفمو بفهمي.ببخشيد . شب خوش.
Sms6: شب خوش . خوب بخوابي بديهامو اگه تونستي ببخش.باي.
ديروز هم چندباري اس ام اس زد كه آتي هم زياد محل نداد توي راهرو هم كه ديدش سريع اومد اينور كه باهم رو در رو نشن تو دانشگاه مونده بود تا آتي رو برسونه اما آتي سوار تاكسي شد و بهش خبرداد كه من دارم ميرم خونه تو تاكسيم ..امروز هم پرسيده بود كه كلاس داري؟آتي بعد چهار ساعت جوابشو داد كه خير ... واقعاً نميدونم چه كار بايد كرد منظورم فقط نوع برخورد با اين آدمه وگرنه تو تموم بودن ماجرا كه شكي نيست..رابطه اي كه كات شد ديگه شده..فقط نميدونم با اين آدم چيكار كنم...نه ميشه بي تفاوت بود نه ميشه باهاش گرم گرفت نه ميشه بديها رو فراموش كرد....امشب دلم يه عالمه غصه داره...
*يه پسري تو كلاس آتي اينا هست كه واقعاً عجيبه يه پسر جدي كه ميشه ازش ترسيد و البته وحشي از اينا كه يه دفه نگاه ميكنه تو صورت طرف و ضايعش ميكنه براش دختر و پسر هم فرقي نداره وقتي هم كه سركلاسه گوله نمك ميشه و تيكه هاي جورواجور ميندازه آتي بهش ميگه "وحشي"... بعضي از بچه ها كه قاعدتاً بايد سركلاسا باشن هنوز نيومدن شايد بخاطر اينه كه هنوز هفته اوله...يكي از اون افراد سي سي هست كه بطور عجيبي رفتار ميكنه مثلاً امروز يه جوري با آتي قايمكي حرف ميزد كه انگار داره با يه پسر حرف ميزنه بعد هم گفت كه يه اتفاقاتي براش افتاده كه الان نميتونه بگه!!! نفر دوم هم خوشتيپه كه هيچ خبري ازش نيست...
امضاء
آتي غصه دار
توي اين چند روز كامپيوتري كه آتي تو اداره استفاده ميكنه مريض شده بود آتي هم كامي رو انداخت رو دوشش برد مريض خونه..
گفت يه كاري بكنن واسه كامي اش كه هم سرعتش خوب شه هم يه ويندوز ويستا براش نصب كنن...بگذريم كه نه تنها ويستا نصب نكردن بلكه NERO و پرينتر و كانكشن رو هم رديف نكرده بودن در عوض يه مديا پلير يه وينمپ يه جت آديو و ... نصب كرده بودن كه ديگه خلاصه اگه يه موقع مراسم عروسي و پايكوبي داشتن هيچ رقمه كم نيارن!!! وقتي آتي زنگ زد و گفت اين چه وضعشه ؟ فرمودن كه وا؟! اينا كه نصبش كاري نداره بيا همينجا بهت بگيم انجام بدي...آتي هم گفت اولاً من ويستا خواسته بودم نه xp فرمودن خوب ويستا ميخاي چيكار ؟هر دو ماه يه بار ميپره همه برنامه ها رو هم ساپورت نميكنه..گفت وا مگه اسكوله (نوعي پرنده) كه بپره بعدشم اون برنامه هايي رو كه من لازم دارم ساپورت ميكنه اگه نميتونيد نصب كنيد اون قضيه اش جداست از اول بگيد آدم يه فكري بكنه دوماً من خودم نصبشون رو بلدم لازم نيست شما دستورالعمل بفرستيد دو روز واسه عوض كردن Ram و cpu به شما فرصت دادم كه وقتي روز سوم كامي ميرسه دستم بشينم كارامو انجام بدم نه اينكه يه روزم وقتمو بزارم واسه نصب برنامه هاش..كامپيوتر اداره چه لزومي داره كه چند نوع برنامه پخش موزيك داشته باشه اونوقت در صورتيكه رايتر داره يه برنامه رايت نصب نداشته باشه!!! (باشــــــــــــــــــــه موقع پول دادن ما هم ميرسه ديگه ! دارم براتون!یه آشی برات بپزم)
اينا رو آتي تو دلش گفت.خلاصه آتي هم كه هيچ سي دي از برنامه هاي مذكور نداشت افتاد دنبال سي دي پيدا كردن و نصب كه تا ظهر وقتشو گرفت ارباب رجوعها هم كه براي يه كار كوچولو سه روز بود كه ميومدن و ميرفتن كلافه شده بودن و غر ميزدن...اعصاب آتي بهم ريخته بود و به زمين و زمان فحش خواهر مادر ميداد ديگه !!! 
بعداز كارش رفت دانشگاه برنامه نويسي داشتن! داشت واسه خودش شادان و خندان ميگشت تو راهرو كه يه دفه چشش به اخمالو (يه آدم جدي كه عمراً به هيچ كي نيگا نميكرد...كشته مرده هم زياد داشت.آتي هم كه دلش غش ميره واسه همچون پسرايي) خورد يه دفه انگار يه چيزي تو قلبش هوري ريخت پايين..روشو برگردوند و دست سميرا رو گرفت و سريع رفتند پايين..سَمي گفت نريم كلاس گرمه..جلوي در ايستاده بودن كه يهو اخمالو با زبل خان(اين زبل خان هر روز تو دانشگاه ست چه كلاس داشته باشه چه نه ... يه آدم ضايع كه همش دنبال ك*و*ن دختراس.. هرجا ميتوني پيداش كني توي نمازخونه توي آموزش ؛ آزمايشگاه؛ دم در دستشويي؛ جلوي در؛ توي راهرو؛ خلاصه زبل خان اينجا زبل خان اونجا زبل خان همه جا البته به مو قشنگ هم ميشناسنش) اومدن دم شير آبخوري اونطرف اينها... آتي سريع رفت تو كلاس نميخواس ببينتش براش قابل تحمل نبود! بچه ها گفتند كلاسمونو عوض كنيم بريم يه جاي خنكتر كه راه افتادند رفتند سمت كلاس 002 سمي به آتي گفت كه وسائلشو بياره آتي كه داشت از جلوي اخمالو و زبل خان رد ميشد مقنعه اش رفت عقب اومد بكشه جلو موهاش ژولي پولي شد از يه طرف كاغذاش افتاد زمين خلاصه خيلي ضايع شد يكي از بچه ها بهش گفت الگوريتمت افتاد آتي! اونم گفت عيب نداره خم نشد جلوي اونا برش داره.. تا اومد كلاس خودشو جمع و جور كرد و سمي رو فرستاد دنبال كاغذا..
آخر كلاس نگاهي به گوشيش انداخت اخمالو براش اس ام اس زده بود: قرار بود اگه رابطمون به هر دليلي قطع شد اگه چشممون بهم افتاد سلام عليك كنيم نه اينكه رو برگردونيم.يادته كه؟ اما انگار حالت از ديدنم بهم ميخوره نه؟ نگران نباش ديگه منو نميبيني !
آتي مستاصل شده بود اينور و اونور رو نگاه ميكرد به سمي اس ام اس رو نشون داد ولي اونم هيچ چيزي به ذهنش نميرسيد.. راه افتاد بياد خونه هنوز داشت فكر ميكرد گوشي هم دستش بود توي صف منتظر تاكسي ايستاد كه يه دفه گوشيش زنگ خورد نگاه كرد ديد اخمالوئه .. جواب داد!
سلام
- سلام
خوبي؟
- مرسي
شناختي؟
- مگه ميشه نشناسم؟
اجازه ميدي برسونمت؟
- نه مرسي .
باهات كار دارم.. يه ربعه كه اينجام ..دارم نگاهت ميكنم.
- كجا؟
پشت سرت. برگرد.
- آهان تنهايي؟
آره.بايد يه چيزي رو بهت بگم اجازه ميدي بيام؟
- (با كمي فكر) بيا...
جلوي چشم همه كه منتظر ماشين بودن رفت سوار يه ماشين شد كه شيشه هاش بالا بود سلام عليك كردن.. خوبي؟ مرسي (در همين حد.. بهمين سردي) گفت چقدر وقت داري؟ انقدر هست كه تو حرفتو بگي.بگو!!! گفت آخه من حرف زياد دارم... اس ام اس ام اومد؟
- آره..
جواب ندادي؟
- جوابي نداشتم بدم.
از من بدت مياد؟ قرار بود سلام عليكمون سرجاش باشه.
- خوب؟ مگه تو سلام دادي كه من جواب ندادم؟
من بايد سلام ميدادم؟تو كوچيكتري يا من؟
- منتظر سلامي؟ آههههه (از اين آه هاي طولاني ولي كم صداي باز دمي)
ببين ميخام بهت بگم اشتباه ميكني من آدم هوسبازي نيستم..از روي هوسراني هم باهات دوست نشدم......توي اين مدت سه بار تصادف كردم.يه بار كه از خونه اومدم بيرون ديدم ماشينمو جلوي خونم داغون كردن به هركي ميگم باورش نميشه...يه بارم كه خودم داشتم ميمردم .
- چي شد منصرف شدي؟
كه نمردم؟ دوست داري بميرم.. از اونموقعي كه باهام بهم زديم هزار جور اتفاق بد برام افتاده...
- صبر كن صبر كن! بهم نزديم . تو بهم زدي. چيه فكر كردي رفتم جادو جمبل برات نوشتم كه خدا سوسكت كنه؟؟؟
نه من اصلاً به اين حرفا اعتقاد ندارم..اما احساس ميكنم دلت شكسته خدا هم داره تقاص (اينجوري نوشته ميشه؟) دل شكسته تو رو ميگيره...
- تو كه ميگي هيچ كاري نكردي...من در اشتباهم .. پس چرا بايد دل من بشكنه؟
نه من اشتباه كردم خودم ميدونم دلتو شكوندم اما از قصد نبوده..به خدا.. باور كن.
- مگه نه اينكه خداي جاي حق نشسته؟ و اينكه تو ناخواسته اينكار رو كردي و مگه نه اينكه خدا به همه چيز آگاهه و نيازي نيست براي اون توضيح بديم پس چرا ميخواد تقاص كار نكرده يا از قصد نكرده ت رو بگيره؟؟؟
نميدونم به خدا خودمم نميدونم.
(بقيه ماجرا رو بعداً ميگم الان كلي كار دارم.اينروزا پر از مشغله كاري و درسي و ذهني هستم. )
* دوست داشتم واو به واو بگم.اين بود كه همه مكالمات رو اينجوري نوشتم.
* به آتي ثابت شده هيچ نوشته اي بدون امضاء قابل استناد نيست. پس
امضاء آتيِ پر مشغله.
*آتي: ميخوام پولامو جمع كنم يه جا.. يه كمي هم طلا دارم اون يكي خطم رو هم بفروشم يه وام خودرو بگيرم... ديگه خسته شدم از بس از اين ماشين به اون ماشين شدم...
**مامان آتي : لازم نكرده پولاتو جمع كن يه جا.. واسه خودت سرمايه كن.. زميني بخر.. كاري بكن!
*: آخه مامانِ من يه حرفي ميزنيا! با دو سه تومن مگه ميشه زمين خريد؟با اين پول يه متر زمين واسه قبر هم نميدن..
**: تو ام مثه باباتي عشق ماشين داري ..آخه ماشينم شد سرمايه؟؟ ميدوني در ماه چقدر خرج استهلاك ماشينه؟ميدوني چقدر بايد خرجش كني؟ ميتوني از پس قسط و شهريه دانشگاه و خرج ماشين بربياي؟
*: من نگفتم دنبال سرمايه گذاريم گفتم يه وسيله واسه رفت و آمدم نياز دارم هرچي كه باشه اصلاً تو بگو يه لگن كه چهار تا چرخ داشته باشه.
**: آدم بايد فكر اقتصادي داشته باشه نبايد (ديگ و دار)!!! به آب زد .. با اين وضعيت بنزين .. اصلاً فكر پارك كردنشو كردي ميخاي شب تو خيابون بزاريش؟؟
*: اولاً مگه ميخام شهرستان برم باهاش كه بنزين كم بيارم! ميخام برم تا اداره يا دانشگاه برگردم خونه.. ثانياً مثلاً شما خيلي فكر اقتصادي داري؟ اون پونزده تومني كه داشتي كو الآن؟
**: سه تومن هم گذاشتم روش كه يه وسيله بخرم..
*: (زير لب)آخه تو كه نميدوني من چه ضجري ميكشم توي اين راه... :((
اين ميشه كه آتي از فكر ماشين هم مياد بيرون چون هنوز جريانات قبلي رو يادش نرفته...اگه تصادف احتمالي پيش بياد .. اگه پنچر بشه..اگه اگه...باز ميخواد همون پروسه قبلي تكرار بشه...
حدوداً دوسال پيش آتي تصميم گرفت يه كاري واسه خودش راه بندازه كه بنظر ميرسيد سود خوبي هم توش باشه. بخاطر همين با يكي از فاميلاي مادرش عليرغم مخالفتهاي خانواده شروع به كار كرد ! هروز با قيافه هاي اخمو مواجه ميشد و همش دعوا راه ميفتاد تو خونه!!! خلاصه بساطي بود يه مدتي گذشت و اين كار سود لازم رو پس نداد.. غرغر ها هر روز بيشتر ميشد تا اينكه بعد از هشت ماه آتي به كل بيخيال اين داستان شد و كلي ضرر داد و تا همين پارسال صفرِ صفر شده بود چون هم پولاشو داده بود هم اينكه كلي قرض و قوله كرده بود كه حدود يه ساله كه ديگه همه قرضاشو تموم كرده و چسبيده به همين كار اداري پاره وقتي كه داره!!! البت داستان خيلي طولاني تر از اين حرفاس! اما حال حوصله اينكه غمنامه بنويسم رو ندارم چون طفلي آتي تو اون جريان خيلي احساس بي كسي كرد احساس ميكرد تنهاي تنهاست هيچ پشت و پناهي نداره وقتي خسته بعد از كلي سگ دو زدن از سركارش ميومد خونه تازه سين جيم ها شروع ميشد چيكار كردي ؟ سود كردي؟ پول خودت دراومد يا نه؟ چرا دير اومدي؟ چرا زود رفتي ؟و الي آخر...
يه بار ديگه هم آتي تصميم گرفت يه فروشگاه لوازم خانگي تاسيس كنه البته با حمايت مالي خانواده!!! آتي به سبب شغلي كه داره از چم و خم كاراي اداري به راحتي ميتونست بر بياد كلي آشناي كله گنده تو ادارت داره كه حاضرن حمايتش كنند خودشم يه جورايي دست اندر كاره از همه چيز اينكار خبر داره اصلاً يه فرصت طلايي بود كه هم تو اداره پيشرفت كنه هم توي اين كار و صد در صد مطمئن بود كه توي اين كار برنده ميشه و سود خوبي ميكنه كه البته مجدداً خانواده موافقت نكردند هزار تا اما و اگر آوردند...اگر سود نكرد؟..اگر مثه دفه قبل ...؟؟ و همين شد كه آتي الان نشسته توي يه اداره خيلي كوچيك و روزا رو ميشماره كه چه وقت بشه سر ماه تا يه حقوقي بگيره و خرج هزار جور وسيله بكنه كه ماه هنوز به دهم نرسيده پولا ته بكشن و دوباره روز شماري براي آخرماه!!!
غرض اين بود كه آتي فكرايي تو سرش داره كه بعضي وقتا بدم نيست شايد گاهي خام باشه ولي با يكمي درايت و تدبير و تجربه بزرگترها ميتونه راه خوبي براي آينده باشه اما دريغا كه پدر و مادر آتي اصلاً اهل ريسك نيستن!!!
پ.ن1:امروز انتخاب واحد آتي ايناست.خيلي دلش براي دانشگاه و بچه ها تنگ شده!!
پ.ن2: نهم مرداد عروسي دايي آتيه. تا الآن كلي خرج لباس و زينگول بَنگولش ;-) (تزئيناتي كه به دست و پا و گردن ميندازن) شده ديروز رفت آرايشگاه يه وقت واسه همون روز ساعت چهار براي خودشو خواهرشو دختر خاله ش گرفت چون اونا گفتن آتي هرجا بره آرايشگاه اونا هم همونجا ميرن!!! ديگه اينكه ديشب حساب كرد كلي خرج ديگه هم داره كه بايد بكنه! حالا خوبه اين عروسي چندان هم براش مهم نيس وگرنه چيكار ميخواس بكنه؟
پ.ن3: آتي زياد با دايي و زن داييش خوب نيس...داييش كه يه آدم سرد و منفعت طلبه (البته نسبت به بعضيا خيلي هم گرمه ها) كه فقط وقتي كارش ميفته آدمو ميشناسه در غير اينصورت حتي نميخواد جواب سلام آدمو بده! سر ارث و ميراث بابابزرگ هم ميخواس يه كلاه گنده سر مامان و خاله آتي بزاره كه طي يه عمليات انتحاري توسط سربازان گمنام امام زمان جلوش گرفته شد(چند روز پيش آتي يه دايي و خواهرزاده رو ديد كه چه جوري قربون صدقه هم ميرن يه آهي از نهادش بلند شد كه نگو نپرس) آتي تو دار دنيا همش يه دايي داره اونم اينجوري... زن دايي محترم هم از اون آدماييه كه آتي حالش بهم ميخوره ازشون..دختره شلوار با دامن ميپوشه تا دو روز پيش صورتشو مو برداشته بود نميشد به قيافش نيگا كني حالا اومده ادعاي با كلاسيش ميشه...اَه اَه اَه... بخدا اصلاً قضيه حسودي و بچه خواهرشوهر بازي نيس اگه قسمت شد كل قضيه رو بدون كم و كاست صادقانهِ صادقانه براتون تعريف ميكنم تا خودتون قضاوت كنيد..
آتي اينروزا دل ودماق درست حسابي نداره...دلش ميخواد ساكت باشه! با همه دوستاش براي مدتي قطع رابطه كنه با يكي از دوستاش كه هميشه تلفني صحبت ميكردن هم همين كارو كرد الان خيلي وقته كه بهش زنگ نميزنه فقط اون زنگ ميزنه... ديشب ميگفت كه اصلن دلش ميخواد يه اتاق با تمام چيزايي كه دوست داره و لازمشون داره از قبيل خوراكي رنگ و بوم و قلم مو گواش و ... يه عالمه كتاب و يه كامپيوتر پر سرعت داشته باشه و بدون هيچ وسيله ارتباطي !!! بره اون تو انقدر تنها بمونه تا همه چيز بشه مثه اولش!
از همه كس و همه چيز بيزار شده هيچ چيز ديگه براش هيجان انگيز نيست از ديدن مشكلات رنج ميبره! مثلن قبلاً شايد اگه تو خيابون يه عمله ي بهش ميگفت جان جيگـــــــــر!!! يارو رو به يه ورش هم حساب نميكرد اصلن براش مهم نبود اما الان انقدر سرشو ميندازه پايين كه چشش به كسي نيفته كه مبادا كسي با نگاهش بخواد اذيتش كنه... حالا تو اين گير و دار كه آتي حساس تر از قبل شده! ديروز براش اتفاقي افتاد كه تا ساعتها داشت بدنش ميلرزيد...
ديروز سر ظهر آتي داشت ميرفت خونه تاكسي ها ايستاده بودند اما از اونجايي كه آتي گشاد تشريف دارن گفت بزار از اين يكي راهه برم كه به خونه نزديكتره و مثلن 5 سانت كمتر پياده روي كنم از شانس ماشين هم نبود همينجوري زير آفتاب ساعت يك ونيم بعداز ظهر وايستاده بود كه ماشين رسيد اونم پريد تو ماشين به ميدون اول نرسيده ماشينه گاز تموم كرد لعنتي! راننده عذر خواهي كرد و آتي و چند تاي ديگه پياده شدن.
همونجا ايستاد واسه همون راهي كه 5 سانت كمتر بود هي داد زد! تا اينكه يه پرايدي سوارش كرد اونم معمولن ميره جلو ميشينه كه مسافرين محترم از اون بعنوان بالش و پشتي و هر مصنوعات ديگه ي استفاده نكنن و بزمشون تكميل نشه!خلاصه انقدر تو عوالم خودش بود و يه 5 دقيقه اي هم با علي (هم دانشگاهيش) حرف زد كه اصلن متوجه اينكه اين يارو يه چيزيش ميشه نشد يارو مسير رو داشت يه طرف ديگه ميرفت كه هي آتي گفت نگه دار بهت ميگم نگه دار آقا! اما يارو گفت خوب خوب الان از اين دور بر گردون دور ميزنم خلاصه دور زد و يه دفه دستشو كشيد رو پاي آتي !!! آتي هم مثلن جن زده ها هر واژه اي كه به نظرش ميرسيد رو فرياد ميزد آخر سر هم از ماشين در حال حركت پريد پايين چند تا پيچ و تاب اساسي خورد اما زمين نخورد ! پسره احمق به زور 18 سالش ميشد عوضي يه بلوز سبز پوشيده بود با چشمايي كه خون افتاده بود...تازه ميگفت مگه چيكار كردم ! آتي رو ميگي انگار سگ گذاشته باشن تو پاچش .. تو زل گرما..با اون حركت پسره بي شعور..با بدن درد ناشي از اون پيچ و تاب هايي كه بدنش برداشت! ماشين بعدي كه از بغلش رد شد كله اش و كرد بيرون و گفت چي شده عزيزم ! آتي هم چند تا فحش و فضاحت بار اون كرد
... مثه شمر ذالجوشن داشت اون سربالايي رو ميرفت بالا كه متوجه شد ماشين پسر عمه فضول مامانش چند بار از كنارش رد شده انگار يه جورايي ميخواسته سر در بياره آتي با اون پسره ..... مرتیکه خودش آماری بس عظیم داره ها حالا افتاده دنبال دختر مردم ببینه
.. استغفرالله .. ببین دهن آدمو چه جوری باز میکنن ها يك آن از عالم و آدم سير شد چشماشو بست بدنش داشت ميلرزيد فقط ميگفت اي خدا اين چه زندگي سگ مصبيه(مذهب)!!!
ميخواس بعد از ظهر بره وليعصر خريد كنه اما حالشو نداشت بخاطر همين پاشد با فنچولك اينا رفت خونه اونا (كرج)... اما هيچگونه علائم بهبود درش ديده نميشه !!! الانم مثه سوسك پيف پاف خورده بيحال و سرگردون هي ميفته اينور هي ميفته اونور....
ديروز آقاي س زنگ زده بود ببينه آتي انتخاب واحد كرد يا نه من نميدونم چه گيريه اين داده تا با آتي تو يه كلاس باشه آتي هم گفت خير!!! انتخاب واحد هفته آينده س!
* آتي در حال حاضر اين فرميه هيچ تضميني وجود نداره كه فردا پس فردا نياد اينجا و پشتك وارو نزنه!!!
* يه متن خوندم ازش خوشم اومد:
... در آغاز،آفرینندۀ جهان چون به خلقت زن رسید،دید آنچه مصالح سفت و سخت که برای خلقت آدمی لازم است، در کار آفرینش مرد به کار رفته و دیگر چیزی نمانده.در کار خود، واله گشت و پس از اندیشۀ بسیار،چنین کرد:
گِردی عارض از ماه و تراش تن از پیچک و چسبندگی از پاپیتال و لرزش اندام از گیاه و نازکی از نی و شکوفایی از گُل و سبکی از برگ و پیچ و تاب از خرطوم پیل و چشم از غزال و نیش نگاه از زنبور عسل و شادی از نیزۀ نور خورشید و گریه از ابر و سبکسری از نسیم و بُزدلی از خرگوش و غرور از طاووس و نرمی از آغوش طوطی و سختی از خاره و شیرینی از انگبین و سنگدلی از پلنگ و گرمی از آتش و سردی از برف و پُر گویی از زاغ و زاری از فاخته و دورویی از لک لک و وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و از او زن ساخت و به مردش سپرد.
پس از هفته ای،مرد نزد خدا آمد و گفت:«خدایا!این موجودی که به من داده ای،زندگی را بر من تباه کرده،پیشه اش پُرگویی است،هیچ گاه مرا به خود وانمی گذارد،آزارم می دهد،می خواهد همیشه نوازشش کنم،می خواهد همیشه سرگرمش بسازم،بیخود می گرید.تنها کارش بیکاری است.آمده ام او را پس بدهم،زیرا زندگی با او برایم امکان پذیر نیست،او را از من بازستان.»
خدا گفت:«باشد» و زن را پس گرفت.
پس از هفته ای دیگر،مرد دوباره نزد خدا شد و گفت:«خداوندا! می بینم از زمانی که او را به تو پس داده ام،تنهای تنها شده ام،به یاد می آورم چگونه برایم آواز می خواند و می رقصید،از گوشۀ چشم به من می نگریست،با من بازی می کرد و به تنم میچسبید،خنده اش گوشنواز بود،تنش خُرم و لمسش دلنواز بود.او را به من باز پس ده.»
خداوند گفت:«باشد.» و زن را به او پس داد.
پس از سه روز،دیگر بار،مرد نزد خدا شد و گفت:«خدایا!نمی دانم چگونه است، اما من به این نتیجه رسیده ام که زحمت او بیش از رحمت اوست.پس کَرم کن و او را باز پس گیر.»
خدا گفت:«دور شو! هر چه گفتی بس است.برو با او بساز!»
مرد گفت:«اما با او زندگی نتوانم کرد.»
خدا گفت:«بی او هم زندگی نتوانی کرد.»آنگاه به مرد پشت کرد و دنبال کار خود رفت...
بعضي از وبلاگها رو كه ميخونم شديداً دلم ميخاد نوسينده اش رو ببينم و باهاش هم كلوم بشم... با بعضي از نويسنده ها همزاد پنداري ميكنم بعضياشون حسشون رو كاملاً منتقل ميكنن يا اكتيوم ميكنن يا پنچر...
چند وقت پيش يه پست خوندم تو وبلاگ گلي كه منو ياد اميد انداخت که میخام ماجراشو اینجا بگم...
خونه اميد اينا غرب تهرون بود اونروزا آتي به دلايلي توي خونه اميد اينا رفت آمد داشت و كل خانواده اميد اينا آتي رو ميشناختند.. ورابطه اينا به گاهي اس ام اس زدناي با ربط و بي ربط ختم ميشد.. آتي دلش ميخواست اميد رو سر كار بزاره و شيطنت بكنه بخاطر همين گاهي يه اس ام اس هايي ميزد كه اون پيش خودش يه فكرايي كنه و بعدخودشو ميزد به موش مردگي و به روي خودش نمياورد كه حرفي زده!
روزگار بهمين منوال ميگزشت تا اينكه يه روز چش باز كرد ديد اي دل غافل! همين رابطه الكي واسه خودش شده يه دوستي! اميد اونموقع دانشجوي فوق ليسانس يكي از شاخه هاي پزشكي بود يه پسر مو مشكي با قيافه مردونه جذاب پوست سفيد كه هميشه تيپ مردونه داشت يه جورايي ايده آل بود اما به شدت به تحصيلاتشو قيافش افتخارميكرد فك ميكرد از دماق فيل افتاده... هي واسه خودش نوشابه بود كه باز ميكرد و آتي هم گاهي تاييدش ميكرد گاهي هم مسخرش ميكرد و بهش ميخنديد!
اميد آتي رو دوست داشت اما به روي خودش نمياورد آتي هم دوسش داشت و اينو بهش ميگفت اون خيلي جاها باعث شده بود كه به آتي خوش بگذره و خيلي وقتا باعث شادي آتي شده بود اما خيلي وقتا هم اشك آتي رو در آورده بود مثلاً اينكه شديداً به آتي شك ميكرد البت نه فقط به آتي! اين بشر به زمين و زمان شك داشت يه بار هم يه برنامه مسخره دهه شصتي راه انداخت كه مثلاً مچ آتي رو بگيره .
شماره آتي رو داده به يكي از دوستاش اونم هي اس ام اس عاشقونه ميزد و پشت كو*ن آتي موس موس ميكرد كه مثلاً گوشاي اين دختر چش و گوش بسته(!) رو مخملي كنه كه يه دفه اميد بپره وسط مثه تارزان و صاف صاف تو چشاي آتي نيگا كنه و بگه ديدي ديدي ديدي !!! من ميدونستم تو خائني!!!
كه البته آتي هم سربلند بيرون اومد از اين آزمون ! آخر سر هم اون با كولي بازي ميخواس كارشو توجيه كنه كه ديگه اين شد آخر ماجرا... آتي احساس كرد هيچ جوره نميتونه اين وضع رو تحمل كنه واسه همين يه روز بهش گفت: اميد من ديگه نميتونم !
اميد باورش نميشد يه دفه آتي بخواد ببره و بزن زير همه چيز چون از اون ماجرا يه ماهي ميگذشت و همه چيز به حالت اول برگشته بود و خيلي بيشتر از اينا از آتي عشق و صبر ديده بود. آتي به خيال خودش ميخواست اين اسب سركش رو آروم كنه ولي واقعاً اون سركش تر از اين حرفا بود.وقتي اميد اينو شنيد آتي رو بغل كرد و نوازشش كرد(كاري كه آتي توقع داشت پيشتر از اينها بكنه) و تو گوشش آروم گفت بگو چي شده اين حرفا چيه ميزني عزيزمن ؟چرا اينجوري شدي تو؟ تو ديگه اون آتي من نيستي؟! مگه دوستم نداشتي؟بگو كسي جاي منو گرفته؟؟؟
دقت داريد كه !!!حتي تو لحظات آخر تو دراماتيك ترين لحظات هم دست از توهمات خودش برنميداشت آتي هم بدون حرف تو آغوشش فقط اشك ميريخت چون ميدونست اين آخرين باريه كه ميبينتش...
هرچند كه كل اين جريانات بعد از يكسال تموم شد هرچند كه آتي سختي زياد كشيد و نتونس اميد رو رامش كنه! اما اميد كسي بود كه آتي قلباً دوستش داشت و هنوز بعد از مدتها يادش ميوفته هنوزم وقتي آريا شهر ميره ياد خاطراتش با اميد ميوفته هنوزم سيب زميني پر سس اونو ياد لحظات خوبي كه با هم داشتن ميندازه ... بقول گلي خانوم از تو مهربون تر هم هست.. اما هيچ كي تو نميشه!
*اميد چند وقت پيش واسه آتي آف گزاشته بود كه شمارشو براش بزاره آتي هم با كمي تامل اين كار و كرد آخه از اون زمان تا حالا آتي دو تا خط عوض كرده تا اينكه اين خطشم قطع شد بعد اميد دوباره آف گذاشت اينبار آتي خودش زنگ زد بهش اميد الان سربازه .آخي!
* ديروز دهنم صاف شد!!!! يه نفر نشسته بود تو راهم هي قدقد ميكرد و نيششو باز ميكرد بعد از چندين بار كه اين ماجرا تكرار شده بود ديگه دووم نياوردم دهنمو باز كردمو چندتا گل واژه نثارش كردم اونم دست و پاشو جمع كرد و رفت بعد از اون با يكي از اعضاي هئيت مديره هم حسابي دعوا كردم (آدم بي منطق فك ميكنه من باهاش لجم ميگه تو چرا ميخاي منو حرص بدي؟ منم هرچي توضيح ميدم كه كاري به كارت ندارم حاليش نميشه كه نميشه) حالا خوبه رئيس پشتمه وگرنه الان گوشه خونه نشسته بودم داشتم گل چيني درست ميكردم!!!! من نميدونم اين خياط من چي كم داشت كه يه دفه پاشد رفت كرج كه من مجبورشم واسه پرو لباسم برم كرج . واي خداي من چه جك و جواتاي بهم متلك انداختند مدتها بود اينجوري با اين پوزيشن از همچون افرادي همچون چيزايي نشنيده بود ! حالا خوبه با مقنعه و كمترين آرايش ممكن رفته بودم !!! مجبور شدم يه سربالايي تند رو دوبار بالا برم! اول بخاطر رفتن به خياطي ! دومين بار هم بخاطر هوش وافرم و جا گزاشتن موبايلم وقتي كاملاً از اون سربالايي برگشته بودم پايين دوباره مثه بزكوهي رفتم بالا و موبايلمو گرفتم وقتي برگشتم خونه داغون بودم رمق نفس كشيدن هم نداشتم!
* امروز بايد مجدداً برم كرج كه لباسمو تحويل بگيرم اگه ريزه كارياشو نبايد تائيد ميكردم ميگفتم با آژانس بفرسته برام . البته ديروز تو كرج يه عينك ديدم پسنديدم اونم امروز آماده ميشه. بنابر اين كرجي ها منتظر باشيد كه من دارم ميام.![]()
* به احتمال زياد فنچولك و مامانش حالا حالا ها خونه آتي اينا تشريف دارن. يه جورايي قضيه كنگر و لنگر و اين حرفاس!
يه چند روزيه كه يه دختر كوچولو نانازي (فنچولك) مهمون خونه آتي ايناست آتي هم كه كلاً ذوق مرگ دختر بچه هاس كلي واسه خودش شاده و با بلبل زبوني هاي دخترك زندگي ميكنه...
امروز صبح آتي با همكاراش توي يه همايش شركت كردند كه البته يه جورايي دست اندركار به حساب ميومدن آتي چون كار داشت كمي ديرتر رسيد تقريباً همه تو سالن بودن وقتي وارد شد چه كله گنده هايي رو كه نديد از فرماندار گرفته تا اعضاي شورا و شهرداري روساي خيلي از ادارات و آتي از اول سالن كه وارد شد شروع كرد به سلام و عليك... براي بعضيها هم يا كله تكون ميداد يا دست... دنبال رئيسش ميگشت تو اون شلوغي هركي ميشناختش دست تكون ميداد كه خانوم... بيا اينجا بشين پيش ما. آتي هم پيش خودش ميگفت هي آتي خانوم خودمونيم كم مهم نيستيا(!)
خلاصه آتي هم تو كل مراسم مجبور بود با هر كي يه چاق سلامتي و به فراخور حالش هم كلوم بشه با يكي در مورد دانشگاه با يكي درمورد كار با يكي در مورد مدل ابرو با يكي ديگه هم در مورد اينكه فلاني رو نيگاه چه عشوه ها... استغفرالله!!! من نميدونم تو اين ها گير واگير گرونيه برنج و شير و تخم مرغ از طرفي پيشرفت تكنولوژي؛ اينترنت ؛ انرژي هسته اي و از اينا... چرا ملت ما هنوز عاشق حرفاي خاله زنكي اند عاشق اينند كه سرك بكشن تو زندگي اين و اون ببينند چيكار ميكنن چي ميخورن چي ميپوشن با كي ميرن با كي ميان .عجيبه والا !!! حالا بيخيال
تو همايش هم مامان احسان به طور عجيبي به آتي نزديك شده بود و آتي رو تحت نظر داشت!!!بعد از مراسم آقايون بي نزاكت خانوم ها رو فاكتور گرفتن و رفتن سوار ماشيناشون شدن براي ناهار تشريف بردن رستوران! آتي خانوم هم كه كم فمنيست نيست و از طرفي سردسته شورشي هاست به كمك تني چند از آقايون روسا بقيه رو تحريك كردن!وبعد تيليك تيليك راه افتادن سمت رستوران وقتي رسيدن اونجا داشتند ميخنديدن ولي همون آقايون كه اينا رو قال گذاشته بودن با ديدن اينا فشار خونشون زد بالا با تعجب نيگاه هم ميكردن كه اينا اينجا چيكار ميكنن آتي اينا هم شاد و خرم رفتند نشستن پشت ميز ديگه داشت خون خونشون رو ميخورد خانوم ها هم دست و پاشونو گم كرده بودن كه آتي گفت خيالتون راحت اون با من! اولاً با حمايت چندتا از روسا اومده بودن دوماً خرج ناهار امروز پاي اداره بود سوماً اونا حق نداشتند هركي از خيابون رد ميشه رو بفرما بزنن و به خانوم ها هيچي نگن اصلن قضيه ناهار در ميون نبود اگر ميگفتن خانوما ما نميتونيم امروز از شما پذيرايي كنيم باز يه چيزي ولي اينكه ما رو كاملاً بيخيال بشن !!! يه جورايي اين رفتار آتي و همكاراش جنبه تنبيهي تربيتي داشت (باشد كه متنبه شده باشند) خلاصه بعداً آتي به رفتار خشك اونا معترض شد كه اونا هم اومدن گفتند خواهش ميكنم خيلي خوش اومديد شما سرور ما هستيد اگر شما نباشيد .... تعطيله !!!!!!
بعد از اون آتي موهاي فنچولك رو دم اسبي كرد و برداشت برد دانشگاه تا نمره هاشو ملاحظه كنه نتيجه سه تا از درساش نيومده بود نمره زبان عموميش 19 شده و از گفتن باقي نمرات معذوريم! با قلبي شكسته و خسته نشسته بود رو صندليهاي دانشگاه و به آينده تيره و تار خودش فك ميكرد كه يه دفه با ناباوري تمام استاد فيزيك رو ديد (آخه گفتن استاد نمياد دانشگاه) پريد رفت دنبالش موبايل و فنچولك رو همونجا گذاشت فنچولك هم پشت سرش گريه ميكرد. اين آتي بچه داري اصلن بلد نيست بيچاره فنچولك! چون هرجا ميرفت اونو ميزاشتش ميومد بيرون يادش ميرفت اون طفلكي رو..
يكي از بچه هاي دانشگاه فك كرد اين فنچولك خانوم بچه آتيه استاد هم همين فكر رو كرد كه با توجه به التماسهاي آتي و نگاه معصوم دخترك گفت آتي خانوم برو خيالت راحت باشه نمرتو ميدم نميدونيد در ماتحت آتي چه مراسم عروسي و پايكوبي برپا بود... آتي نمره هاي خوشتيپ رو هم نوشت كه اگه بعداً زنگ زد بهش بگه خلاصه رفتني خونه يكي از همكلاسيهاي آتي (آقاي سين) زنگ زد و گفت كه با بچه ديدمت من كارم تموم شده بزار بيام برسونمت آتي هم مودبانه با همون زبان هميشگي (رسمي) تشكر كرد كلي اصرار كرد ولي آتي نپذيرفت چون اصلن معني نداشت اين آقاي سين قبلاً به بهانه اينكه يه كار تبليغاتي داره (آتي تو حوزه كارهاي گرافيكي هم قبلاً فعاليت داشته هنوزم دوست داره اگه كاري باشه انجام ميده) شماره از آتي گرفته بود كه زنگ بزنه البته هيچوقت به خاطر اين موضوع زنگ نزد ولي امروز يه جور ديگه بود با يه لحن خيلي صميمي صحبت ميكرد كه آتي هم زياد جديش نگرفت...الانم توي اتاقش نشسته داره وبلاگ مينويسه با اين زير صدا..
دارم از چشات ميخونم باورش سخته هنوزم
تو نباشي توي شعرام من ديگه از كي بخونم
حالا كه ميخام بموني شعر رفتنو ميخوني
قلب من عاشق ترينه اينو از چشام ميخوني
*پ.ن: این مطلب رو پنج شنبه نوشتم که تا امروز قسمت نشد بزارمش اینجا![]()
